تبلیغات
فریادزیرآب - روز برفی بر بام خانه ....

...خوش آمدید

نازنینم بی نهایت از حضورت خوشحالم! با تمام وجود می گم خوش اومدی و دوستت دارم! حرف زیادی واسه گفتن نیست جز اینکه : فریاده من شکایته یه روحه بیقراره روحه که خسته از همه زخمیه روزگاره


روز برفی بر بام خانه ....

یکشنیه 16 دی

ساعت 10 صبح ، صدای زنگ تلفن ، شماره ی ناشناس !

گوشی را بر می دارم و بعد از چندین بار قطع و وصل شدن و تماس مجدد صدای خاله را از اون ور خط می شنوم . بعد از احوالپرسی گرمی که می کنیم میگه بچه ها چطورن و من که از دست این آموزش و پرورش حسابی عصبانی هستم میگم هیچی خونه هستند و دارند جون می گیرند !!!

-          واسه چی خونه ؟ مگه نرفتند مدرسه ؟

-          نه ! برف اومده و مدارس تعطیل شده .

-          چرا تعطیل ؟ مگه هوا چند درجه هست ؟

-          2-

-          چه باحال . هوای اتاوا امروز 32- هست و ما خیلی راحت داریم رفت و آمد می کنیم ، تمام سطح شهر پاک هست و با ماشین اینور اونور میریم توی خونه هم که گرم هست و مشکلی نداریم ، بچه که بودیم ، اون زمان که تهران 1 متر برف میومد شاید مدارس تعطیل می شد بعد بچه دار شدن هم اگه برف شدید میومد دعا می کردم که تعطیل نشه چون کامبیز و کامیار رو نمیشد با هم توی خونه نگه داشت ( سال 62 ، 63 ) . مخصوصا این پدر صلواتی کامیار که از هر کسی بپرسی برات میگه چطور امان همه ما رو بریده بود . عجب روزهایی داشتیم ، هنوز هم نمیشه این مرتیکه ها رو تو خونه نگه داشت ، امان از دست این دخترها که نمیذارن مزه پسرداری رو بچشم ، خدا کنه اینجا هم واسه یکی از اون برف های سنگین دانشگاه ها و اداره ها رو تعطیل کنند تا ما این شازده ها رو ببینیم و .......

-          ( و من در این زمان به صورت multitasking داشتم به چند مورد فریاد زیر آبی فکر می کردم )

وقتی که بارون میاد مملکتمون ساقط میشه وای به برف ، دما کاهش پیدا می کنه ترکمنستانی ها قیمت گاز رو دو برابر می کنند در نتیجه استان های شمالی گازشون جوابگوی این سرما نیست چون دولت حاضر نیست گاز بخره ، حالا مدام توی اخبارها و زیرنویس ها و تیزرهای تلویزیونی میگن کمتر گاز مصرف کنید تا ما پولمون رو یه جای دیگه مصرف کنیم ، مردم هم که اغلب دل خوشی از دولت ندارند لج می کنند ( شاید هم حق دارند مردم خودمون واجب تر هستند یا فلسطینی ها و ... ) و هیچ کاری انجام نمیدن و نمیگن گوربابای دولت ! توی فصل زمستون باید گاز و برق رو صرفه جویی کنیم ، توی تابستون آب و شاید در پاییز و بهار هم تلفن !! شاید هم تنفس به منظور جلوگیری از آلودگی هوای فصل پاییز پایتخت ، باید ماشین هامون توی پارکینگ هامون خاک بخوره ، سالیانه کلی پول بیمه و خدمات جانبی بدیم و ازش استفاده بهینه نکنیم چون پلاک ها باید به صورت زوج و فرد تردد کنند ، چون بنزین نداریم باید صرفه جویی کنیم ، خون مردم رو شیشه کنیم تا نتیجه صرفه جویی رو دودستی تقدیم این و آن کنیم ، در بهترین دانشگاه ها و مراکز عالی نباید تحصیل کنیم چون به اندازه کافی ایثارگر و شهید و آزاده و بسیجی جان بر کف داریم . باید طوری لباس بپوشیم که دولتمون میپسنده نه خودمون !

-          اگه شما هم یه دولت این مدلی داشتید مطمئن باشید از دیدن مداوم آقا زاده هاتون به ستوه می آمدید .

-          قربونشون برم که هر چقدر هم صدام رو در بیارن باز هم دلم براشون ضعف میره ، اما اگه دختر بودند من حسرت خیلی چیزها رو نمی خوردم !

ای کاش ...

ای کاش .......

اصلا بیخیال ........

میخواستم از برف بگم که چقدر این روزها من رو سر حال کرده که با دیدن برف ها دوباره متولد میشم ، هر چند که بیراه هم نیست چون زمستونی هستم .

فرانک انقدر دیروز گیر داد که مجبور شدم برم برف بازی روی پشت بام .

نیم چکمه پوشیدم ، بلوز و شلوار و کاپشن و کلاهی هم بر سر گذاشتم و حسابی شدم هنجار اجتماع و ضد نظام که اگه اون آقای طبقه پایینمون که از نوع Info و از همین گشتی های موتوری هست می فهمید از همون پشت بام من رو کت بسته تحویل مناهی ها میداد واسه ارشاد .

هوا واقعا استخوان سوز بود . شروع به ساخت یک آدم برفی کردم . انقدر مشغول شدم که از اطرافم بی خبر شدم . آقای همسایه اومد اون سمت پشت بوم و م- ا-ه –و-ا- ر- ه- ا- ش رو که ظاهرا تنظیمش به هم خورده بود تکانی داد و رفت و خیلی شیک در رو قفل کرد و اصلا متوجه ما نشد ! ( قابل توجه دزدان محترم که ساختمان ما آدم های حواس جمع زیادی داره ) هزار بار خدا رو شکر کردم که توی اون سرما موبایل رو با خودم برده بودم . بعد از چند دقیقه دوباره اومد بالا و ظرفی پر از گندم و نون واسه پرنده ها گذاشت و باز رفت که من دیدم داره در رو میبنده ، سریع پریدم جلو در تا من رو دید کلی معذرت خواهی کرد . دوباره برگشتم و مشغول پر کردن سطل از برف شده بودم که دیدم فرانک میگه ساختمون خالقی رو ببین !

با تعجب برگشتم و صحنه ی جالبی رو دیدم . طبقه ی بالای شرکت مستر خالقی خودمون یعنی طبقه ششم که درست ساختمان رو به روی اتاق من هست 3 تا دختر ایستاده بودند و داشتند من رو تماشا می کردند وقتی بهشون نگاه کردم نیش هاشون تا بناگوش باز شد و شروع کردند دست تکون دادن ، هر چی فکر کردم دیدم دلیلی واسه این کارشون پیدا نمی کنم . یه ذره فکر کردم و تازه فهمیدم چرا این دخترهای خوشگل انقدر مهربون شده بودند !

بللللللللهههههههههههههههه !!!!

اون ها فکر کرده بودند من پسر هستم ! چون توی اون فاصله پوشش من طوری بود که اینطور فکر کنند . خلاصه تصمیم گرفتم باهاشون رفیق بشم تا بلاخره بتونم به ساختمون و دفتر خالقی راه پیدا کنم و بفهمم اونجا چی کار می کنه !!! ( چون خیلی واسم مهمه ) .

خلاصه باهاشون رفیق شدم . اون ها هم حسابی گل از گلشون شکفت و بالا ایین می پریدند ، توی اون هوای سرد پنجره ی بزرگی رو باز کرده بودند و واسم هورا می کشیدند !! هیجانشون از زمان دیدن مسابقه ی فوتبال هم بیشتر بود . خیلی باحال بود .

من هم مثل شعده باز ها که صامت هستند هر کاری می خواستم بکنم بهشون اطلاع می دادم اما بدون صدا ! هویج رو برداشتم بردم بالا که بگم میخوام بینی اش رو بذارم که هر 3 تاشون دست هاشون رفت بالا و برام دست زدند . چشم هاش رو گذاشتم .دکمه ها و کلاهش رو گذاشتم و دونه به دونه بهشون گزارش میدادم .  برگشتم دیدم بدجوری چشمشون رو گرفتم دلم نیومد نا امیدشون کنم چون ممکن بود همینطوری پیش برن بترشن !

شال گردن رو گذاشتم کنار . بعد به گردنم اشاره کردم که شال گردن نداریم و دستام رو بردم بالا به این معنی که چی کار کنم ؟ من تسلیمم ! یکی از دخترها با دستش فرمان ایست داد و از جلو شیشه رفت . وقتی برگشت یک شال گردن نارنجی دستش بود . مچاله اش کرد و سوت دو انگشتی زد و نشون داد که میخوام برات پرتش کنم ( عجب لاوی برام ترکوند ) . من هم دختر مردم رو ازاین کار منع کردم تا بتونه در گرمای شال گردنش از محل کار به منزل برسه ! اینبار من بهش فرمان ایست دادم و چون نمیشد شال گردن رو بیارم بیرون روی پشت بوم دنبال چیزی گشتم که بتونم بندازم گردنش . اما هیچی پیدا نکردم ، اومدم تو راهرو که دیدم چند تا کیسه پلاستیک نون اون کنار هست . برداشتمشون . اومدم بیروم و بهس نشون دادم . پاره شون کردم و به هم گره زدم و انداختم گردن آدم برفی .

ازش عکس گرفتم ، از خیابون عکس گرفتم اما تا اومدم از دخترهای قشنگ عکس بگیرم همشون متواری شدند !

بی معرفت ها باهام خداحافظی هم نکردند .

این پسرها راست میگن ! این دخترها خیلی بی معرفت شدند !!!! آدم رو تا لب چشمه می برند اما تشنه بر می گردونند .

دلم گرفته ! از امروز صبح توی اون ساختمون اسباب کشی هست ! نکنه دوست های من باشند !!

چه برف و زمستون و آدم برفی ای داشتم امسال !!

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


[ به قلم : فرناز ] [ساعت : 06:01 ق.ظ ] [ موضوع : عمومی , ]
[ نظرات []] [لینک ثابت ] [ صفحه بالای ] [ نوشته شده در تاریخ : دوشنبه 17 دی 1386 ]


تبلیغات

محل درج تبلیغات شما

© استفاده از مطالب و تصاویر مندرج در این وبلاگ با اطلاع قبلی نویسنده آن بلامانع است
Copyright © 2006-2008 Lover Tanha Team Web Development, All rights reserved