تبلیغات
فریادزیرآب - حماسه ی ملبورن ۷۶

...خوش آمدید

نازنینم بی نهایت از حضورت خوشحالم! با تمام وجود می گم خوش اومدی و دوستت دارم! حرف زیادی واسه گفتن نیست جز اینکه : فریاده من شکایته یه روحه بیقراره روحه که خسته از همه زخمیه روزگاره


حماسه ی ملبورن ۷۶

یادی از حماسه ی ملبورن سال 76

 

روز شنبه 8 آذر ماه سال 1376 ساعت 30/12 به وقت تهران قرار بود بازی ایران و استرالیا در ملبورن برگزار بشه و برنده ی بازی به جام جهانی صعود کنه .

من اون زمان سال اول راهنمایی بودم . یادم میاد که میخواستم نرم مدرسه اما چون همه میدونستند علت مدرسه نرفتن فرناز فوتبالی چیزی جز بازی نیست نشد که نرم . قرار بر این شد که بابا ساعت آخر بیاد دنبالم و با هم بازی رو ببینیم . به همین خاطر بدون تجهیزات کامل ( رادیو و گوشی ) رفتم مدرسه . زنگ آخر ریاضی داشتیم . اما به دلیل ولوله ای که بازی در مدرسه به پا کرده بود قرار شد 2 زنگ اول رو که فکر می کنم ادبیات و دینی داشتیم با درس ریاضی جا به جا کنیم و ساعت 12 به بعد رو بریم در سالن مدرسه از طریق تلویزیون فوتبال رو ببینیم. من هم که داشتم حسابی حال می کردم چون به هر حال قرار بود برم خونه و با بابا بازی رو ببینم .

اما اون روز بر خلاف خوش قولی و قرار های سر وقت بابا ، هیچ کس نیومد دنبالم و وقتی علت رو جویا شدم هیچ مشکلی نبود به جز سعید آقا !!

سعید آقا همسایه طبقه دوم ما بود و فردی بود که اطلاعات فوتبالیش به اندازه ی صفر کلوین !! بود . همیشه هم اصرار داشت که با بابا فوتبال رو تماشا کنه و الحق که در زمینه ی فوتبال روی اعصاب حسابی زمان دیدن بازی پیاده روی می کرد . مثلا در حین دیدن بازی استقلال می گفت این پروین هم بازیکن خوبی بود واسه استقلالی ها !! یا ساعت ها بازی رو نگاه می کرد بدون اینکه بداند دروازه حریف کدام سمت هست ؟؟!

خلاصه ظاهرا اون روز هم به بابا پیشنهاد داده بود که این بازی حساس رو با هم ببینیم . بابا هم که این قضیه رو فهمیده بود خونه ی برادر گرامی پناهنده شده بود و اینگونه شد که هیچ کس نیومد دنبال من !

ساعت 15/12 بود که رفتیم توی سالن اجتماعات . مدیر و معاون مدرسه دو تا خواهر بودند که مدام واسه همدیگه می زدند . مدیر مدرسه خواسته بود با اون اخلاق سگش ! به بچه ها حال بده و یه ذره خودش رو محبوب کنه اما خواهر کوچکترش در این راه مدام سنگ اندازی می کرد .

دبیری اونجا بود 24 ، 25 ساله به نام خانم احمدی که من آخرش هم نفهمیدم دبیر چی بود ؟ به نوعی آچار فرانسه بود و اگر معلمی نمیومد ، سر کلاس بی معلم می رفت ، کارهای فرهنگی و هنری می کرد ، ورزش می داد و .......  . از اخلاقش نگم که توی بداخلاقی من رو می کرد توی جیب کوچیکش .

نمیدونم چرا ؟ اما نسبت به بچه ها یک نوع حسادت داشت و کاملا احساس می کردم که خودش رو با بچه ها مقایسه می کرد . فقط هم بلد بود داد بزنه و آتو از بچه ها بگیره . به همین خاطر من خیلی باهاش خوب نبودم . در کل من با قشر فرهنگی مدارس درگیرم و اصلا ازشون خوشم نمیاد اما همواره سعی کردم که آتو هم دستشون ندم و به عنوان یک شاگرد آرام و جدی براشون شناخته شده بودم .

این خانم یه جورایی نور چشمی مدیر مدرسه هم بود . همیشه بچه ها رو از مدیر مدرسه می ترسوند .

رفتیم داخل سالن . تلویزیون رو روشن کردند . ردیف 7 یا 8 نشسته بودیم .

تصویری که اومد داشت چهره ی تک تک بازیکنان رو نشون می داد که دست ها بر روی قسمت چپ سینه شان بود و مشغول خوندن سرود ملی . با دیدن چهره ی عابدزاده بچه ها شروع کردند به فریاد زدن و قربون صدقه رفتن که سرکار خانم احمدی هی با چشم و ابرو و گاز گرفتن لبش به مدیر مدرسه اشاره می کرد اما هیچ کس بهش توجهی نمی کرد . تصویر رفت جلوتر و پاشازاده و شاهرودی رو نشون داد که اون سر و صداها به اوج خودش رسید . خانم بادی گارد و نورچشمی که دید هیچ کس آدم حسابش نکرده سریع خودش رو به جلوی سن رسوند و تلویزیون رو خاموش کرد !!  آخ که چقدر اون زمان بهش فحش دادم .

در اوج شادی بچه ها بهشون ضد حال زد . بابا اون روز دیگه مرده ها هم آزاد بودند اما اون نیم وجب آدم میخواست توی اون همه شور و هیاهو بچه ها رو تربیت کنه . یکی نبود بگه آخه تو رو ...... !

طوری شد که به خواست مدیر دوباره تلویزیون روشن شد اما از جایی که بچه ها می خواستند حالش رو بگیرند باز هم با صدا بیشتر به تشویق ها ادامه دادند و در نهایت سرکارخانم عصبانی شد و تلویزیون رو خاموش کرد و همه رو از سالن خارج کرد ، این بساط ها در حالی به پا شد که اکثر مدارس تهران اون روز ساعت آخر بچه ها رو مرخص کرده بودند . اما اونها به خاطر اسم نمونه بودنش و خدشه دار شدن نام مدرسه طبق معمول بر خلاف جریان باد حرکت کردند .

اگه میدونستم میخواد این بساط ها پیاده بشه صبح با خودم رادیو می بردم . رفتم توی حیاط دیدم یه سری از سومی ها رو بردند داخل نمازخونه و دارن از طریق رادیو بازی رو دنبال می کنند . نزدیک نیم ساعت از بازی گذشته بود . با هزار بدبختی دزدکی خودم رو توی نمازخونه جا دادم و محکوم به تحمل بوی دل انگیز جوراب ها شدم . ساعت 30/1 که تعطیل شدیم با سرعت تمام راه مدرسه تا خونه رو دویدم و اوایل نیمه دوم رسیدم خونه و بازی رو دیدم .

بعد از بازی صدای بوق های ماشین ها رو نمیشد تحمل کرد . اولین بار بود که واسه فوتبال در اون سال ها خیابون شلوغ میشد . به برف پاکن ها دستشک های ظرفشویی ، شاخه های گل و دستمال کاغذی آویزون کرده بودند .

بابا می گفت اندازه 90 دقیقه بازی طول کشید تا از پل سیدخندان  به ورودی سهروردی برسم . اما تا تونسته بود توی همون ترافیک نون خامه ای نوش جان کرده بود .

اما ای کاش همسایه محترم پیشنهادی نمیداد که بابا فرار رو بر قرار ترجیح بده و من اونطور آواره بشم !

در ابتدا قصدم از نوشتن این مطلب تنها مروری بر خاطرات گذشته بود که 10 سال پیش اتفاق افتاده بود و مثل برق و باد این روزها سپری شده بود .

 

اما حالا با نوشتن این مطلب دارم فکر می کنم که واقعا دوست داشتن اسطوره های ملی حالا چه جوان و چه فردی که سن و سالی ازش گذشته باشه توسط یه عده دختر واقعا جرم هست ؟ اون هم دخترانی دقیقا در سن بلوغ ! وقتی شاهد اینگونه رفتارها باشند آسیب های بعدی و تبعات اون در جامعه برای آنها چگونه متصور خواهد شد ؟ توی مملکتی که حتی دیدن بازی از نزدیک برای دختران و بانوان به خاطر جو محیطی منع میشه ، حتی دوست داشتن اسطوره ها هم میشه جرم و باید تلویزیون هم خاموش بشه . شادی هایی که سرکوب میشه و قطعا انسان رو از هر چیز منع کنند واکنش بدتری نشون میده .

 

میخوام ببینم آیا اون خانم نورچشمی هیچ وقت سن ما رو نگذرونده بود و آیا هیچ وقت کسی رو دوست نداشته ؟ بحث عشق رو وسط نمیکشم اما حداقل برای خودش ستاره ای ، اسطوره ای و یا قهرمانی در زمینه های هنری ، ورزشی و ... داشته و اگر هر کس این مقوله رو انکار کنه یقین دارم که بر خلاف واقعیت حرف می زنه .

 

قطعا با هورا کشیدن و تشویق با احساس عابدزاده و شاهرودی و پاشا هیچ آسیبی به اعتبار مدرسه و جامعه توسط اون دختران 12 ساله نمی رسید اما آسیبی که اونها با رفتارشون به شخصیت و احساس پاک اون ها وارد کردند بحثی نبود که بشه به راحتی ازش چشم پوشید . اسم خودشون رو گذاشته بودند قشر فرهنگی که به خوبی میدونند چطور باید با جوان ها رفتار کنند .

 

حیف که اون تیم ملی اغلبش قرمز بودند اما اگر بازی اس اس سال 76 با حجازی و مجیدی رو میدیدیم قطعا پوز خانم اخلاق رو میزدم و دوست داشتن اسطوره رو به معنای واقعی کلمه نشونش می دادم تا بتونه این دوست داشتن رو درک کنه . تا نتونه به خودش اجازه ی دخالت در دوست داشتن افراد رو بده .

 

تا نتونه برای دوست داشتن هم قانون وضع کنه .

 


[ به قلم : فرناز ] [ساعت : 04:11 ق.ظ ] [ موضوع : فوتبال , ]
[ نظرات []] [لینک ثابت ] [ صفحه بالای ] [ نوشته شده در تاریخ : پنجشنبه 8 آذر 1386 ]


تبلیغات

محل درج تبلیغات شما

© استفاده از مطالب و تصاویر مندرج در این وبلاگ با اطلاع قبلی نویسنده آن بلامانع است
Copyright © 2006-2008 Lover Tanha Team Web Development, All rights reserved