تبلیغات
فریادزیرآب - سفر یزد

...خوش آمدید

نازنینم بی نهایت از حضورت خوشحالم! با تمام وجود می گم خوش اومدی و دوستت دارم! حرف زیادی واسه گفتن نیست جز اینکه : فریاده من شکایته یه روحه بیقراره روحه که خسته از همه زخمیه روزگاره


سفر یزد

ساعت 9 صبح 15 دی

بعد از یک دور چرخاندن کامل کانال های غیر وطنی ! ترجیح میدم نگاهی هم به شبکه های وطنی داشته باشم

بر خلاف اینکه اصلا رابطه ام با تلویزیون خوب نیست .

شبکه یک داره اخبار صبحگاهی نشون میده .

شبکه دو گوشه هایی از سفر خ_ _ _ _ _ _ای به استان شهید پرور یزد را به نمایش کشیده .  

شبکه سه گفتگوی پزشکی

شبکه چهار مستند

شبکه تهران هم یکی از برنامه هایی که طبق معمول یک میز میذارن و یک مهمون و میشه میزگرد شاید هم مستطیل !

دوباره که برگشتم شبکه دو حسابی چشمم رو گرفت !!!!!

در باز میشه و خ------ وارد یک اتاق کوچک میشه . پشت سرش هم 15 نفری وارد می شوند . طبق معمول روی صندلی میشینه و بقیه افراد روی زمینی که حاشیه اون با ملافه ی سفید پوشیده شده می نشینند .

آقایی که سید هست و عباپوش بدون عمامه نزدیکترین محل رو کنار خ----- پیدا می کنه برای نشستن و مدام میگه :

" ما هم دل داشتیم ، هی می گفتیم چرا شما به شهر ما نمی آیید ، مگه ما چی کار کردیم که از این لطف بی بهره ایم ، اما حالا که آمدید قدمتان بر روی چشم ما ، منور فرمودید و هزاران نوع پاچه خواری دیگه که در این اثنا خ----- کاملا محجوب و متواضعانه فقط گوش میده و اصلا دوست نداره به ساحت جناب سید بی احترامی کند و تنها در پایان صحبت ها میگه شما نور چشم ما هستید ! " همین و بس . از قدیم هم گفتند سکوت علامت رضاست اما انگار این بار علامت احترام بود که اگه لقب آقا جا بیفته روزگار تک تک همه ما سیاهه و معلوم نیست از کدام ناکجا آباد سر در بیاریم .

در همین زمان سید اشاره می کنه به پسری که به فاصله 2 نفری از سید نشسته . میگه فرزند شهید (؟) هست .

خ---- نگاهی به پسرک می اندازه و بهش میگه :

- " خب الآن چی کار می کنی ؟"

-  من دانشجوی مدیریت بازرگانی در تهران هستم . ( پسرک در حال ضجه زدن هست اما انصافا چنان تیپی داره که اگه نمی دونستم فکر می کردم پدرش رو در اعدام های بعد از انقلاب از دست داده ! )

و طبق معمول لغت مشهورش را می شنویم :

- " ما شاء الله ! ماشاء الله ! "

- پدرت چه سالی شهید شد ؟

- سال 1360

- مادرت چی کار میکنه ؟

- با خواهرانم زندگی می کنه ، خواهرم کسالتی داره برای بهبودیش دعا بفرمایید . ( سید میگه سرطان داره )

- خب خواهرانت چه می کنند ؟

- هر 3 دندانپزشک هستند !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

( و من همچنان در بهت و حیرت مانده ام ! عجب خانواده ی درسخونی )

ناگهان سید این مکالمات عرفانی رو قطع می کنه و میگه آقا من بیمار هستم اگر ممکن هست دستی بر سر من بکشید تا شاید  فرجی حاصل بشه ( اون اگه می تونست دست ....... ( ای بابا بگذریم ! ) )

در این لحظه خ---- دست پر برکت را تکان داده و بر فرق سر سید می ذاره  . سید منقلب میشه . تا زمانی که اینSlowmotion  دست به ناحیه زیر گوش برسه بلند بلند گریه می کنه و مدام " یا زهرا " را بر لب می راند .

آقا حسابی خوشش میاد و دوباره review  می کنه . این بار سید میلرزه و سیل اشک هاش جاری تر میشه و این بار " میگه یا حسین مظلوم " و یه چیزهای دیگه هم گفت که من نفهمیدم طوری که موجبات آزردگی خاطر خ--- را سبب میشه که وقتی کارش به پایان میرسه سرش رو در گریبان کرده ، احتمالا چند قطره ای اشک میریزه و با چفیه اش پاک می کنه ( از همون اشک هایی که در مصاحبه ی علی اکبر خان با جوانان در زمان تبلیغات انتخاباتیش ریخته شد و خوب یادم میاد داشتم از دانشگاه بر می گشتم که یکی از دختران طرفدارش توی میدون هفت تیر چطور به زور، سی دی بارونمون کرد تا رای بدیم !!! )

خ---- به سید و پسرک نگاهی میندازه و میگه درد خیلی بزرگ هست ُ خانواده ای رو دیدم که مادرش برای شهادت پسرش لباس رنگی پوشید و در این زمینه مادر و پدر ها با هم متفاوت هستند . خانواده ای را می شناسم که مادرش گفت خودم میخواهم پسرم را دفن کنم .

بعد خ----- بلند شد و به سمت بیرون از مجلس حرکت  کرد  . توی راه یه آقایی با فرزند شاید 3 یا 4 ساله اش آمد جلو . بچه که فکر کنم یک دختر بود رو دید و گفت : " ماشاءالله ! ماشاء الله !"

بعد به پدر بچه گفت بلندش کن و در بغل بگیرش تا من ببوسمش ! ( رستگاری این دنیا و اون دنیا رو براش رقم بزنه ) ، پدر طفل رو در آغوش گرفت و آقا یک بوسه ی آبدار و پر احساس به طفل هدیه داد !!! به گونه  ای که 3 ، 4 ثانیه ای لبانش بر روی گونه ی کودک بود .

خب دیگه تموم شد !!

سفر خوبی بود ، خیلی مورد توجه من قرار گرفت .

این پست را قرار دادم تا اگر کسی فرصت دیدن تلویزیون رو نداشته از جزییات سفر باز نمونه !

این سفر از سفر " حسن گلاب و گلبهار " خیلی پر جاذبه تر بود !!

انگار نوشته ی من موجی در جامعه ایجاد کرد و همه درخواست پخش مجدد کردند که در فاصله ی کمتر از 1 ساعت از ارسال پست دوباره این برنامه در شبکه خبر پخش شد !!!

   


[ به قلم : فرناز ] [ساعت : 06:01 ق.ظ ] [ موضوع : عمومی , ]
[ نظرات []] [لینک ثابت ] [ صفحه بالای ] [ نوشته شده در تاریخ : یکشنبه 16 دی 1386 ]


تبلیغات

محل درج تبلیغات شما

© استفاده از مطالب و تصاویر مندرج در این وبلاگ با اطلاع قبلی نویسنده آن بلامانع است
Copyright © 2006-2008 Lover Tanha Team Web Development, All rights reserved