تبلیغات
فریادزیرآب - اولین برف سنگین تهران

...خوش آمدید

نازنینم بی نهایت از حضورت خوشحالم! با تمام وجود می گم خوش اومدی و دوستت دارم! حرف زیادی واسه گفتن نیست جز اینکه : فریاده من شکایته یه روحه بیقراره روحه که خسته از همه زخمیه روزگاره


اولین برف سنگین تهران

من در اوج سرما گرمم است

در دوازدهمین روز از فصل زیبای زمستان با صدای دنگ دنگ پلیر که هر لحظه بیشتر می شد از خواب بیدار شدم . آخه این چه وقت زنگ زدن هست ؟ اصلا واسه چی زنگ زد ؟ من که تنظیمش نکرده بودم ، میزارم تا واسه خودش نغمه سرایی کنه اما اون من رو از رو می بره . نگاهی به پنجره ی اتاق می کنم و میبینم هوا هنوز سیاه رنگه . یعنی الآن ساعت چنده ؟ صدای زنگ حسابی عصبانی ام میکنه . به سختی دنبالش میگردم و میبینم کنار میز کامپیوتر هست . با هزار غر و لند به همراه پتوم از تخت بلند میشم و صدا رو قطع می کنم . یه ذره که دقیق شدم صدای بچه ها را شنیدم که آماده ی رفتن به مدرسه میشن !

یعنی صبح شده ؟ نگاهی به ساعت می کنم که آونگش در حال تکان خوردن هست . ساعت 50/6 صبح هست و هوا هنوز تاریکه . ناگهان دلم واسه بچه ها سوخت که این موقع صبح ، توی این سرما باید برن مدرسه . خیلی دلم میخواست از اتاق بیرون برم و حداقل تا رفتن آنها بیدار باشم تا اون ها هم روحیه بگیرند اما وقتی به قیافه ی خودم تو آینه نگاه کردم ترجیح دادم بیشتر از این نمک رو زخمشون نپاشم .

از توی خیابون صدای آب میومد که ماشین ها در حین عبور صدا را بیشتر می کردند . پرده رو کنار زدم ، هنوز چشمهام تار می دید . چند ثانیه ای گذشت تا بتونم به خوبی ببینم .

دیدم ، دیدم ، دیدم   برف و برف و برف

فصل دوست داشتنی من دیگه داره خودش را نشون میده تا همه بفهمند واقعا زمستون رسیده .

داره برف میاد . با اینکه تصمیم داشتم به خوابم ادامه بدم پتو رو محکم به خودم پیچیدم و پنجره رو باز کردم . عجب برف خشک و ریزی . نفس می کشم و در هوا فوت می کنم . تنها چیزی که می بینم بخار گرمیست که از پنجره به بیرون میره . دستم رو زیر برف میگیرم .

وای که چقدر هوا سرده .

نگاه می کنم به خیابون که هنوز نسبتا خلوته . بعضی از پسر بچه های مدرسه ای کلاه های نقابدار بر سر کردند و شال گردن محکمی هم بسته اند ، روی کاپشن هاشون لحظه به لحظه سفیدی بیشتر میشه . دخترها هم همین وضع رو دارند .مادری دست پسرش رو گرفته و او را وادار میکنه که از زیر چتر خارج نشه اما شور و شوق برف گوش های پسربچه را سنگین کرده . با سرعت می دود و مادرش هم فریاد زنان به دنبال بچه میره .  همه دارن میرن مدرسه و از زیر برف بودن لذت میبرند .

قار ، قار ، قار

صدای کلاغ های زمستانی بلند میشه . همون کلاغ هایی که ساعت 11 شب صداشون رو شنیده بودم .

برف سفید با صدای کلاغ ها نهایت رخوت و سکون رو به تصویر میکشه .

خیلی سردم شده . پنجره رو میبندم و لای پرده رو باز می کنم و دوباره به رختخواب گرم خودم پناه می برم و به آمدن زمستون فکر می کنم .

به اینکه امروز چه ترافیکی در خیابان ها ایجاد میشه ، وقتی با آمدن یک باران سبک باید ساعت ها منتظر ماشین باشیم و بعد از اون هم مدت زیادی را در ترافیک های سنگین پایتخت سپری کنیم قطعا با بارش برف مشکلات چند برابر میشه . میشه حدس زد که امروز کارمندان ، دانشجویان و دانش آمزان با چقدر تاخیر به میعادگاه های خود میرسند .

میگن گاز کمه ، میگن برق کمه ، میگن صرفه جویی کنید !!!

میگن و میگن ! اما نمیگن ما چی کار کنیم ؟ ما چی کار کردیم ؟

شنیدم به جز قائمشهر بقییه مناطق گاز دارند ، پریشب برق مناطق شمال و شمال غربی پایتخت به مدت 2 ساعت  قطع بوده البته این آمار خودشون بوده یعنی ....

میگن گرونی بیداد میکنه ، میگن آمار افراد زیر خط فقر بالاست ، اما بهتره به سریلانکا کمک کنیم !! بهتره در هر سفر استانی ............

میگن زمان خاتمی تورم 16% بوده ، میگن زمان دکتر به 24% رسیده و جالبتر میگن دکتر تونسته تورم رو مهار کنه !! یعنی به 21% برسونه !!!! نه 16% و کمتر از اون !

این روزها خیلی ها خیلی چیزها میگن ! اصلا به ما چه ؟ چه ربطی به برف داره ؟ بگذریم !

مهم اینه که همه میگن زمستون اومده ، برف اومده ، ننه سرما اومده و سوغاتیش تمومی برق و گاز و وسایل نقلیه و ترافیک های اسیدی هست .چی از این بهتر !

چی از این بهتر که با دیدن برف تنمون بلرزه و دعا کنیم ایکاش هر چه سریعتر برف قطع بشه .

خب دیگه این همه فکر و خیال بسه .

ساعت داره به 9 نزیک میشه و باید کم کم بیدار بشم !

.

.

.

.

و الآن ساعت 11 شب هست و همچنان داره برف میباره و تهران یک روز کامل باریده . مثل دل ما آدم ها که گاهی بدجوری میباره .  زمین کاملا سفید پوش شده . حالا درخت هایی که هیچ میوه ای ندارند اما در تمام طول سال سبز هستند و به درختان عریان و برگ ریز پاییزی فخر می فروشند هم پر از برف شدند . صدای ماشین ها همچنان به یادم میندازه که زمین خیس و سپید پوش شده .

یک لیوان چای داغ ، یک موزیک ملایم ، فکر کردن و شاید نوشتن چیزهایی هستند که با هیچ چیز در این لحظات عوضشون نمیکنم . مگه چند بار تهران از این برف ها میاد ؟

یادم میاد آخرین برف سنگین تهران بهمن ماه 8۳ بود . روزی که انتخاب واحد داشتم و نمیشد از خونه بیرون رفت . تمام مدارس تهران حتی پیش دانشگاه هی ها هم تعطیل شده بودند . عجب انتخاب واحدی بود . حیاط پر از برف بود . بچه ها مثل بچه های دبستانی گلوله های برف درست می کردند و به سر و صورت هم پرتاب میکردند . چقدر زود گذشت !

نقطه سر خط

................................

زمستون دوستت دارم .  

 


[ به قلم : فرناز ] [ساعت : 12:01 ب.ظ ] [ موضوع : عمومی , ]
[ نظرات []] [لینک ثابت ] [ صفحه بالای ] [ نوشته شده در تاریخ : چهارشنبه 12 دی 1386 ]


تبلیغات

محل درج تبلیغات شما

© استفاده از مطالب و تصاویر مندرج در این وبلاگ با اطلاع قبلی نویسنده آن بلامانع است
Copyright © 2006-2008 Lover Tanha Team Web Development, All rights reserved