تبلیغات
فریادزیرآب - یه پاییز دیگه

...خوش آمدید

نازنینم بی نهایت از حضورت خوشحالم! با تمام وجود می گم خوش اومدی و دوستت دارم! حرف زیادی واسه گفتن نیست جز اینکه : فریاده من شکایته یه روحه بیقراره روحه که خسته از همه زخمیه روزگاره


یه پاییز دیگه

انگار همین چند روز پیش بود که داشتم از پاییز می نوشتم . از پاییز 85 !

اعدادی که بین دو تا ممیز خودنمایی می کردند انقدر کوچک و بزرگ شدند که دوباره به 1 و 7 رسیدند . چهار رقم سال مدام رشد میکنه و یکه تاز میره بالا اما ماه و روز مدام در کشمکش و کم و زیاد شدن هستند .

این روزها اصلا دستم به نوشتن نمیره . اگر هم بنویسم فقط سمبل کاری هست ، یه جورایی رفع تکلیف . اینو خوب می دونم . امروز غروب باید سرم رو یه جوری گرم می کردم . وقتی فلش بکی به عقب و نوشته های سال گذشته در همین روزها زدم متوجه تفاوت فاحش نوشته هام شدم و اینکه چقدر بین من و نوشته هام فاصله ایجاد شده .

این اواخر ، وقتی ناگهان ابرها دلشون می گرفت ، صدای به هم خوردن برگ ها فضای خیابون رو پر می کرد ، وقتی پنجره رو باز می کردم و بوی نم به مشامم می رسید و نسیم خنکی صورتم رو نوازش می داد ، زمین خال خالی می شد ، همه و همه یه تلنگر می زد که تابستون هم دیگه داره تموم میشه . تابستونی که شروعش رو حس نکردم ، تابستونی که ازشروعش هم واهمه داشتم و هم می خواستم زودتر بگذره . یک فصل شلوغ ، پر از خاطره های خوب و بد .

 بوی پاییز داره میاد .

مثل همیشه تحمل غروب 31 شهریور برام نفسگیر بود . بچه ها باید فردا برن مدرسه ، اما اصلا هیچ استرسی ندارند و انگار نه انگار ! یادمه همیشه وقتی مدرسه می رفتم از نیمه مرداد که رد می شدیم هر روز رو به خودم کوفت می کردم که انقدر روز گذشت و انقدر باقی مونده . از 20 شهریور به بعد هم که حسابی حالم گرفته بود . هنوز من استرس شروع مدرسه رو دارم اما بچه ها نه ! استرس که نه ، حسرت تموم شدن تعطیلی ها !

امروز یک شکوفه کوچولو داشتیم . قرار بود امسال به خاطر تقارن مهر و ماه رمضان شکوه ها وارد مساجد بشن و جشن رو با مراسم روحانی آغاز کنند ( شکوفه های 7 ساله !! ) . مدرسه ی شکوفه ی ما کار جدیدی کرده بود . قرار بود محدوده را به 4 قسمت تقسیم کنند و توی هر بخش یک کاروان شادی بذارن . کاروان شادی یک مینی بوس بود که بهش بادکنک و گل آویزون کرده بودند و قرار بود صبح بیاد دنبال شکوفه ها و همه رو به مدرسه ببره و بعد والدین خودشون رو برسونند مدرسه .

ساعت 10/8 باید جلو در آماده بودیم . ساعت 8 بود که به زور از رختخواب جدا شدم و سریع لباس پوشیدم و خودم رو با شکوفه ی گرامی ! رسوندم جلوی در . کاروان نیم ساعت تاخیر داشت .

شکوفه ی ما هم کم کم داشت استرس پیدا می کرد . هر کس هم از جلوش رد می شد لپش رو می کشید و یه تیکه ای !! بهش می پروند . کیفش رو با دو بند به دوشش انداخته بود و هی جلو در رژه می رفت . بعد از نیم ساعت انتظار بلاخره کاروان شادی اومد و شکوفه باید می رفت .

من بی احساس نمیدونم چرا بغضم گرفته بود . وقتی داشت پاش رو می ذاشت روی دومین پله ی مینی بوس برگشت با اون چشم های سیاهش نگاهم کرد . می فهمیدم که چقدر مضطرب هست . اما از جایی که توی مغروری هم به خودم رفته لام تا کام حرفی نزد . سوار شد و رفت .

آره ، شکوفه هم بزرگ شد . یاد 7 سال پیش افتاده بودم که چقدر زود گذشت .

شکوفه رفت ! برگ تازه ای توی زندگیش نمایان شد . دریچه های تازه ای به روش گشوده خواهد شد . یه دنیای تازه با کلی تجربه .دنیای جدیدی که شاید براش قابل تصور نباشه . به نظر من یک ماراتن طولانی .

یه راهی که امروز شروع شده ، کی تموم بشه و چطور معمایی هست که باید 14 ، 15 سال بمونیم تو خماریش . روز جشن فارغ البحصیلی پیش دبستانی مدیر مدرسه می گفت امروز در این جشن هستید ، تصور فارغ التحصیلی دانشگاهیشون رو بکنید . بچه هایی که امروز بالاترین سوادشون تشخیص رنگ ها و شناخت دست هاست چند سال دیگه مایه مباهات خانواده هاشون هستند .

پاییز اومد !

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


[ به قلم : فرناز ] [ساعت : 12:09 ب.ظ ] [ موضوع : عمومی , ]
[ نظرات []] [لینک ثابت ] [ صفحه بالای ] [ نوشته شده در تاریخ : شنبه 31 شهریور 1386 ]


تبلیغات

محل درج تبلیغات شما

© استفاده از مطالب و تصاویر مندرج در این وبلاگ با اطلاع قبلی نویسنده آن بلامانع است
Copyright © 2006-2008 Lover Tanha Team Web Development, All rights reserved