تبلیغات
فریادزیرآب - عموی من کجایی ؟

...خوش آمدید

نازنینم بی نهایت از حضورت خوشحالم! با تمام وجود می گم خوش اومدی و دوستت دارم! حرف زیادی واسه گفتن نیست جز اینکه : فریاده من شکایته یه روحه بیقراره روحه که خسته از همه زخمیه روزگاره


عموی من کجایی ؟

عكس تو همیشه اینجاست که نده دوریت عذابم

بشمرم چند تا ستاره که ببینمت تو خوابم

عمو رفت ....

چرا بگم عمو رفت ؟ بهتره بگم زندگیم رفت ....

عمو !

چه واژه ی قشنگی ! چه اسم دوست داشتنی ای !

عمویی كه همه تعریف می كنند نهم اسفند ماه با شنیدن خبر تولد من با پای برهنه تمام مسیر منزل تا بیمارستان رو طی می كنه و توی راه و در زمان جنگ كه شادی كردن جرم محسوب میشده می رقصیده .

عموفرهادی كه وقتی بچه بودم منو میچسبوند به كمرش و دست هام رو از دور گردنش آویزون می كرد و باهام بازی می كرد . می گفت عشقه عمو كیه ؟ فرنازه لوس میگفت من ! می گفت عمره عمو كیه ؟ فرناز می گفت من . عمو می گفت : عمو واسه كی میمیره ؟ فرناز می گفت من !! می گفت عاشق كیه ؟ می گفتم من ! كی به عمو بوس میده و می گفتم من !! دو تا بوس آبدارش می كردم و میرفتم توی دنیای كودكانه ی خودم .

عمو فقط عمو نبود !

عمو تكیه گاه بود . عمو فرناز رو لوس كرده بود . تنها نوه ی اون روزهای خانواده شده بود سوگلی عموفرهادش . مامانش می گفت فرهاد نكن ! فرهاد نذارش رو دوشت ! عمو فرهاد ناراحت می شد و می گفت دوستش دارم ! مهم نیست .

عمو فرهاد بابای فرناز شده بود توی روزهای سخت خدمت بابا !

عمو منو میبرد اتوبان كودك كه اون روزها توی خیابون ولی عصر چهار راه امیریه بود . با آرامش خاصی به حرفام گوش می داد . عشق من اتوبان كودك بود . كلی با هم بازی می كردیم و كیف و صفا .

عمو برام شعر میخوند . هنوزم كاستی كه شعر خونده بود رو دارم !هنوزم شعرش تو ذهنمه .

ای از آن روز كه عمو فرهاد راننده شده

طرز رانندگی او سبب خنده شده

زیر كرده سه نفر را عمدا

تا همه خلق بدانند كه اون راننده شده

به خوبی دور زده از یه چهارراهی كه

كیوسك یه تلفن از جا كنده شده

عمو شوخ بود . عمو بذله گو بود . عمو كارش كم كردن غصه ها بود . عمو دلش بزرگ بود . عمو طاقت غم نداشت . عمو كسی بود كه بابا می گه وقتی بچه بود و میفرستادنش نون بخره انقدر اون یه نون رو به زور به همه تعارف می كرد كه وقتی میرسید خونه اندازه یه وجب از نون باقی مونده بود .

عمو مهربون بود .

عمو وقتی توی 6 سالگی من خبر نداشت و اومد خونمون و دید دو تا پام تا زانو باندرول شده و با آب كتری جوش وحشتناك سوخته دو دستی كوبید توی سرش و نشست مثل ابر بهاری های های گریه كرد و تا من خوب نشم روزی نبود كه از صبح تا شب پیشم و نباشه وتنهام نذاره .  

عمو ازدواج كرد ! عمو بچه دار شد !

عمو تولد یك سالگی فرشاد رو یادته ؟

عمو یادته ؟ بلا ای بلا ای بلا دختر مردم بلا !!

بلا ای بلا ای بلا بوی گل گندم بلا

.......................................................

عمو یادت میاد ؟

با توام مسافر شهر غریبه

تویی كه غربتم خوب میدونی

میدونم تو بهتر از هر غریبه

غم دوری رو تو چشمام میخونی

میدونی كه آرزوم رسیدنه

رفتن و دوباره ایرون دیدنه !!!

فقط 9 سال عمو داشتم !

تولد هشت سالگیم آخرین تولد شلوغم بود كه عموها بودند . عمو فرهاد كه متخصص در خندوندن و سرگرم كردن بچه ها بود دوستام رو برده بود توی اتاق و انقدر خندونده بودشون كه اشك از چشم هاشون جاری شده بود . هنوز هم كه هنوزه پرستو دوست دوران دبستان تا كنونم هنوز حال عموها رو ازم میپرسه .

آره رفتن و دوباره ایرون دیدنه !

شبی كه داشت داشت می رفت رو فراموش نمیكنم . نمیدونستم كه دیگه نمیبینمش . توی فرودگاه بین اون همه انبوه جمعیت من غرق دنیای كودكانه ی خودم بودم . با بچه ها دور محوطه ی مهراباد كه شكل الان رو نداشت می چرخیدیم و قایم موشك و گرگم به هوا بازی می كردیم . از نفس افتاده بودم توی تیرماه گرم اون تابستون . عموها كلافه بودن . ناراحت بودن . عمو فرهاد یه كت و شلوار مشكی پوشیده بود و كراوات آلبالویی رنگی زده بود و صورتش رو حسابی صفا داده بود . یادمه خیلی با بابا راه رفت . حرف زد . نزدیك یك ساعت . و من میدونم كه چی می گفتن و من ..............

و من حسرت اون روز رو میخورم . زمان رفتن رسید . فرشاد رو نشوند روی شونه اش و با انبوه جمعیت اشك به چشم و نیمه غش كرده خداحافظی كرد . منو فشار داد . بوسید و اشك ریخت . های های گریه كرد . وارد سالن انتظار فرودگاه شدیم . جلو و جلوتر ذفتیم . وارد بخش بازرسی شد و تا جایی كه میتونستم با قد كوتاه اون روزهام از بین انبوه جمعیت حاضر مسیرش رو با چشم دنبال كردم . انقدر كه دیگه گمش كردم .

اون روز نمیدونستم چی به سرم میخواد بیاد . اون روز نمیدونستم كه بار آخری بود كه عموفرهاد رو دیدم . همه میگفتن باز میاد و میبینیش . اما افسوس ! افسوس كه هیچ وقت نتونست بیاد ! هیچ وقت ........

تولد 9 سالگی اولین تولد خلوتم بود . عمو كه قریحه ی خط و نقاشی و ابتكارات بالایی داشت برام روی یه مقوای زرد رنگ یه قلب كشیده بود و توش نوشته بود فرناز !

بیرون مقوا نوشته بود : " عشق عمو ! جون عمو ! تولد تو میلاد عشق و گل و خنده بر قلب و روح رنجورم بود "

عمو رفت . اما از لحظه ی رسیدنش برام همیشه نامه میداد . توش می نوشت موهات رو شاخ كن و برام عكس بگیر و بفرست . بعد می گفت ناراحت نشی منظورم از شاخ همون دو تا گوشیه خوشگلی هست كه درست میكنی .

اولین سال تولدم كه نبود برام یه اسباب بازی خوشگل پست كرده بود . یه عروسك كوچولو كه توی یه وان آب نشسته بود و وقتی توی وان آب مبریختم از دوشش آب روی سر دخترك میریخت و ........

عمو همیشه زنگ میزد و باهام حرف می زد . یه بار اون اوایل پای تلفن بغضم تركید و گوشی رو پرت كردم . زنگ زد و یك ساعت تموم حرف هایی زد كه دیگه اشكم از خنده شده بود.

روزها به همین منوال گذشت تا زمانی كه اینترنت جهان رو تسخیر كرد . اون اوایل عمو توی خونه اینترنت نداشت و هنوز سیستم های اروپا هم دیال آپ بود . میومد كتابخونه و برام میل می زد . كم كم با پیشرفت سریع تكنولوژی فیبرهای نوری هم به اروپا رسید و دیگه ما هر روز چت می كردیم . میل می داد برام و نمیذاشت تنها باشم .

توی سه چهار سال اخیر هم كه این رابطه بیداد میكرد . خصوصا از زمان تولد فریاد زیر آب . عمو یكی از مشوق های اصلی ادامه دادن كار وبلاگیم بود . عمو بهم می گفت بنویس . تا میتونی بنویس . عمو خودش وقتی قلم به دست می شد آنچنان با كلمات بازی می كرد و آنچنان تشبیه برانگیز می نوشت كه من اغلب مبهوت و قاصر در پاسخگویی هام بودم .اگه عمو نبود فریاد زیر آب 4 ساله نمیشد .  عمو برام وقت میذاشت . در مورد هر موضوع وبلاگم میل های طویلی میداد و نوشته هام رو نقد می كرد . عمو دیگه جزیی از وجود من بود . از خودم به خودم

نزدیك تر بود . عمو با اینكه از من دور بود اما كلیه ی خصوصیات  و حالات روحیم رو میدونست .

عمو خیلی چیزها رو میدونست .

هر روز صبح توی آمار بازدید وبلاگم كه میدیدم محال بود كه بین ساعت 6 تا 7 صبح بازدیدی از اون كشور و از اون شهر و با اون آی پی ثابت نداشته باشم . بازدیدهاش بهم انرژی میداد .

عمو نمیدونست كه من چقدر روی بازدیدها دقیقم . خودش توی حرف هاش می گفت صبح كه ساعت 4 بیدار میشم قهوه رو میارم تا حاضر بشه میام پای كامی و چند تا از سایت ها رو بازدید می كنم و یكی از اون ها سایت تو هست كه بهم انرژی میده ! فقط ! گاهی وقت ها اون موزیكش حسابی خوابم رو میپرونه !!

"غریب آشنا" ی فریاد زیر آب كسی نبود جز مهربون خودم .

چه میل هایی كه نمیزدیم و چه لحظاتی كه از دیدارمون ترسیم نمی كردیم . آخه عمو می گفت من توی ایران كاری ندارم . من فقط میخوام تو رو ببینم . هر جا كه شد . میگفت وقتی فكر می كنم می بینم كه غلط ترین تصمیم در مهاجرت به اینجا فقط و فقط دور بودن از تو هست .می گفت دوست داشتم كه كنارت بودم و رشد كردنت رو میدیدم . من 8 سال عمو داشتم و 15 سال با خاطره ی همون عمو زندگی كردم و امید به دیدار داشتم . ایران نه اونجا هم نه ! اما به هر حال یك جایی . عمو عزمش رو جزم كرده بود برای یك دیدار بین راهی و به من می گفت با بابا حرف میزنم و هماهنگ می كنم !

من با عمو زندگی می كردم و عمو با من .

عمو یه پرسپولیسیه دو آتیشه بود . اما نه !! پرسپولیسی نبود . عاشق علی پروین بود و فرشاد پیوس . واسه همین اسم پسرش رو گذاشت فرشاد !! عمو به قول خودش علی آقا رو دوست داشت . منم كه استقلالی نبودم . منم عاشق حجازی بودم . وای كه این فصل با حضور حجازی در اس اس و پروین در استیل آذین چه كل كل هایی كه نداشتیم . چه تلفنی و چه میلی . عمو امید داشت كه استیل آذین صعود كنه و این فصل لیگ برتری بشه . عمو چه كلیپ هایی برام درست نمیكرد . چه عكس هایی رو حجازی و پروین مونتاژ نمیكرد و منو نمیخندوند .

عمو یادته ؟ تو کوچه ی صمد مرغابی قرار بود عروسی بشه ؟؟

عمو مریض شده بود . عمو مریض بود و من میدونستم اما نه بیماری ای كه بخواد اینطور اونو از من بگیره .

عمو می گفت نزدیك تر از تو به من كسی نیست . می گفت توی رویام با تو بیرون میرم و گپ میزنم و بستنی میخورم و با تو زندگی می كنم . با من درد و دل می كرد . از چیزهایی می گفت كه حتی نزدیك ترین افراد بهش نمیدونستند . عمو به من اعتماد می کرد . منو محرم اسرارش کرده بود .

خودش می گفت . به همه نزدیكانش نگاه می كرد و بهشون لبخندی میزد و آرامشی بهشون هدیه می كرد اما توی دلش غوغایی بود و من از اون غوغا باخبر بودم .

همه میدونند كه توی كل فامیل همه یه طرف و عموهام یه طرف . من واقعا عموهام رو میپپرستم . عمو فرهاد با اون حالت عاطفیش از بچگی منو وابسته ی خودش كرد و این روزها طوری بود كه بیشتر از افرادی كه دور و برم هستند ازشون و كارهاشون مطلع بودم و همینطور بلعكس .

خودش می گفت من تو رو از فرشاد بیشتر دوست دارم .  

اما برای كنكور سال گذشته ی من ناراحت بود . وقتی من تو اوج ناراحتی بودم زنگ میزد و دقایق زیادی باهام حرف میزد و می گفت تا داغی خودت رو خالی كن و در برابر ظلمشون ساكت نباش که این خشم درونت بمونه. عمو كمكم كرد تا خودمو سبك كنم و حالا افسوس نخورم.

عمو مرد زندگی در این دنیا نبود . عمو آسمونی بود . عمو نمیتونست با این مردم زندگی كنه .نمیتونست محبت كنه و نامهربونی ببینه . عمو سختی زیاد کشیده بود . خیلی زیاد . عمو عاشق کمک به ضعیف ها بود . به بچه های بی سرپرست و به ........

عمو زندگیش رو پای تفکرش و خواسته اش و عقیده اش و آزاد اندیشیش داده بود.

عمو با اراده بود . هر كاری میخواست می تونست انجام بده . با چهل و اندی سال سال گذشته موفق شد با یك زبون بیگانه و بین اون همه فرد بومی به عنوان شاگرد نمونه انتخاب بشه و لوح تقدیر بگیره .

در زمینه کاری بسیار موفق باشه .

از من كتاب ها و سی دی هایی در زمینه كامپیوتر میخواست كه گاهی اوقات وقتی با دوستام به دنباشون میرفتیم همه در حیرت میموندند كه چطور میخواد یاد بگیره ؟ ما كه رشتمون كامپیوتر هست از اینا فراری هستیم . و احسنتی میگفتند كه برای من غرور آمیز بود .

اما حیف ! حیف كه فكر كنم هنوز خیلی از ..........

دو روز پیش ازاتفاق برام میل زده بود . از حال و هواش گفته بود . نوشته هاش بوی خاصی می داد . من خونه نبودم . فردا شبش كه اومدم و میل رو دیدم پاسخش رو موكول كردم به روز بعد . انتهای میلش نوشته بود " تا بعد "! روزی كه قرار بود پاسخ میل رو بدم عمو فری زنگ زد . عمو فری گفت حالش خیلی بده . خیلی بد . یعنی خیی خیلی بد . یعنی بد . یعنی چی بگم ؟ یعنی من نمیتونم این خبر روبدم !!!!!!!

وای كه چه غوغایی به پا شده بود . چیزی كه اصلا انتظارش رو نداشیم . بابا سرش رو به دیوار می كوبید . بابا هوار میزد . بابا قابل كنترل نبود . بابا روی این زمین نبود .تا به حال گریه های بابا رو ندیده بودم . خودم مثل ابربهار اشك میریختم . داد میزدم . دروغ میگن . دروغه . خودش برام میل داده . من باید برم جواب میلش رو بدم . به خدا دروغ می گن . ای خدا .......... ! ایكاش مثل خواب شب قبل كه وقتی از خواب بیدار شدم و دیدم همه چیز خواب بوده نفس راحتی میكشیدم . ایكاش ! ایكاش ...........

عموی من كجا رفتی ؟؟ عمو فرهادم تازه 10 روز پیش تولدتون بود و تازه توی میل آخر ازم بابت كارت ها تشكر كرده بودین . عموی من كجا ؟؟؟؟؟ مگه ما این همه برنامه نداشتیم كه همدیگه رو ببینیم ؟

عمووووووووووووو ! مگه توی میلم ازتون نخواسته بودم كه حالا با شرایط كمی متفاوت ترتون باید بهم قول بدید بیشتر مراقب خودتون باشید ؟

عموووووووووووووو ! مگه نگفتید دیگه نگرانتون نباشم . دیگه اون حال و هوا و اون روزها تموم شده ؟

عموووووووووووووو! مگه نگفتید دیگه نگرانتون نباشم .

عموووووووووووووو! مگه ازم معذرت خواهی نكردید كه باعث طغیان احساساتم شدید ؟

عمو فرهاد !!!!!!!! پس چرا باهام این كار رو كردی ؟ چرا تنهام گذاشتید ؟ چرا آرزوهام رو به باد دادید ؟ چرا طاقت نیاوردید ؟ چرا نذاشتید فقط یه بار ببینمتون ؟

حالا با كی باید درد و دل كنم ؟ حالا با كی باید حرف هام رو بزنم . حالا باید واسه كی میل بزنم ؟ حالا منتظر میل كی باشم ؟ حالا نظرات وبلاگم رو از كجا بیارم ؟ حالا به چه انگیزه ای بنویسم ؟ حالا به تشویق كی ادامه بدم ؟ حالا آی پی شما رو كجا توی اون بازدید ها ببینم ؟ من چطوری با این غم كنار بیام ؟ هنوز آخریم میلتون رو که توی صندوق میلم میبینم باورم نمیشه . هنوز قبول نکردم . میخوام جواب میلتون رو بدم . نمیخوام حرف بقیه رو قبول کنم . میخوام به ارتباطم ادامه بدم .

شما كه خودتون رو واسه نوشتن برخی گرفتاری ها و مشكلات برای من محكوم می كردید و می گفتید جای من تو عموی من و سنگ صبورم شدی و ناراحت بودید از اینكه شاید ناراحت باشم پس چرا باهام این كار رو كردید ؟

حالا باید منتظر بمونم تا بعد از 15 سال ببینمتون . آره ببینم !

اما قرار ما اینطور دیدن نبود . بود ؟ من باید اون لحظه چیكار كنم ؟ من كه طاقت نمیارم . قرار ما این نبود . عمو فرهاد گله دارم . این رسمش نبود . كمرم رو شكستی و تنهام كردی . پیشم نبودی و ازت دور بودم اما میددونید كه با هم  ثانیه به ثانیه زندگ می كردیم .

امروز مامان جون اومد . طفلك هنوز بی خبره . داره تدارك سفرش رو میبینه كه تا دو هفته دیگه بره پیش عموها!

مامان جون نشست و گفت فرناز جون كیف من رو بیار . كیف رو دادم دستش . از توش یه سی دی در آورد و گفت بیا ببین عموفرهادت برات سی دی داده یكی از دوستاش آورده دم خونه. یخ كردم . دنیا رو سرم خراب شد . عمو چیزی بهم نگفته بود .

خیلی خودم رو كنترل كردم . قلبم تند تند میزد . بابا و عمو و مامان با وحشت نگاهم میكردند تا مبادا عكس العملی نشون بدم كه مامان جون متوجه بشه . مامان جون دق می كنه . مامان جون بچه هاش رو میپرسته . مثل بقیه مادر ها نیست . سی دی رو با دست های لرزون و رنگ پریده گرفتم . نگاهش كردم . روش كاور بود و عكسی از عمو و خانمش روی اون بود .با سرعت  اومدم توی اتاقم و درش رو باز كردم و روی سی دی نوشته بود " فرناز عزیزم " . طاقت دیدنش رو نداشتم . فقط به عكس نگاه كردم . های های گریه كردم . خیلی مهربون داشت نگاه میكرد . حس می كردم كنارم نشسته . اون به آرزوش رسیده و من رو دیده . اما پس من چی ؟ من چطور باید به آرزوم برسم ؟ با دیدن جنازه اش مگه آرزوی آدم برآورده میشه آخه ؟؟ در رو قفل كردم و تا تونستم با هق هق های بلند گریه كردم . فرنازی كه دوست نداره كسی اشك هاش رو ببینه بدون ترس از دیدن اشك هاش گریه كرد . بابا به زور اومد تو اتاق .فقطنگاهم می کرد و چیزی نمی گفت . حال خوشی نداشت خودش هم . از میزان وابستگی من آگاهی کامل داشت .  مجبور بودم صدام رو كم كنم تا مامان جون متوجه نشه . بغض ها رو فرو دادم و دیگه هیچی نفهمیدم ! هیچی ....  كاشكی توی اون لحظات دیگه بر نمگشتم به این دنیای كوفتی .

بمیرم كه چقدر منتظر عكس العمل من بودی . بمیرم كه میل آخرت رو بی جواب گذاشتم .فكر نمبكردم اجل مهلت نده . نمیدونستم زمانه انقدر ظالم و سنگدله . احساس عذاب وجدان می كنم . خیلی حالم بده

عموی من !!!!!!!! چرا انقدر دوستم داشتی ؟ چرا مدام بهم فكر می كردی ؟ چرا بهم از این سی دی نگفتی ؟ آخه چرا ؟؟ فكر می كردی این سی دی این موقع به دستم برسه ؟ فكر می كردی از عكس روی كاور برای قاب عكس مراسمت استفاده میشه ؟؟؟

عموی نازم میدونستی كه بعد از این همه آپ نكردن وبلاگ پست بعدی چنین پستی هست ؟

توی این چند روز نكبت بار نیاز به نوشتن داشتم . نوتشنی كه میدونم عمو ازش مطلع هست . عمو كامنت میخوام . اما دیگه نمینویسم . فقط میام و با دیدن عمو و انجام مراسمش و نوشتنش در اینجا رو تخته می كنم و دیگه نمیخوام به خاطرات این كلبه فكر كنم . این كلبه دیگه چراغش خاموش شده .

تابستون ازت متنفرم .

یک دستنوشته از غریب آشنا

http://faryadzireab64.mihanblog.com/Post-99.aspx

 و من .......

 http://faryadzireab64.mihanblog.com/Post-31.aspx

http://faryadzireab64.mihanblog.com/Post-215.aspx


[ به قلم : فرناز ] [ساعت : 04:07 ق.ظ ] [ موضوع : عمومی , ]
[ نظرات []] [لینک ثابت ] [ صفحه بالای ] [ نوشته شده در تاریخ : چهارشنبه 26 تیر 1387 ]


تبلیغات

محل درج تبلیغات شما

© استفاده از مطالب و تصاویر مندرج در این وبلاگ با اطلاع قبلی نویسنده آن بلامانع است
Copyright © 2006-2008 Lover Tanha Team Web Development, All rights reserved