تبلیغات
فریادزیرآب - ۳۱ تیر و لحظه ی دیدار

...خوش آمدید

نازنینم بی نهایت از حضورت خوشحالم! با تمام وجود می گم خوش اومدی و دوستت دارم! حرف زیادی واسه گفتن نیست جز اینکه : فریاده من شکایته یه روحه بیقراره روحه که خسته از همه زخمیه روزگاره


۳۱ تیر و لحظه ی دیدار

31 تیر بدترین تاریخی بود كه تا به امروز توی تقویم زندگیم ثبت شده .

بامداد اون روز عمو با هواپیما به ایران منتقل شده بود . توی یك چمدون،با یه دست كت و شلوار و كراوات و عطری كه دوست داشت ، بین یه عالمه گل توی تابوت . نذاشتن كه به استقبالش برم . مدام به ساعت نگاه می كردم . قرار بود كه ساعت 30/23 پرواز بشینه . همیشه قبل از اومدن مافرها زنگ میزدم و از فرودگاه زمان فرود رو میپرسیدم . اما اینبار مسافر من با پاهای خودش نمیومد ، اینبار نباید پشت شیشه ها منتظر دیدن صورت مسافرم میبودم . نزدیك بامداد پرواز به زمین نشست و كارهای اداری و انتقال به خونه ی ابدیش تا 4 صبح طول كشید .

دلم نمیخواست صبح برسه . نمیخواستم . من از دیدن یك آدم بی جون وحشت داشتم . تا حالا ندیده بودم . تا حالا نزدیك نرفته بودم . از شنیدن " لا اله الا الله " رعشه بر اندامم می افتاد و خوف پیدا می كردم . تا به حال مراسم تدفین رو ندیده بودم .

اما این بار نمیتونستم بگذرم . نمیتونستم بعد از این همه مدت ، بعد از این همه جدایی ، حالا كه خودش بدون روحش اومده پیشم از دیدنش سر باز بزنم . نه نمشید . ترس برام معنی نداشت . اون مهربون من بود . كسی بود كه هر روز باهاش زندگی می كردم . باید به استقبالش می رفتم .

تا به حال جلوی درب غسالخونه نرفته ودم ، الا نیدونستم كجای بهشت زهرا هست . از ماشین پیاده شدم . مامان خیلی از من میترسید . ازم خواست كه نرم جلو و اصلا نبینمش . اما زورگویی من اجازه نمیداد . تو حال خودم نبودم . دست مامان رو گرفته بودم و میكشیدمش تا تندتر راه بیاد . بدون خوف و هراس پیش میرفتم . اشك نمیریختم . صدا میومد . صدای تشییع جنازه . جلوی من داشت مرده حركت می كرد و من بیخیال به سمت مسیر خودم پیش میرفتم . نه بابا بود و نه عموها . تمام روزهای پر خاطره ام داشت از جلوی چشمانم رد میشد .

توی بلندگو اعلام میشد كه از تجمع در جلوی درب غسالخونه به منظور تحویل متوفی خود پرهیز كنید . باورم نمیشد . باورم نمیشد كه او یه متوفی هست .هر كس رو كه بیرون می آوردن و تشییع میكردن حالم خراب میشد . چون میدونستم تا چند لحظه ی دیگه یكی از عزیزترین هایم رو در این شرایط خواهم دید .

همه داشتند گریه می کردند همه . اما هیچ کس به اندازه ی من از روزهای پایانی زندگی عمو خبر نداشت . هیچ کس نیدونست توی دلش چی گذشت حتی مامان جون . فقط من میدونستم . فقط من !

اومد ، بلاخره اومد . باورم نمیشد . پلاكارد رو كه میدیدم ، اسم و فامیلی رو كه میدیدم مثل پتكی میكوبید روی سرم . نه این عموی من نیست . این اندام زیر ترمه اون نیست . اسمش برام غریبه بود .

گذاشته بودنش روی دوششون . ولی بابا نرفت زیر تابونت رو بگیره . دلش نمیومد خب . هنوز باور نداشت . دنبالش حركت كردم . همه داشتند اشك میریختند اما من هنوز خودمو رو كنترل میكردم و فرو میدادمش . نمیخواستم با اشك به استقبالش برم . تا مسیری به دنبالش رفتم و گذاشتنش زمین . سر و ته اش بسته و شكلات پیچ بود . بدون تعارف ! لحظه ای ترسیدم . نمیتونستم برم جلو و ببینمش كه روی زمین هست . اما باز هم طاقت نیاوردم . مامان رو كشیدم جلو . گفتم میخوام ببینمش . مامان باهام اومد جلو . پایین پاش نشستم . فقط نگاهش كردم و اشكم جاری شد . اون نمیتونست از جاش بلند بشه . نمیتونست منو در آغوش بگیره . نمیتونست بهم بگه دوست دارم . نیتونست بگه عشق عمو جون عمو . من باید یه كاری می كردم . جرات دست زدن نداشتم . اما از افسوس و حسرت بعدش هم واهمه داشتم . آروم دستم رو روی بدن بی جونش گذاشتم . ترس دیگه معنی نداشت . اون مهربون من بود ، فقط خوابیده بود و دیگه نمیتونست منو بخندونه . دست راستم بدنش رو لمس كرد . 

دستم ، بازوم به شدت داغ شد و گرفت . ماهیچه ام واقعا خشك شده بود و نمیتونستم تكونش بدم . داشتم گریه میكردم كه نمیدونم كی پاسم داد عقب. آخه میخواستن نماز بخونن . به دایی بابا التماس می كردم كه بذار ببینمش و اون سعی می كرد آرومم كنه و می گفت بشه میبینیش . فرناز جان الان كه نمیشه . نماز خوندن و من ایستادم و مثل بهت زده ها فقط نگاه كردم .

دوبار گذاشتنش روی دوششون و به سمت آمبولانس رفتن . قبل از آمبولانس گذاشتنش روی زمین و بلند كردن و سه مرتبه گفتن " به عزت و شرف لا اله الا الله " و من داشتم از غصه دق می كردم . رفت توی آمبولانس و من مثل بهت زده ها در حالی كه داشتن روی صورتم آب میریختن به سمت اتوبوس روانه بودم . نای راه رفتن و كشیدن خودم رو نذاشتم . پشت سرم ، درست كنار گوشم داشتن جنازه ای رو تشییع می كردن و من بدون ترس حركت می كردم و تا حدی جلو جنازه سد معبر كرده بودم . رفتم توی ماشین نشستم . یكی از دوستان تسبیحی از تربت كربلا داده بود بهم نگه دارم تا بذارن توی قبر . می گفت واسه خودم كنار گذاشته بودمش . كلی ایه و دعا و ... خوندم ، چون توی اون شرایط كسی به فكر این كارها نیست . اما الان واجبه كه بدم واسه فرهاد . توی ماشین توی دستم بود . همونی دستی كه داغ شده بود و حركت نمیكرد . توی دستم خیس شده بود و عرق كرده بود . گرمای من رو به خودش گرفته بود . دیگه اون تسبیح بوی من رو داشت و میتونست واسه همیشه بره پیشش . روسریم دیگه روی سرم بند نبود . توی ترافیك گیر كردیم . وقتی رسیدیم محل دفن گذاشته بودن توی خاك و دوست عمو توی قبر ایستاده بود . دور قبر شلوغ بود . دست مامان رو میكشیدم تا به اون جلو برسم .میگفتم میخوام ببینمش و فكر میكردم كه مامان نمیذاره . اما بهم گفت باشه عزیزم ، میریم میبینیش .  نمیدونستم یه مرده چه شكلی هست ؟ رفتم جلو . جمعیتی كه اونجا بودن تا منو دیدن برام یه جا باز كردن برام . باز هم پایین قبر نشستم . باز هم پایین پاش . قبر دو طبقه بود و عمقش زیاد بود . نشستم و دولا شدم تا ببینشم . فقط صورتش معلوم بود . به پهلوی راست خوابیده بود . صورتش مثل همیشه مهربون بود . انگار صد سال بود كه خوابیده بود . ای كاش میتونست بلند بشه و منو در آغوش بگیره . میدونستم كنارم نشسته . كاملا حسش میكردم . اون موقع فهمیدم كه وقتی میگن رنگت شده مثل میت یعنی چی ؟ آره سفیده سفید بود . یه مقدار ریش هاش جوونه زده بود . خوابه خواب بود . تسبیح رو توی دستم محكم فشار میدادم . وقتش رسیده بود كه بدم بذارن اون تو . با دست محكم فشارش دادم و روی لب هام گذاشتم و بوسیدمش .

میخواستم خودم براش بوسه ام رو با تسبیح عرق كرده رو پرتاب كنم كه آقا مهرداد نذاشت .

گرفتش و گذاشت زیر گوشش . دیگه دست خودم نبود . جمعیت رو نمیدیدم و دوست داشتم كه گریه كنم . اما همون گریه كار دستم داد . دیدم یكی شونه هام رو از پشت گرفته و داره منو بلند می كنه . برگشتم دیدم علی هست . گفتم علی نكن . بذار ببینمش .  دستش رو گرفتم  گفتم تو هم بیا ببین . یادته وقتی بچه بودیم ... ! یادته علی ؟ و همون لحظه بود كه بابا هم وارد داستان شد و دو تایی بلندم كردن و نذاشتن تا آخرین لحظه كنارش باشم . از دیدن لحظه ای كه روش خاك میریزن و سنگ رو میذارن متنفر بودم . دل نداشتم ببینم .

بابا اومده بود توی اون شرایط من رو آروم كنه . میخواستم جلو بابا خودم رو كنترل كنم ، خودش به اندازه كافی داغون بود، اما نتونستم . سرم رو روی سینه اش گذاشتم و دستم رو دور كمرش حلقه زدم و بلند بلند گریه كردم . بابا بغضش گرفته بود اما هی قورتش می داد . همه داشتن به منو بابا نگاه می كردن .

بعد از كلی آب دادن و ناز و نوازش و آروم كردنم به بابا گفتم حالم خوبه . شما برو ببین . حق مسلم و طبیعیش بود كه بره و ببینه . دختری كه علشق عمو بود ولی جور نشده بود و حالا ازدواج كرده بودو بچه دار شده بود و همیشه من رو دوست داشت اومد و دستم رو گرفت و برد نشوند روی صندلی ها و پا به پای من اشك ریخت . خاكش كردن و من ندیدم .

همه سوار ماشین شدیم و به سمت تالار حركت كردیم . اما من ماتزده بودم و با هیچ كس توان صحبت كردن نداشتم . دیگه هیچی باورم نمیشد . دیگه  قبول نداشتم كه عمو بین ما نیست هیچ چیز رو باور نداشتم . باور نمیكردم اون همه جمعیت واسه عمو اومده باشن . انگار خواب بودم .

از اون روز و لحظه به بعد دیگه نتونستم گریه كنم ، مثل سنگ شدم  در برابر تمام گریه ها .

وقتی از تالار برگشتیم خونه توی او هوای داغ ساعت ۳ برق نداشتیم و توی یه خونه ی ۴۰ متری به لطف دولت مهرورزمون همه داشتند عرق می ریختند . خیلی ها توی حیاط ایستاده بودند اما بیرون بدتر از داخل بود و اصلا هیچ کجا نمیشد تنفس کرد . دیوارهای سیمانی هم مزید بر علت شده بود .

شبش در مراسم شام غریبان مداح میخوند : " عجب رسمیه رسم زمونه ........     مادر بمونه   فرهاد بمیره !!!

"

همه ی ما از مراسم سوم با شكوهی كه برگزار شد به خود بالیدیم و تمام خستگی ها و بی خوابی های ۲ ۳ ساعته در شب های قبل یادمون رفت . نزدیك به 27 عدد تاج گل در مجلس حاضر شده بود به طوری كه با دو وانت به سمت منزل بردیم . وقتی توی كوچه ی تنگ و باریك خونه مامن جون راه میرفتیم دو طرف پر از گل شده بود . قدم های بلندم رو شمردم و به عدد سی رسیدم . به این تعداد توی كوچه پر از گل شده بود . گل های دو طبقه ی بلند و دو متری . كوچه رویایی شده بود .

نمیدونستیم باید با گل ها چه كنیم ؟

توی حیاط خونه هم جا نمیشد . جمعیتی بالغ بر ۱000 نفر در مراسم شركت كردند . مجلس در مسجد نور برگزار شده بود . توی این مسجد كه مثل سالن آمفی تئاتر یا سینما هست یك ردیف صندلی مربوط به صاحبین عزا هست كه رو به روی سایر صندلی ها قرار میگیره و ما به ناچار باید روی اونها می نشستیم و اسم صاحب عزا رو به یدك میكشیدیم . من كه واقعا یادم نمیاد در عمرم انقدر دست داده باشم یا انقدر روبوسی كرده باشم . خیلی شلوغ بود . از ریز و درشت تا پیر و جوون به مجلس اومده بودن . فقط ازش نام نیك به جا مونده بودو خوبی و مهربونی .

عمو خیلی مهربون بود . نمیتونست ببینه یه بچه یتیم داره سختی میكشه ، نمیتونست ببینه یه خونواده در امرار معاشش مشكل داره ، نمیتونست ظلم و بیداد رو قبول كنه . ازشكم خودش میزد تا به دیگران كمك كنه . عمو انقدر مهربون بود و مردم دار كه با رفتنش كلی از آدم ها رو به هم رسوند دوباره !! خیلی ها !!!

مامان جون فیلم عقد و عروسیش رو كه در خارج از ایران برگزار شده بود گذاشته بود و می گفت میخوام ببینم . همه جمع حاضر به نحوی از جلو تلویزیون پراكنده شدند به جز من . نگاه میكردم . ما زنگ زده بودیم و داشتیم باهاشون حرف میزدیم . نگاه میكردم بدون اینكه چیزی رو باور كنم . انگار هیچ اتفاقی نیوفتاده . عمو خوشحال بود . می رقصید و شاد بود . عمو واقعا شش سال از زندگیش لذت برد و زندگی كرد .

روز چهارم قرار بود زن عموم كه كارش به صورت معجزه آسایی درست شده بود و خودش می گفت تمامش كار فرهاد هست به ایران بیاد بعد از چندین سال دوری . وقتی باهاشون بعد از این اتفاق صحبت كردم میگفت تو یادگار فرهادی ! تو بوی اون رو میدی ! تو .... ! و من بی اختیار اشك میریختم . شب فرودگاه فرا رسید و با 5 تا ماشین به استقبال رفتیم . استقبال كسی كه تا كنون افتخار آشنایی و همصحبتی از نزدیك رو نداشتیم اما انگار سال ها بود كه همدیگر رو می شناختیم . وقتی رسیدیم ، وقتی من رو دید من لال شده بودم ، نمیتونستم حتی سلام كنم ، دیگه بغض داشت خفه ام می كرد . منو محكم در آغوش گرفت و اشك ریخت و گفت توبوی فرهادم رو میدی . فقط نگاهش می كردم و بهم میگفت اشك نریز ، طاقت دیدن اشكات رو ندارم . خیلی زود ساكت شدم .

هنوزم نمیتونم به راحتی و با دل سیر گریه كنم و تاثیر مستقیمش رو روی معده ام دارم میبینم .

بابا رو در آغوش کشیده بود و گریه می کرد و اشک صورتش رو پوشانده بود .

توی فرودگاه همه جمعیت حاضر نگاهشون به سمت ما خیره شه بود . همه با لباس مشكی و چشم گریان به استقبال رفته بودیم . اشك برخی از غریبه ها هم در اومده بود از دیدن این صحنه ، خصوصا اینكه در فرودگاه امام سالن پروازهای ورودی و خروجی از هم جداست و در سالنی كه ما بودیم باید همه شاد می بودند . 

اومدیم خونه مامان جون ، خونه ای كه تا به حال ندیده بودش . خونه ای كه جای جایش بوی فرهاد رو میداد .توی خیابون سراسر پارچه های مشکی و اعلامیه بود . 

 عكسش توی یه سبد بزرگ تاج گل گوشه ی اتاق بود . همه اشك ریختن و من باز هم بهت زده فقط نگاه كردم .

شب هفت فرا رسید . جمعیت زیادی آمده بودند ، جمعیتی خارج از حساب و كتاب ما . خانمش اومد سر خاك تا ببینه فرهاد مهربونش كه براش توی این 6 سال همه كس بود كجا خوابیده ، تن بیجونش كجا رفته ، حالا توی اون شهر غریب كه ازش دوره باید بدونه فرهادش كجاست ؟ مثل مادرانی كه داغ فرزند دیده اند روی خاك افتاده بود و گریه می كرد ، همه تحت تاثیر قرار گرفته بودند . مداح كدیحه سرایی می كرد . چرت و پرت زیاد می گفت . میگفت مادر یادته فرهادت اومده بود به وطن و وقتی داشت میرفت فكر نمیكردی بار آخری باشه كه میاد ؟؟؟ وقتی می گفت مرحوم مغفور شادروان فرهاد ----  من كر می شدم . هنوز هم توی خواب بودم و قبول نداشتم چیزهایی رو كه میگفتن و میدیدم و میشنیدم .

بابا اون روز بعد از رفتن جمعیت خیلی سر خاك ناراحتی كرد .بعد از 15 سال نشسته بود سر

خاك برادری كه ارتباط عاطفی بالایی باهم داشتند .  همه ناراحت بودیم .

مامان جون دوست داشت كه روزی هر ۴ پسرش كنار هم باشند و حالا اون روز رسیده بود !

نمیدونم شاید خودش كمك كرده تا اشك نریزم ، تا ناراحتش نكنم ، تا باور نكنم كه بینمون نیست .

چیزی كه هست اینه كه من بعد از خاكسپاری دیگه نبودنش رو باور ندارم و فكر نمیكنم كه پیشم نیست .

نمیتونم به نبودنش عادت كنم . نمیتونم . كی گفته خاك سرده ؟ كی ؟؟؟؟؟

پ ن : به لطف این دولت محترم برای از دست دادن عزیزان هم باید به نبال برنامه ای جامع باشیم . باید واسه مردن هامون به زوج و فرد بودن پلاك های ماشینمون فكر كنیم ، باید مردن ها و مراسم گرفتنمون رو با قطعی های های 2 ساعته ی هر روز تنظیم كنیم . باید قبل از فوت باك باك ماشین هامون رو پر از بنزین كنیم تا در روزهایی كه نیاز هست توی صف های طویل و طولانی پمپ بنزین های بدون برق معطل نشیم .

با این حساب بهتره ما هم بمیریم !!

 


[ به قلم : فرناز ] [ساعت : 12:07 ق.ظ ] [ موضوع : عمومی , ]
[ نظرات []] [لینک ثابت ] [ صفحه بالای ] [ نوشته شده در تاریخ : یکشنبه 6 مرداد 1387 ]


تبلیغات

محل درج تبلیغات شما

© استفاده از مطالب و تصاویر مندرج در این وبلاگ با اطلاع قبلی نویسنده آن بلامانع است
Copyright © 2006-2008 Lover Tanha Team Web Development, All rights reserved