تبلیغات
فریادزیرآب - بازگشت ناصر خان

...خوش آمدید

نازنینم بی نهایت از حضورت خوشحالم! با تمام وجود می گم خوش اومدی و دوستت دارم! حرف زیادی واسه گفتن نیست جز اینکه : فریاده من شکایته یه روحه بیقراره روحه که خسته از همه زخمیه روزگاره


بازگشت ناصر خان

زمانی که وبلاگم رو فیلتر کرده بودم ، 2 هفته قبل از کنکور کوفتیم ، یه خبر خوش که 8 سال بود منتظرش بودم رو شنیدم ! با اینکه آمادگی شنیدنش رو داشتم اما باز هم باورم نمیشد که دوباره یک قطب فوتبال ایران را به یک فرد با دیسیپلین خاص ، زیر بار حرف زور نرو ! و با طرز تفکری که به درد ایران نمیخوره دادند و به دلیل همین تفکر همیشه بیرون از گود مونده .

اولین مطلبی که در موردش خوندم داخل سایت کلوب و کلوب هواداران حجازی بود ، جایی که تا تونسته بودم ازش حمایت کرده بودم و من و تمام اعضاش داشتیم برای بازگشتش ثانیه شماری می کردیم .

نوشته بود : " ناصر خان رسیدنت به تاج و تخت مبارک " !!!

اون روزها اصلا فرصت نوشتن نداشتم ، هر چند که حالا که فرصت دارم دیگه  حس و حال نوشتن برام نمونده .

 امروز داشتم فکر می کردم ناگهان رفتم به 4 سال پیش یعنی خرداد 82 . 10 خرداد 82 . سالی که پای دیپلم بودم و داشتم امتحان نهایی می دادم . فرجه امتحان هندسه 2 بود که اصلا ازش استفاده نکردم ! آخه تمام حواسم پیش ناصر خان بود . از وقتی که معنی فوتبال رو فهمیدم ، فوتبال رو با حجازی شناختم . سال 76 ، درست بعد از زمانی که استقلال از دسته 3 اومده بود لیگ آزادگان . چهره  و رفتارش منو شیفته ی خودش کرد و بین افراد اون زمان پرستیژ خاص خودش رو داشت . از اون زمان شدم یک استقلالی اصیل . اول به خاطر رنگ مورد علاقه ام و دوم به خاطر حضور ناصرخان . اون سال ها که شاید 12 ، 13 سال بیشتر نداشتم دیوونه ی فوتبال شده بودم . واسه همه خنده دار بود که یک دختر اینطور پیگیر بازی ها باشه . هر روز صبح می رفتم خبر ورزشی می خریدم . تازه اوایل انتشار خبرورزشی بود . خودم الآن که فکر می کنم خنده ام میگیره از کارهایی که کردم . بالای میزم پر بود از پوسترهای ناصر حجازی و آتیلا و فرهاد مجیدی ! کلی پیرهن استقلال ( بیمه آسیا ) با شماره 10 ( شماره مجیدی ) داشتم . موهام رو مثل مجیدی کوتاه می کردم .واقعا درسته که بعد از مرور زمان آدم وقتی اعمال گذشته اش رو مرور می کنه به بعضی از اون ها میخنده و اینکه توی چه عالمی بوده !

گذشت و گذشت تا سال نحس 78 ! 20 اردیبشهت ماه بود که توی اون بازی کذایی با سایپا بازی 3-0 برده را با 4-3 عوض کردند !! آره عوض کردند . آقایون زرینچه ، برومند ، حسن زاده . یک خط دفاعی و دروازه بان نسخه ی ناصر خان رو پیچیدند . فتح الله زاده خام حرف های کامران منزوی سرپرست وقت استقلال که قبل از اون هواداری بیش نبود شد و شبانه به ناصر خان زنگ زد و گفت باشگاه با شما قطع همکاری می کنه ! ناصرخان گفت باید از واژه ی اخراج برام استفاده کنید . ناصر خان اسیر توطئه شد چون عاشق نظم بود ، چون به کسی باج نمی داد و به هیچ احدی اجازه دخالت نمیداد . همون طور که در 29 سالگی بهش ضربه زدند و از تیم ملی گذاشتنش کنار این بار هم بازی داشت تکرار می شد . دیگه عادت کرده بود . براش مهم نبود . مهم این بود که به اصول خودش پایبند باشه ، حتی اگر مجبور بشه موقعیت شغلی اش رو از دست بده .

بعد از اون به ذوب آهن ، استقلال رشت و اهواز رفت که باز هم به خاطر همون اصول ناموفق بود .

 داشتم درس میخوندم که قرار شد بریم پاساژ مریم واسه تولد بابا که 11 خرداد بود کادو بخریم . میدونید که توی پاساژ مریم اکثر بازیکن ها مثل شاهرودی ، بشرزاد ، برادران بیانی ، دین محمدی ، دایی و البته ناصرخان بوتیک هایی دارند . ناصر خان هم کنج طبقه زیر همکف یک آرایشگاه مردونه داره که یک تابلوی بزرگ از خودش با کراوات داخل مغازه نصب شده . من همیشه با عبور از اونجا و دیدن تابلو غش می کردم . اون روز با هر فلاکت و خالی بندی که بود ( نمیگم چون خیلی خنده دار بود ) تونستم پیداش کنم . برادارن بیانی یک کیف و کفش فروشی زنانه داشتند و اونجا یک آقای تپل و کچل کار می کرد که می گفتند ناصر خان همیشه میره توی اون مغازه میشینه . این رو کارگر آرایشگاه گفت . رفتیم پیشش و گفتم میخوام ببینمش . از دیدنش ، از رویارویی باهاش وحشت داشتم . اما باز هم دلم میخواست از نزدیک ببینمش . هیچ وقت جدی فکر نکرده بودم که شاید بتونم ببینمش و اگر هم ببیمنمش باید چه رفتاری داشته باشم ؟ خلاصه ساعت 11 بود اون آقا زنگ زد بهش و گفت روزنامه 90 مصاحبه دارم اما یک روز رو ست کنیم تا بیام . شاید هم امروز کارم تموم شد بیام . منتظر موندم . انقدر توی پاساژ رژه رفتم تا اومد . از پله ها رفتم پایین و فقط پاهاش معلوم بود که روی صندلی نشسته بود . قلبم داشت تاپ تاپ می کرد . باورم نمیشد . ترس شیرینی سراسر وجودم رو گرفته بود که نمیذاشت سریع برم جلو . خلاصه رفتم .

یک شلوار طوسی پوشیده بود با یک تی شرت طوسی رنگ . کفش هاش داشت برق میزد . بوی ادکلنش تا جلوی در پیچیده بود . روی یک چهار پایه نشسته بود که با اون قد بلندش اذیتش می کرد . داشت یک چایی لیوانی پر مایه !! میخورد . نزدیک 10 ، 15 تا هم روزنامه ورزشی جلوش بود . تا ما رو دید بلند شد و خیلی گرم و صمیمی برخورد کرد . بدون کوچکترین غرور ، تکبر و ادعا ! نمیتونستم حرف بزنم و اون که متوجه شده بود رشته ی کلام رو به دست گرفته بود . آقایی که اونجا بود گفت دوربین نیاوردی عکس بندازی ؟ داغ دلم تلزه شد . گفتم نه ! گفت خب ناصرخان یه روزی رو تعیین کنیم تا بیان و عکس بندازن !! ناصرخان هم با کمال رضایت قبول کرد .

قرار شد بهمون خبر بده . با بابا میخواستم برم . وقتی از مغازه اومدیم بیرون با مامان رفتیم دنبال کادوی تولد بابا ! وارد اولین بوتیک شدیم و اولیت تی شرتی که آورد همونی بود که تن ناصر خان بود !! رو هوا زدم و اون بهترین هدیه ای بود که تا حالا خریدم !!!

زنگ نزد و نزد !! کی زد ؟ 20 خرداد ! درست دومین روز از فرجه امتحان برای هندسه . روز قبلش زیاد درس نخونده بودم و گذاشته بودم واسه فرداش ، که ساعت 1 بعدازظهر بود بابا زنگ زد گفت حاضر باش بیام دنبالت بریم . حسین آقا زنگ زده و گفته ناصر خان تا 20 دقیقه دیگه اینجاست . نفهمیدم چطوری کتاب و دفتر رو انداختم کنار و در عرض چند دقیقه حاضر شدم . بابا اومد و رفتیم . همون شلوار طوسی با یک تی شرت مشکی تنش بود . عینک آفتابی قهوه ای رنگش رو کنار سوویچش روی میز گذاشته بود . باز هم داشت چایی می خورد !!! حسین آقا 2 تا چایی هم واسه ما ریخت و من مثل دیوونه ها محو حرف زدنش با بابا بودم . بابا داشت از خاطرات قدیمی صحبت می کرد و اون هم تایید میکرد .

چند روز بعدش داربی تهران بود و فکر می کنم پورحیدری مربی بود شاید هم کخ آلمانی . یادم نیست . اما به خاطر نتایج ضعیف استقلال توی اون فصل می گفت اگر این بازی رو ببازن حتما میان دنبال من !!!

می گفت : توی استقلال بگردی به زور 2 تا دیپلمه پیدا می کنی ! راست هم می گفت . کاظم محمودی و هاشمی نسب سیکل بودند . نیکی ، 2 دبیرستان و .....

می گفت : اگه آتیلا پروگی علی چینی رو داشت حقش رو از فوتبال می گرفت .

میگفت من دنبال محبوبیت هستم نه معروفیت ! راست هم میگفت . به اندازه کافی شهرت داشت و بیش از شهرت محبوبیت .

انقدر صمیمی حرف می زد که انگار چندین سال هست باهاش آشناییم . کلی فیلم گرفتم و عکس انداختم . انقدر بی غل و غش بود که به مارک دوربین هم دقت می کرد و در موردش و دوربین هایی که خودش داشته هم حرف زد . خلاصه اون روز از بهترین روزهای عمرم بود . یک جمع آبی !

یک دفتر فوتبال درست کرده بودم به چه عظمتی . یک دفتر کل حسابداری رو برداشته بودم . هر چی عکس از زمان مربیگری ناصرخان توی اس اس بود و عکس های تکی خودش که همه رنگی بودند  رو چسبونده بودم ، نزدیک 500 صفحه شده بود . و به زور بسته میشد . خیلی خوشش اومده بود . روی یکی از عکس هاش رو که دوست داشتم برام امضا کرد و توی دفتر خاطراتم چند خطی برام نوشت . وقتی کنارش ایستادم تا عکس بگیرم تازه فهمیدم چقدر بلند قامته .

باهم از مغازه خارج شدیم ، همون لحظه بهناز زنگ زد و سفارش خرید خونه بهش داد !!!

انقدر خاکی بود که به ما تعارف کرد اگه وسیله ندارید برسونمتون . و تا سوویچ رو ندید ولمون نکرد .

ماشینش رو کنار بلوار وسط خیابون میرداماد پارک کرده بود . یه گالانت میتسوبیشی سفید رنگ . راه افتاد . انقدر نگاهش کردم تا دیگه از دیدم خارج شد .

اومدم خونه و تا شب شارژ بودم و لای هندسه رو هم باز نکردم . اما امتححان خوبی دادم . فکرمی کنم 17 ، 18 شدم .

این هم یکی از عکس هایی که با کمی اصلاحات تقدیمتون می کنم . جالب اینکه گفت عکس ها رو که چاپ کردید برام بیارید . ما هم دو سری چاپ کردیم و بهش دادیم .

حالا بعد از این همه سال که پورحیدری ، ژنرال ! ، کخ ، سوکوموروخوف آمدند و رفتند بار دیگه حق به حقدار رسیده و من در پوست خود نمی گنجم .

 


[ به قلم : فرناز ] [ساعت : 10:08 ق.ظ ] [ موضوع : عمومی , ]
[ نظرات []] [لینک ثابت ] [ صفحه بالای ] [ نوشته شده در تاریخ : یکشنبه 21 مرداد 1386 ]


تبلیغات

محل درج تبلیغات شما

© استفاده از مطالب و تصاویر مندرج در این وبلاگ با اطلاع قبلی نویسنده آن بلامانع است
Copyright © 2006-2008 Lover Tanha Team Web Development, All rights reserved