تبلیغات
فریادزیرآب - با اساتید داده پردازی

...خوش آمدید

نازنینم بی نهایت از حضورت خوشحالم! با تمام وجود می گم خوش اومدی و دوستت دارم! حرف زیادی واسه گفتن نیست جز اینکه : فریاده من شکایته یه روحه بیقراره روحه که خسته از همه زخمیه روزگاره


با اساتید داده پردازی

توی این پست میخوام از اساتیدی یاد کنم که در داده پردازی باهاشون واحد برداشتم . از ترم اول شروع می کنم و میرم جلو و هر بار برای اضافه کردن مطلب ادامه همین پست را کامل می کنم و می توانید با انتخاب موضوع " دانشگاه " از آرشیو موضوعی به این پست دسترسی داشته باشید .

اولین کلاسی که توی داده پردازی داشتیم کلاس سیستم عامل به همرا کارگاه این درس بود .

کلاس سیستم عامل : استاد صدری

استاد صدری خانم جوانی بود که تدریس این درس رو به عهده داشت . این نکته رو هم یادآور بشم که طبق قانون دانشگاه های ایران ترم اول تمام واحدها رو دانشگاه انتخاب می کنه و دانشجو حق انتخاب و یا تغییر درس و استاد را ندارد .

ساعت 11 صبح کلاس شروع می شد . حوالی همین ساعت بود که استاد وارد کلاس شد . بچه ها واسه خودشون مشغول صحبت بودند و زیاد متوجه استاد نبودند که خون سرکار خانم به جوش اومد و خواست به اصطلاح همون اول کار گربه رو دم حجله بکشه . گفت شما هنوز رفتار دانشجویی رو بلد نیستید . خجالت بکشید . دیگه اینجا هنرستان و دبیرستان نیست . خیلی دوست داشت پرستیژ خودش رو حفظ کنه . با پسرها هم خیلی رابطه ی خوبی نداشت و فقط منتظر آتو بود .

خانمی نزدیک 30 سال سن ، لاغر اندام و بسیار ظریف ، قد متوسط و صدایی گیرا که خوب بلد بود زمان صحبت کردن با صداش بازی کنه و زیر و بمش کنه و بر جذابیت خود اضافه کنه . ابروهای بسیار نازک که پسرهای ترم بالایی می گفتند ابروهاش رو تیغ انداخته ! و این موضوع حسابی بین اونها سوژه بود . سر کلاس هاش فقط و فقط دیکته مون خوب شد و البته تند نویسی . این تنها بار علمی کلاس بود . درسی که به عنوان یکی از دروس کنکور کارشناسی بود با نهایت دقت تدریس شد !!

کلاس های کارگاه هم جالبتر بود . دو گروه شده بودیم و ما گروه دوم بودیم اگه ذهنم درست یاری کنه ساعت 4 تا 6 کلاس گروه ما بود . جای من و اکیپمون همیشه ردیف آخر کارگاه بود . آخه هم شرایط واسه شیطنت مساعد بود و هم به کل کارگاه اشراف داشتیم . ساعت بسیار خسته کننده ای بود . آخه سیستم عامل های عهد دقیانوس و منسوخ رو درس می داد . یاد میاد پسرها یک گروهشون توی کلاس ما بودند . همه کنار هم 2 ردیف جلوتر از ما می نشستند . پسوردهای اینترنت کامپیوتر ها رو پیدا کرده بودند . تا استاد از کنارشون رد می شد و به سمت جلوی کلاس می رفت اون ها هم صفحه ی اینترنت اکسپلوررشون روی مانیتور ها نمایان میشد . دوباره تا برمی گشت پنجره ها مینیمایز میشد که یکبار سر همین قضیه مچشون رو گرفت . آخه یکی نبود بگه با اینترنت های سرعت 10 که شبکه هم هست میخواین چی کار کنید ؟ اما میدونم اینترنت مفت خیلی میچسبه ! اون هم مال دانشگاه .

کلاس معارف : استاد مظاهر حسینی

قبل از تعریف این استاد یه خاطره از بابا میگم .

بابا میگفت توی دانشکده فنی دانشگاه ملی ( شهید بهشتی ) وقتی که انقلاب شد زمانی که مجدد رفتیم سر کلاس ها دیدیم صندلی ها رو دو ردیف کردند و دخترها و پسرها باید از هم جدا می نشستند . استاد ادبیات میاد سر کلاس . کتاب گلستان سعدی رو باز میکنه و چند سطری میخونه . ناگهان کتاب رو میبنده و با حالت خشم شروع میکنه جای دانشجو ها رو عوض کردن . خلاصه در آخر طوری میشه که دختر و پسرها کنار هم نشسته بودند . استاد میگه : واسه این افراد متاسف هستم که چنین تفکری دارند . واسه شما و شخصیت شما ارزش قائل نیستند . وقتی با شما که قشر مثلا روشنفکر جامعه هستید این طور برخورد می کنند باید تا آخر مملکت رو حس کرد . این حرکت یعنی اینکه شما هنوز بلد نیستید و جنبه ندارید که به یک دختری که سر کلاس با هم درس می خونید به چشم یک همکلاسی نگاه کنید و این یعنی فاجعه برای شخصیت شما . یعنی توهین مسلم به شما .

حالا بعد از گذشت 25 سال از اون روز من و تمام متولدین 63 تا 66 سر کلاس معارف بودیم که یک آقای روحانی وارد کلاس شد . عبای مشکی به همرا عمامه ی مشکی رنگ . ریش های سیاه و سفید و نامرتب با صورت سیاه .

نمیدونم چرا از بچگی وقتی که یک آخوند از کنارم رد میشه همیشه اون حرکت و چرخش عباش حس بدی را در من پدید میاره . مو به تنم سیخ میشه . هیچ وقت هم نتونستم با این حالت مقابله کنم . بگذریم .

به قول بچه ها حاجی اومد سر کلاس . کلاس ظرفیت 45 نفری داشت و خیلی بزرگ نبود . حدود 30 تا دختر و 11 تا پسر بودیم که اغلب پسرها به صورت اکیپی ته کلاس نشسته بودند و به خاطر کمبود فضای کلاس صندلی ها همه به چسبیده بود . حاجی تا این صحنه رو دید دونه دونه پسرها رو صدا کرد و ردیف جلو نشوند و دخترها رو شیفت داد به عقب . توی اون فضای کم گفت باید صندلی ها رو طوری بچینید که 2 ردیف ایجاد بشه و من بتونم رفت و آمد کنم . همه از این حرکت تو شوک بودیم . خیلی وقت بود که ازاین صحنه ها ندیده بودیم . همین رفتار باعث مخالفت و لجبازی ما با حاجی شد . گفته بود هر جلسه قبل از اینکه من بیام باید اینطور بشینید . پسرها هم که توهین بزرگی بهشون شده بود افتادند سرلج . قبل از این همه اکیپی و کنار هم بودند . حالا هر جای کلاس هم که بود اما با هم بودند اما سر کلاس معارف ورق برگشت . همه به صورت پراکنده می نشستند و صندلی ها رو هم میچسبوندیم به هم . هر طرف کلاس به هر حال یک از پسرها رو میشد دید . حاجی میومد و نزدیک نیم ساعت از وقت کلاس رو به جابه جایی و باز کردن جاده بین صندلی ها قرار میداد و این داستان تا آخرین روز کلاس ادامه داشت .

هر وقت میخواست چیزی رو پای تخته بنویسه یک دایره میکشید و داخلش مثلا می نوشت توحید ، عدل ، معاد و ....  . این شده بود آتو . قبل از اینکه بیاد سر کلاس بچه ها روی تخته رو پر از دایره می کردند . وقتی میخواست درس بده توی اون دایره ها می نوشت و کارش آسون شده بود . تکه کلامی داشت که می گفت " گندم از گندم بروید جو ز جو !" یا " کبوتر با کبوتر باز با باز ...... " . هر وقت که تپق می زد و حرف کم میاورد یکی از توی جمع تیکه می انداخت و یکی از این جملات رو میگفت . باحال بود . اول کلاس حضور غیاب میکرد و بعد از اون بچه ها یکی یکی جیم می شدند و آخه کلاس بیخودی بود . 2 ساعت تموم . مگه عقربه ها جلو میرفت ؟ جون میداد واسه خوابیدن . توی پاییز و زمستون ساعت 1 تا 3 بعد از ناهار !!!

وقتی ول کلاس حضور غیاب نمی کرد دونه دونه بچه ها می رفتند بیرون و نیم ساعت آخر میومدند و توی حضور غیاب بودند . بعضی وقت ها جیم می زدیم و دوست هامون یه صدا در میاوردن و اون هم واسه اون نفر جیم شده حاضری میزد . اما یکبارقضیه لو رفت ولی نتونست ثابت کنه . خلاصه کلاس هتلی بود ! فقط واسه پسرها زندانی بود . چون باید اون جلو ردیف اول می نشستند و حسابی گوش میدادند . کلاس مثل حموم زنونه پر از سر و صدا بود اما هیچی نمی گفت . مخاطبش اگر یک نفر هم بود کلی حال می کرد . یک بار که خیلی عصبانی شد شروع کرد درس پرسیدن ! وای که چقدر نفسگیر بود . اما مهم نبود چون هیچ کس جواب نمیداد . اون هم از دم منفی میداد و ما هم با منفی هامون کیف می کردیم .آخه کامپیوتر چه ربطی به معارف داشت ؟ البته در این مورد کاممل توجیه شدیم !!!

 اما انصافا امتحان خوبی گرفت . یک جزوه داد که سوال و جواب بود . از همون ها سوال داد . چند ت سوال هم انتخابی بود که خیلی پوئن خوبی بود .

 

 

 

کلاس فیزیک الکتریسیته و مغناطیس : استاد اشتری

یکی از پرخاطره ترین کلاس هایی که داشتم همین کلاس بود . کلاسی بود که از ترم 1 تا بچه هایی که کارشون به ترم 6 و 7 کشیده بود دانشجو داشت . همه ترم بالایی ها با رکورد 2 و 3 بار سر این کلاس اومده بودند . قبل از شروع کلاس می رفتیم سر کلاس تا جا برای نشستن پیدا کنیم . ته چهره استاد من رو یاد مجید مظفری می انداخت . همیشه یک شلوار کتون سقید می پوشید با پیراهن و روش همیشه یک کاپشن چرم قهوه ای رنگ می پوشید . موهای بسیار زیبایی داشت . از جو گندمی یه ذره اونورتر . اما حالت نرم و قشنگی داشت . عینکی هم همیشه روی صورتش بود . استاد دانشگاه تهران بود و همین مساله ما رو بدبخت کرده بود . گاهی اوقات یادش می رفت که اونجا دانشگاه تهران نیست و ما هم دانشجوهای اونجا نیستسم . از وقتی میرسید سر کلاس ( همیشه با تاخیر های 20 تا نیم ساعتی ) شروع به درس دادن می کرد تا آخرین دقیقه ی کلاس هم ولمون نمی کرد . فیزیک هالیدی درس می داد . سر کلاس به جای اینکه به تخته نگاه کنیم نگاه هامون فقط روی عقربه ها و کانترهای ساعت هامون بود . هیچ کس هیچی نمی فهمید ! هیچی !! همیشه می نشستیم اون ته کلاس و با بچه ها تکست چت می کردیم . عجب کلاس مفیدی بود . آهان یادم اومد آخر هر جلسه هم کوییز می گرفت . تازه جزوه هامون رو هم باز می کردیم میذاشتیم جلومون باز هم نمی تونستیم چیزی بنویسیم ! برگه ها تنها یه جورایی حکم حضور و غیاب رو پیدا کرده بود .هر هفته هم یه سوال میداد که حل کنیم و جلسه بعد بهش تحویل بدیم که واسه این مورد هم قانون کپی رایت معنی نداشت !  ترم به آخرش رسیده بود و ما همچنان چیزی یاد نگرفته بودیم . جلسه های آخر حدود 5 سری بهمون تمرین داد که هر سری حدود 40 تا سوال توش بود که تمامش 4 یا 5 بخش داشت . گفت حل کنید بیارید یه مقداری از نمره ی فاینالتون رو پوشش میده . ای بابا ! ما اگه بلد بودیم حل کنیم که می خوندیم واسه امتحان . خلاصه با هر فلاکتی بود همه از روی هم به صورت کاملا غلط کپ زدیم و برگه هایی که از روی هم زیراکس شده بود رو تحویل استاد دادیم .نزدیک 200 تا تمرین بود ( به جز بندهای مختلف هر سوال ).  یادمه روز تحویل تمرین ها صبح زودتر رفتم دانشگاه . رسیم توی سایت پروژه دیدم تمام ماشین های کپی نشستند و دارن با سرعت بالا کپی می کنند . یکی می نوشت ، یکی دنبال منگنه بود ، یکی کاغذ کم آورده بود و........

سوژه ی این کلاس یک آقا پسری بود به نام پیمان ! دانشجوی صنایع بود . به صورت مهمان اومده بود دانشگاه ما واسه پاس کردن این درس . چهره اش به هر چیزی شباهت داشت جز دانشجو . انگار 10 سال بود حمام نرفته بود . از موهاش همیشه داشت روغن می چکید و خیلی کثیف بود . صورتش مثل زغال سیاه بود و لب های کلفتی داشت . پشت موهاش بلند بود و همیشه میکرد داخل یقه ی پولیورش . وقتی از کنار آدم رد می شد آدم نفسش می گرفت . خودش رو با سیگار خفه می کرد . اون هم چه سیگارهایی ! همیشه دیر می رسید سر کلاس  و دیگه صدای استاد هم در اومده بود . تازه وقتی میومد ، خودش به خودش استراحت می داد و با 2 تای دیگه که کرده بودشون مثل خودش میرفت بیرون کلاس ، سیگار می کشید و وقتی میومد داخل بوی خیلی تند سیگارش رو نمیشد تحمل کرد .

چند تا ساختمون بعد از دانشگاه به کوچه ی بن بستی میخورد که بسیار باریک و طولانی بود و اونجا شده بود پاتوق سیگار کشیدن پسرها . بچه های 18 ، 19 ساله که اولش توی اون کوچه بودند اما ترم آخر دیگه پیشروی کرده بودند و فکر می کردند خیلی بزررگ شدند و حتی جلوی در دانشگاه شروع به این کار می کردند و احساس بزرگی سراسر وجودشون رو فرا می گرفت !

قرار بود حضور غیاب و کوییز  های کلاسی هم نمره داشته باشه . روز امتحان رسید و من همچنان چیزی بلد نبودم . از شانس بدم هم جای من افتاده بود ردیف اول جلوی کلاس و سرم رو که بالا می کردم میخورد توی تخته ! ارتباطم با تمام اطرافم قطع بود و این شانس بدی بود . نگاهی به سوال ها انداختم . همون جا بود که خانم علی آبادی دبیر فیزیک کلاس سوم دبیرستانم رو یه دعای حسابی کردم . اون سال که امتحان نهایی داشتیم این خانم تازه به دبیرستان ما اومده بود و تنها کلاس ما رو داشت .به عنوان اصلی ترین درس رشته ریاضی – فیزیک ، هفته ای 12 ساعت فیزیک داشتیم . خسته هم می شدیم اما واقعا مفید بود و انقدر با ما تست کار کرده بود که دیگه محال بود یادمون بره .

سوال های مبحث مغناطیس و جریان الکتریکی رو تونستم به بهترین حالت جواب بدم و همون سند قبولیم رو امضا می کرد . رفته بودم واسه 10 که وقتی جواب ها اومد شده بودم 5/11 !! و بالاترین نمره ی کلاس 12 بود . اما باز هم با اینکه سرفصل واسه دوره ی ما سنگین بود و حداقل نباید ترم یک اون واحد رو به روز بهمون می دادند خیلی از بچه ها رو انداخت اون هم با 75/9 ! البته نمره های پایین تر هم بود اما این نمره دیگه واقعا سوختن داشت و چه بسا خیلی ها رو تا ترم آخر متضرر کرد .  

 

کلاس زبان : استاد خمسه

اول از همه باید بگم من علاقه ی بسیار وافری به زبان دارم !!!!!!! به خاطر همین علاقه ی واقر تا حالا به هیچ کلاسی که در مورد زبان باشه پا نذاشتم ! شاید علت این تنفر ریشه در کودکیم داره که با یک جو کلاس نا مساعد از این رشته بیزار شدم و حتی حاضر نیستم در موردش صحبت کنم !

به خاطر همین علاقه جلسه اول کلاس رو نرفتم . یعنی دانشگاه کلاس داشتیم و بینش یک زمان 2 ، 3 ساعتی بیکار بودیم منم جیم شدم !! به قول یک دوستی عمومی ها که جلسه اول سر کلاس رفتن نداره ! هفته بعد که بر خلاف میلم رفتم سر کلاس دیدم ای دل غافل ! این آقای خمسه از اون استاد های گیر هست ! بدتر از من هم حافظه ای داره دوبله طلایی !

با گذشت 2 ،3 جلسه اسم همه رو یاد گرفته بود به صورت کامل ! این در حالی بود که ما هنوز همکلاسی های خودمون رو دقیق نمی شناختیم با اینکه توی تمام کلاس ها با هم بودیم اما ایشون طی 4 ،5 ساعت به این مهم نائل شد . همین قضیه کار رو سخت می کرد .

وای هر هفته درس می پرسید . آخه درسش بیشتر ترجمه و لغت بود . خیلی ساعت های بدی بود .

شاید در کل دوران دانشگاه چند تا درس رو همیشه خوندم و یکی از اون ها زبان ها بود .از این هفته که کلاس تموم می شد ت هفته ی بعد که برسه من فقط زبان می خوندم !

 نهایت هر2 هفته درمیون نوبت مجدد بهمون می رسید . به هر حال باید انقدر می خوندیم تا وقتی می پرسه ضایع نشیم . خب سخت بود . ترم اول ، جلسات و روزهای اول . درس پرسیدن . اون هم زبان ، بین یک سری که نافشون رو با کلاس زبان بریده بودند کار خیلی آسونی نبود . گفته بود 2 نمره لکچر داریم یعنی نمره ی فاینال از 18 نمره محاسبه میشه . ای بابا ! من اسم و فامیلی خودم رو بخوام به انگلیسی بگم نیم ساعت میکشه حالا در مدت 10 ، 15 دقیقه برم اونجا چی بگم ؟! خلاصه این شد که از خیر لکچر هم گذشتیم . عجب شانسی آوردند بعضی ها . 2 جلسه آخر واسه لکچری ها بود . یادمه یک جلسه کامل برگزار شد . در جلسه آخر تعداد بچه ها زیاد بود و زمان کم . یه سری ها هم دودل بودند که برن یا نه ؟

فقط یک برگه دستشون بود و مدام میخوندند . آخر کلاس که دیگه وقت نبود استاد گفت اون هایی که مموندن اگه روی کاغذ متنشون رو دارن بدن به من . و در نهایت مثل آب خوردن 2 نمره گرفتند !!

امتحانش هم خوب بود با اینکه 4 صفحه پر سوال داده بود و لکچر هم ندادم از 18 شدم 17 و این نمره واسه من بیزار خیلی بود.

از اینجا به بعد بود که فهمیدم باید توی دانشگاه زبان رو خوند و اصلا نمی شد جیم فنگ زد . چون تمام اساتید زبان به شدت حضور غیاب می کردند و حتی واسه 3 فرجه غیبت که حق طبیعیمون بود نمره گذاشته بودند . گاهی کسر می کردند  گاهی پوئن مثبت بود .

اما واقعا وقتی این همه زور بالا سرم قرار گرفت و مجبور شدم زبان بخونم ، تونستم رشد زیادم رو ببینم و الآن می تونم تا حدی گلیمم رو از آب بکشم بیرون .

آقای خمسه یک دست کت و شلوار طوسی رنگ داشت که اغلب به تن می کرد . قد نسبتا کوتاه ، با موهای یک دست مشکی ، کیفی که همیشه در دست داشت و عینک با فریم مشکی رنگش که همیشه روی صورتش بود استاد زبان 3 واحدی ما بود . حالا با دیدن چهره ی رضا رشید پور بیشتر از گذشته از استاد خمسه و کلاسش یاد میکنم .

حرکت بی نظیرش که سر کلاس کرد هیچ وقت از خاطر من و دوستام پاک نمیشه !!!!!!!

یک خاطره دیگه هم مربوط به یکی از لکچر هاست . یکی از بچه ها رفته بود پشت تریبون ایستاده بود . استاد هم بین بچه ها نشسته بود . پاییز بود و هوا دیگه تاریک شده بود . دوستمون داشت لکچر میداد که ناگهان دیدیم جیغ زد دو پا داشت و دو پای دیگه هم قرض کرد و پرید اون سر کلاس ! همه هم تحت تاثیر اون قرار گرفتند و همرنگ جماعت شدند . بعد  از اینکه حال همه اومد سر جا و کلاس به حالت عادی برگشت فهمیدیم داستان از چه قرار بوده . اون موقع تازه گوشی ها سر و صدای گربه و جک و جونور ها رو میدادند . گوشی استاد هم مونده بود جوی جامیزی تریبون و با اومدم یک اس ام اس ناقابل صدای پیشی داستان ما در اومد و اون از خدا بی خبر هم فکر کرده بود از پنجره کنارش گربه اومده و زیر میز هست و فرار و بقیه ماجرا ..........

 

  

کلاس ریاضی  : استاد فارابی

یکی از کلاس هایی که به سرعت برق و باد سپری می شد همین کلاس های استاد فارابی بود !

آخه شیوه ی درس دادنش اینطور بود که چیزی رو که می گفت روی تخته می نوشت و بلتبع ما هم شروع به رایت کردن می کردیم ، با اینکه استاد روی تخته ی گچی می نوشت و ما با خودکارهای روان روی برگه های کاغذ اما باز هم به سرعت استاد نمی رسیدیم و تا میومد پاک کنه صدای همه در میومد ! انقدر سرعت کار بالا بود که نمی فهمیدیم زمان چطور می گذره ؟

این آقای استاد از خطه ی خراسان بود و لهجه ی جالبی هم داشت . طرفدار بی برو برگرد آقایون بود . می گفت خانم ها بهتره برن سبزی پاک کنند !!!

یه سری سوال کلیشه ای داشت که هر یکی دو جلسه یکبار می پرسید ولی یادش نمیموند .

سوال اول اینکه : اینجا چند نفر شاغل داریم ؟ دوم اینکه اینجا چند تا دیپلم ریاضی داریم ؟

توی 16 هفته ی ترم نمیدونم چند بار این سوالات رو تکرار می کرد ؟ همیشه هم می گفت ریاضی خوندن از فنی خوندن هم بهتره و هم سخت تر ! خودش و خانمش و پدر خانمش و تمام اجدادش ریاضیدان بودند ! تعریف می کرد می گفت می بینید ما نشستیم سر صبحانه و هیچی نمیگیم و هیچی نمی خوریم و اگه کنجکاوی کنید متوجه میشید داریم به دنبال یک راه حل برای حل مساله ای خاص می گردیم .

همیشه می گفت با معدل 17 دوره ی فوق لیسانس رو گذروندم . تا اول دبیرستان معدلم 12 بوده و با آژان کشی و ناپلئونی نمره میاوردم . اما یکباره درس خون شدم ولی ریاضی رو دوست داشتم .

یکی از خصوصیات جناب استاد این بود که مثل دبستان درس می داد و مثال حل می کرد اما مثل دوره ی فوق لیسانس خودشون امتحان می گرفت ! معروف به پاس کردن بچه ها با 10 بود ! دوستانی داشتم که 3 تا ریاضی رو با آقای فارابی با 10 پاس کردند ! یعنی 7 واحد رو با مجموع نمره ی 30 !!

از قدیمی ترین اساتید داده پردازی و پیرو راه دکتر علیزاده !

هیچ برگه ای رو خودش صحیح نمی کرد و می گفت یک مهندسی این کار رو انجام میده و با دیدن برگه های شاهکار ما میخنده و میگه جدا اینا فنی مهندسی می خونن ؟ واقعا می خوان مهندس بشن ؟!

طبق گفته ی خودش از 4 صبح تا 12 شب تدریس می کنه ! ما که نتونستیم بفهمیم کجا ؟ اما .......

هر وقت سر کلاس خسته می شدیم و با کنایه از جمله ی معروف و دلنشین " خسته نباشید " ( به معنی دیگه بسه دانشجویی ) استفاده می کردیم می گفت جای من باشید از 4 صبح دارم درس میدم تا الآن که ساعت 4 بعداز ظهر هست تا 12 هم وضعم همینه چی میگید ؟!

هیچ وقت یادم نمیاد آقای فارابی رو بدون کت و شلوار دیده باشم ! حتی زمستون که روی کتش کاپشن می پوشید . دو دست کت و شلوار داشت . یکی طوسی و یکی سرمه ای .

قد تقریبا بلندی داشت ، موهاش علی رغم سن نه خیلی بالا ( حدود 40 ) جو گندمی شده بود ، همیشه کج می کرد و انگار چندین ساعت سشوار کشیده بود ! ضمن اینکه همیشه مثل عصا قورت داده ها راه می رفت ، اغلب کمه کم 2 ،3 تا کتاب توی دستش بود .

واسه اینکه کتش گچی نشه ترم اول ( فقط تاکید می کنم که ترم اول ) واسه پسرها نوبت گذاشته بود که هر بار که تخته پر میشه یکی به نوبت تخته رو پاک کنه . آقایون زیاد سر این قضیه گچ خوردند اما خب ........  !!

ترم 2 توی کلاس ریاضی عمومی ( که من بیچاره با خالقی داشتم ) همیشه می دیدیم یک روپوش سفید دکتری میپوشه و دستکش سفید هم دستش می کنه تا گچی نشه و زحمت تخته هم افتاده روی دوش خودش !

دندون های بلندی داشت که منو یاد سنجاب و خرگوش می انداخت . اما نمیدونم چهره اش چه شباهتی به هویج برام داشت ؟ فکر میکنم در دوران کودکی کارتونی دیده بودم که یک شخصیت هویج شبیه استاد بوده ! یادمه اولین جلسه ای که اومد سر کلاس تو دلم گفتم : " آقای هویج ! "

این نکته رو هم ذکر کنم که استاد قصه ی ما استاد در امر لغو کردن کلاس بود . حتی کلاس های جبرانی که به خاطر غیبت های قبلی اش بود هم ناگهانی لغو می شد !

یک ریاضی کاربردی 2 واحدی هم با آقای فارابی داشتم که بیشتر از اینکه درس بده ازجامعه حرف می زد . می گفت مدت زیادی هست دارم تدریس می کنم . دیگه واسه خودم یکنواخت شده و خسته کننده . 20 ساعت در روز این حرف ها رو هی تکرار می کنم . ریاضی واسه من شده علمی که دیگه توش ابتکار و خلاقیتی نیست ! می گفت دیگه میخوام از تدریس کم کنم و برم توی کار آزاد ! مثلا ساخت و ساز !

توی پست های بعدی از کلاس ریاضی کاربردی پرخاطره ام بیشتر صحبت می کنم .

 

 

 

کلاس برنامه سازی مقدماتی ( پاسکال ) : استاد تهرانی

استاد این کلاس یک خانم کاملا محجبه بود . قد کوتاهی داشت . روسری بسیار بلندی سرش می کرد و با سنجاق قفلی !! و گهگاهی با کلیپس می بست و روی اون هم چادر کشدار سرش می کرد . سر کلاس هم به دلیل وجود کثرت 11 نفره ی آقایون که همگی جای بچه اش بودندحاضر نبود چادرش رو برداره . موقع نوشتن پای تخته هم دستکش های سفید رنگش رو دستش می کرد . هر حرفی می خواست بزنه می گفت : " دانشجو جماعت !! " و ادامه ی حرفش . جلسه اول که اومد سر کلاس حسابی سخنرانی کرد . عاشق پروژه بود . یک پروژه تعیین کرد و گفت تا 21 آذر ماه باید تحویل بدید . اگر بادرس دادن ما پیش بیایید قطعا از انجام پروژه بر خواهید آمد . اما پروژه ی خفنی بود و من هنوز هم که فکر می کنم می بینم نمیدونم بلاخره برنامه ی ما چی کار می کرد ؟ به هر کس می گفتیم ادعا می کرد که این پروژه در حد کاردانی اون هم ترم اول نیست . یادمه توش برج های 3 بعدی داشت . کلاسش جون می داد واسه جیم زدن . آخه چیزهایی که درس می داد و مسائلی که حل می کرد از سطح هنرستان هم پایین تر بود و بچه های کلاس هم افرادی بودند که واسه کنکور پاسکال رو جویده بودند . خلاصه کلاسش فقط آخر مچگیری و تکه پرانی بود . اما من باز هم چون هنرستانی نبودم و پاسکال رو فقط واسه کنکور اونم تستی خونده بودم خیلی می لنگیدم اما با این جو کلاسی نمی شد چیزی یاد گرفت . استراحت که می داد 7 8 نفر بودیم که دیگه بر نمی گشتیم سر کلاس ! اون هم بااینکه اغلب اول کلاس با جمله ی معروف " خانم ها و آقایون " حضور و غیاب رو شروع می کرد اما وقتی متوجه داستان شده بود باز هم بعد از استراحت حضور و غیاب می کرد اما کاری هم نمی تونست بکنه . حداقل کلاس خلوت تر می شد و تکه پرون ها هم کمتر ! و آرامشش بیشتر .عجب روزگاری بود . نهاله می گفت توی هنرستان ما یک دبیر ساده بود اما نمیدونم چطور شده بود که توی دانشگاه بهش می گفتن دکتر !! پدرمون رو درآورد تا نمره داد .

3 نمره میان ترم ، 13 نمره پایان ترم ، 4 نمره پروژه ، 2 نمره تحقیق ( یا متن ترجمه شده  یا گردآوری بدون هرگونه کپی رایت ) ، 2 نمره تمرین ، 1 نمره حضور غیاب و نظم کلاسی  . یعنی 25 نمره ! تازه واسه پروژه ها دفاع و مستندات هم می خواست . ما که پروژه رو هم زورکی تحویلش دادیم . یادمه یکی از پسرها پروژه رو نوشته بود و بهش تحویل داده بود بعد 15000 تومان به بعضی از دخترها فروخت !!!!

هیچ وقت ماراتن کلاسی از ساعت 11 تا 2 رو فراموش نمیکنم . بعد از این کلس خسته کننده قطعا ساعت 2 تا 4 کلاس فیزیک خستگی رو از تنمون در میاورد !!!!!

 

واحد تربیت بدنی :  استاد قربانی

هر چی فکر می کنم ازاین کلاس خاطره ی خوشی ندارم ، به خصوص از اونجایی که زیادی تنبل هستم این واحد اصلا به مذاقم خوش نیومد خصوصا اینکه باید واسه این یک وحدی روز پنجشنبه اون هم دقیقا توی ساعت ناهاری که میشه گفت مرده ها هم دیگه دارن آزاد میشن باید می رفتیم سالن تربیت بدنی ورزشگاه حیدرنیا . ترافیک پل حافظ هم دیگه حستبی همه چیز رو تکمیل می کرد . استاد هر جلسه حضور و غیاب می کرد ، طوری رفتار می کرد که انگار ما دانشجوی تربیت بدنی هستیم  ، کلی ما رو می دووند ، طوری که انقدر دست و پاهای خشکمون ، خشک تر از قبل می شد که در طول هفته مدام تمام بدنمون درد می کرد . میخواست توی یک روز دو ساعتی از ما ورزشکار بسازه . جلسه های آخر گفت دمبل بیارید . من که شانس آوردم با بالا آوردن دمبل ها تعادل وزنی ام به هم نخورد و سرنگون نشدم !!! اما خب با همه ی این اوصاف بیشتر از یک جلسه نتونستم این کلاس رو بپیچونم ، هیچ رقمه هم معافیت پزشکی نمی پذیرفت ، تازه از کجا میخواستم معافی بیارم ؟ اگر هم مجبور بود از کسی قبول کنه با ترشرویی می گفت نمره ی پایانی اون فرد از 14 محسوب میشه!!! چه حالی داد ، رفتم توی سالن ، یه ذره دویدم ، حضور غیاب کرد و خودش رفت و یه مربی کمکی گذاشت ، من هم رفتم آب بخورم و دیگه اون حوالی دیده نشدم ، وقتی خودش بود آخر کلاس هم حضور غیاب می کرد !!! از روز امتحانش نگم !!! نمیدونم از این دوهای چند متری بود ؟ فقط میدونم 10 ، 12 دوری دور زمین بسکتبال چرخیدم . کلی هم مانع و کارهای دیگه . واقعا روز امتحان حس برگشت به خونه رو نداشتم . ترم مهر 83 سراسر برف و بارون بود و رسیدن از اون منطقه توی اون ساعت کار بسیار مشکلی بود ، همیشه مثل مش آب کشیده می رسیدم خونه . البته من هیچ وقت از این هوا شکایت نداشتم .  اما روز اول کلاس با نهاله چه سوتی بزرگی که ندادیم تا برسیم به حیدرنیا !!! استاد خیلی تاکید داشت که این کلاس هم مثل تمام کلاس های و واحدهای دانشگاه هست و فقط توی سالن برگزار میشه . بچه های ترم های بالاتر که تا ساعت 12 توی دانشگاه شبکه داشتند مواخذه می شدند که چرا ساعت 12 نرسیدند به سالن ؟ من یکی که حاضر بودم یه سه واحدی توی دانشگاه بگیرم اما از این یک واحدی مصیبت خلاص بشم . اما خب آخرش خوب بود . مخ استاد رو زده بودم حسابی ، رگ خوابش رو فهمیده بودم . می گفت به کسی 20 نمیدم ، به اعضای تیم 19 میدم اما به من در کمال حیرت 18 داد !! درسته امتحان رو با جون کندن دادم و تا آخر کم نیاوردم اما واقعا فکر نمی کردم تونسته باشم با یه استاد زن اینطور رابطه ی نزدیک برقرار کرده باشم . وای خدایا !!! این که گذشت ، تربیت بدنی دو رو با اون سالن بزرگ چی کار کنم ؟؟؟؟؟؟

کلاس ریاضی عمومی 1 : استاد معروف این وبلاگ یعنی جناب خالقی

اون زمان دانشگاه استاد فارابی و دکتر علیزاده رو داشت واسه دروس ریاضی پایه که اغلب دکتر ریاضی کاربردی درس می داد اما از زمانی که خالقی ریاست رو به عهده گرفت ترجیح داد بعد از سال های خیلی زیاد از داده پردازی جدا بشه . خالقی که از بهمن 83 ریاست رو به عهده گرفته بود اما دستی هم در تدریس داشت . بدون اینکه این درس مرتبط با مدرک تحصیلیش باشه . مشکل این بود که این مستر ما فارغ التحصیل صنعتی شریف بود و ما رو حسابی شریفی می دید . ریاضی پیش به ورودی های بهمن ماهی 83 که ترمشون رو از مهرماه با ما استارت زده بودند درس داده بود و در نهایت از 50 نفر به 7 نفر تنها نمره ی قبولی داد و نه بیشتر از نمره ی قبولی !! هیچ وقت روز اعلام نمرات و پشت در اتاق خالقی و اشک هایی رو که دیدم نمی تونم فراموش کنم . خدا رو شکر می کردیم که ورودی بهمن نبودیم تا با خالقی ریضا داشته باشیم . ریاضی گرفتن و پاس کردن با خالقی تبدیل به کابوس بزرگی توی دانشگاه شده بود ، ما که ترم اول حسابی از دستش جسته بودیم . زمان انتخاب واحد ترم دوم ، دقیقا روز انتخاب واحد ما تهران برف سنگینی بارید و تقریبا همه جا حتی دانشگاه ها هم تعطیل شد . اما من در تماس با دانشگاه مطلع شدم که انتخاب واحد انجام میشه . نه آژانس گیر میومد ، نه تاکسی و نه هیچ وسیله ی دیگه ای ، خصوصا اینکه منطقه هم توی محدوده ی طرح و ترافیک بود . با هزار مصیبت به دانشگاه رسیدم و با سیستم زنبیل گذاری که تا اون روز ازش خبر نداشتم در کمال حیرت دیدم که کلاس ریاضی استاد فارابی ( قطب مقابل خالقی و معروف به پاسیدن با 10 ) پر شده و توی پرینتم کلاس خالقی خورده بود !! ای خدا !!!!!!حالا چه وقت برف بود ؟ جبر زمونه ما رو دانشجوی خالقی کرد . وقتی سر کلاسش افتاده های ترم قبل سر کلاس بیداد می کردند . جالب این بود که کلاس فارابی رو روی 45 نفر بسته بودند اما کلاس خالقی بالغ بر 63 نفر بود !!!! آقا حکم ریاست رو داشت و همیشه از سر و ته کلاس زده می شد ، آخرش هم با خدا بود . میان ترم بدی ندادم اما چه فاینالی !! عاشق تابع ال ان و عدد ای بود . وقتی نمرات ترم قبلش رو از بچه ها می پرسیدم خنده ام می گرفت . آخه مگه میشه از ریاضی 2و 3 گرفت ؟ حداقل در عین بی سوادی با نوشتن تنها فرمول ها و یه ذره از هر سوال می شد به راحتی به 7 و 8 رسید . اما خب روز امتحان جواب این سوالم رو گرفتم . می گفتمن طوری درس میدم که اعتبارم زیر سوال نره ، اگه جزوه ی شریف رو باز کردید بتونید مسائلش رو حل کنید !!! این هم از اون سیاست های داده پردازی بود ، هم ورودی های ما در دانشگاه شهر ری داشتند پشت سر هم ریاضی هاشون رو با 19 و 20 پاس می کردند !! بابا می گفت خیلی از این خالقی خوشم میاد ! دمش گرم ، من میدونم اون به شما میگه دو دو تا میشه هشت ها شما هم همگی تایید می کنید ، یا نهایت یکیتون ایراد میگیره میگه نه میشه 6 تا !!!!!! دست تقدیر و سرنوشت باعث شد که در همون برهه شرکتی تاسیس کنه مشرف به اتاق من . ایشون استاد بودند و من دانشجو . ضمن اینکه دیگه بچه محل هم بودیم !!!!! و هستیم هنوز !

  

 

ساختمان داده ها : دکتر علیرضا قوامی

 

جناب دکتر قوامی ، استاد این درس 3 واحدی بود . اولین باری بود که به داده پردازی وارد شده بود و کلاس ما هم اولین کلاسی بود که در این واحد دانشگاهی داشت . پیشینه ی طولانی مدتی در واحد تهران جنوب داشت و داره . سر کلاس نشسته بودیم که دیدیم آقایی وارد شد با قدی بلند ، اندمی چهار شونه ( طوری که شونه های بزرگش از زیر کت هم خودنمایی می کرد ) ، موهای لخت و صاف و نیمه بلند مشکی به همراه چهره ای سراسر ریش مشکی که تا حد زیادی از چونه اش هم آویزون شده بود . توی صورتش فقط می شد چشم و پیشونی و بینی رو بین محاسن بلند به سختی تشخیص داد . عطر بسیار معروف و خوش بوی همیشگیش رو زده بود ( البته بعدا همیشگی شد ) . شکل عروسک های درویش رو داشت که توی مغازه ها فروخته میشه . ناگهان فکر کردیم اشتباه سر کلاس هنر ، گرافیک و یا موسیقی اومدیم !! شروع به صحبت کردن کرد و از این قضیه شاکی شد که چرا توی چارت ما قبل از پاس کردن زبان سی و تنها با پاسکال بهمون ساختمان دادن ؟ جلسه اول که درس نداد ، نیم ساعتی صحبت کرد و درس دادن اصلی رو به جلسه ی بعد موکول کرد . توی حرف هاش حسابی ما رو ترسوند . گفت من حضور غیاب نمی کنم ، دلتون خواست بیایید ، نخواستید الزامی در کار نیست ، میتونید اول کلاس بیایید و وسطش برید ، م

[ به قلم : فرناز ] [ساعت : 01:08 ق.ظ ] [ موضوع : دانشگاه , ]
[ نظرات []] [لینک ثابت ] [ صفحه بالای ] [ نوشته شده در تاریخ : پنجشنبه 1 شهریور 1386 ]


تبلیغات

محل درج تبلیغات شما

© استفاده از مطالب و تصاویر مندرج در این وبلاگ با اطلاع قبلی نویسنده آن بلامانع است
Copyright © 2006-2008 Lover Tanha Team Web Development, All rights reserved