تبلیغات
فریادزیرآب - تولد برف

...خوش آمدید

نازنینم بی نهایت از حضورت خوشحالم! با تمام وجود می گم خوش اومدی و دوستت دارم! حرف زیادی واسه گفتن نیست جز اینکه : فریاده من شکایته یه روحه بیقراره روحه که خسته از همه زخمیه روزگاره


تولد برف

عجب حس قشنگیه

 

چه خاطره ی لطیفیه

 

وای چه شور و حالی داره

 

آخ که چقدر غیر منتظره بود

 

چه تجربه ای بود

 

یک تجربه ی سفید سفید

 

ساعت از 12 بامداد گذشته بود که سر و صدای ماشینی که مدام استارت می خورد و روشن نمی شد اعصابم رو خورد کرد اومدم پشت پنجره تا ببینم این راننده ی خوشبخت کی هست که ماشینش دقیقا زیر پنجره ی اتاق من پارک شده ؟بعد از چند بار استارت زدن پر قدرت ماشین روشن شد و دود و برودت زیادی از اگزوزش بیرون آمد و گرم شد و نهایتا حرکت کرد . توی ظلمت شب ، توی این هوای سرد هیچ کس نبود . چراغ اکثر ساختمون ها خاموش بود . ماشین رفته بود و من هنوز داشتم به خیابون نگه می کردم و در فکر بودم که به نظرم اومد چیزی از جلوی چشمانم رد شد وبه سمت پایین سرازیر شد . اعتنا نکردم که دوباره همون صحنه تکرار شد ، اینبار دقیق شدم . آره خودشه !

 

یک تکه برف کوچولو ! فکر کردم برف هایی هست که هنوز روی پشت بوم و لبه ی پنجره ها نشسته و کم کم داره آب میشه اما دیدم نه ! این آخر ماجرا نیست . باز هم اومد تا من مسیر دانه ی برف رو تا رسیدن به زمین تعقیب کردم و سرم رو به بالا برگرداندم تنها چیزی که دیدم برف بود و برف ! اون هم چه برف تندی .

 

تا حالا شروع برف رو ندیده بودم . همیشه آسمون گرفته رو دیده بودم و یا وقتی مدتی از بارش برف گذشته بود . اما حالا دیدم که برف چطور شروع میشه . اینکه آسمون چطور با ذره ذره های ریز و کوچک برف انقدر شکیبایی می کنه تا زمین رو سپید کنه ، انقدر تلاش کنه تا مثل الآن تنها یک لایه نازک زمین رو سپید کنه ، چیزی که من فکر میکنم تا برف از اون بالا بیاد و بخواد به زمین برسه آب میشه و این سخت هست که زمین رو بپوشونه اما آسمون از من با حوصله تر هست ، انقدر می باره و می باره تا اون لایه های یک میلیمتری چندین میلیمتر بشن . زمین مرهمی میشه واسه اشک های یخی سقف دنیا .

 

خیلی کوتاه اومد و رفت اما جای پای اشک هاش  رو روی دل زمین گذاشت و رفت ....

 

کاش من هم ، اصلا کاش همه ی آدم های روی زمین به اندازه ی آسمون صبور و پر حوصله و شکیبا بودند ، کاش خستگی ناپذیر بودند ، کاش همیشه آبی بودند .

 

انقدر این لحظه حس قشنگی داشتم که تصمیم گرفتم همین لحظه از احساسم بنویسم و اما حالا که به بیرون نگاه می کنم یک لایه سپید می بینم و وقتی به آسمون نظر می کنم فقط سیاهی می بینم !

 

و این فاصله ی بین دم های ماست .

 

زمین و آسمون امشب درس های بزرگی بهم دادند و هم حس زیبایی که خواب رو بدجوری از سرم پروند .

 

 


[ به قلم : فرناز ] [ساعت : 01:01 ق.ظ ] [ موضوع : عمومی , ]
[ نظرات []] [لینک ثابت ] [ صفحه بالای ] [ نوشته شده در تاریخ : دوشنبه 1 بهمن 1386 ]


تبلیغات

محل درج تبلیغات شما

© استفاده از مطالب و تصاویر مندرج در این وبلاگ با اطلاع قبلی نویسنده آن بلامانع است
Copyright © 2006-2008 Lover Tanha Team Web Development, All rights reserved