تبلیغات
فریادزیرآب - ماجراهای من و کنکور ۲ ( بعد از کنکور )

...خوش آمدید

نازنینم بی نهایت از حضورت خوشحالم! با تمام وجود می گم خوش اومدی و دوستت دارم! حرف زیادی واسه گفتن نیست جز اینکه : فریاده من شکایته یه روحه بیقراره روحه که خسته از همه زخمیه روزگاره


ماجراهای من و کنکور ۲ ( بعد از کنکور )

روز چهار شنبه روز توزیع کارت خواهران !! متولدین سال 64 از شماره شناسنامه ....  تا .... 

محل توزیع کارتم دانشگاه شریف بود . روزی بود که بازی ایران و ازبکستان در چارچوب جام

 

ملت های آسیا برگزار می شد . ساعت 1 بود که قید فوتبال رو زدم و راه افتادم و رفتم . وقتی کارت رو گرفتم حالم گرفته شد . آخه حوزه ای بهتر از این نبود نصیبم بشه ؟ حوزه ام افتاده

 

بود یک مدرسه راهنمایی در خیابان پیروزی بعد از بلوار ابوذر !! رفتن به اونجا مسافرتی بود ! این یکی از همون کارهایی بود که فریاد داشت . خیلی راحت از 3 یا 4 تا دانشگاه بزرگ رو به

 

این کار اختصاص می دادند انقدر همه اذیت نمی شدند . دوستانم اغلب سمت اتوبان آهنگ افتاده بودند و وضعی بهتر از من نداشتند . در گرمای 38 و 39 درجه تیر ماه تهران واقعا این

 

حرکت بی نظیر بود و جای تقدیر داشت !! اما به جاش آقایون که خونشون از ما رنگین تر بود توی 2 تا دانشگاه امتحان می دادند و این یعنی برابری حقوق بین ما !!!

 

بعد از این ضد حال دفترچه رو باز کردم تا ظرفیت های اعلام شده رو ببینم !! چه آشی !!!

تهران 2 تا 60 تا غیرانتفاعی و 30 تا شبانه و تنها روزانه ی تهران رو سهمیه فرهنگی کرده

 

بودند !!! ( عوضی ها ) . یعنی این رشته در تهران دانشگاه سراسری نداره و غیر دولتی هستند !! به جاش رشته ی تازه کشف شده " گاو و گاومیش داری " که واقعا حیرت زده ام

 

کرد ، آخه تازه داشت رشته آبخیز داری و مهندسی ملخ شناسی برامون جا می افتاد که این رشته با ظرفیت بی نشیری اومد تو کار !!!

 

چهارشنبه با کمال عصبانیت برگشتم خونه و. عمو فری که تازه 3 ، 4 روز بود اومده بود ازم خواسته بود که به هیچ عنوان فرودگاه نرم خصوصا این که محل فرود ، فرودگاه اما بود و هم 4

 

صبح بود . بدتر از اون گفت من طوری برنامه گذاشتم که بعد از کنکور ببینمت !!! اما سخت بود مگه می شد ؟ به همین خاطر چهارشنبه عصر به بعد حسابی سرم گرم بود و متوجه گذشت

 

زمان نشدم . اون روز هم سپری شد . بلاخره پنجشنبه صبح رسید . از صبح انقدر چشمهام رو خسته کردم تا خوابم ببره . اما باز هم بی فایده بود . تا تونستم مطالعه کردم ، با کامی کار

 

کردم ، تلویزیون نگاه کردم ، دوش گرفتم و ...  . اما هیچی به هیچی !!

اون شب هم بدون اینکه کسی متوجه بشه یک آرامبخش خوردم . با اون استرس سکته می

 

کردم . اگر بابا متوجه می شد می گفت صبح مخت رو از کار میندازه ( مخ من با این درس ها از کار افتاده ی خدایی بود !) اما از نظر من اینکه شب کامل بخوابم تا اینکه تا 3 و 4 صبح با

 

خودم کشتی بگیرم و نتونم بخوابم خیلی بهتر بود . خلاصه که به زور قرص هم نتونستم زودتر از ساعت 1 بخوابم ! اما صبح استرس خیلی زود از خواب بیدارم کرد . قرار بود ساعت 7

 

درهای حوزه بسته بشه . البته همیشه می گفتند و عملی نمیشد . اما بابا آن تایم نبودن و بی قانونی تو کتش نمیره ! ساعت 45/5 بیدار شدم و طی یک عملیات ضربتی ساعت 15/6

 

از خونه رفتیم بیرون و ساعت 50/6 جلوی درب حوزه بودم . بعضی ها در ببه در توی خیابون دنبال آدرس محل می گشتند ( از بس که س راست بود ! ) . بابا گفت پیاده شو برو یه سر و

 

گوشی آب بده ببین چه خبره ؟ رفتم دیدم یک سرباز با اسلحه جلوی درب ورودی ایستاده و جمعیتی انبوه جلوی در هستند . از یکی پرسیدم چه خبره ؟ گفت بچه ها میرن تو اما اگه

 

گوشی داری نمیزارن ببری داخل . یا باید تحویل اون ها بدی یا اگر هنوز همراهت هست بده

 

به همراهت . من هم برگشتم و گوشی رو تحویل بابا دادم و راس ساعت 7 وارد حوزه شدم . خوشبختانه توی کلاس ها افتاده بودم و داخل کلاس ها نیمکت بود و با اون همه وسیله ای

 

که داشتم آرزوی نیمکت می کردم . مدرسه ی بزرگی بود . تا ساعت 30/7 که درب های داخل رو باز کنند با خیلی ها صحبت کردم . اغلب بهمن ماه ( همزمان با من )درسشون تموم

 

شده بود ( اما من فروردین خلاص شده بودم با اینکه بهمن فارغ التحصیل شده بودم ) و نخونده بودند و اومده بودند یک محکی بزنند و کار جدی رو به مهر امسال موکول کرده بودند .

 

بعضی ها هم هنوز دانشجو بودند . خلاصه در مقایسه با دیگران دیدم وضعم خیلی عالی هست و حسابی امیدوار شدم و روحیه مضاعفی گرفتم . هر کس اسم مقسمی رو می

 

شنید می گفت : " ای ول ! خیلی کاردرست هستی !" درها ساعت 30/7 باز شد . جلوی در 2 تا خانم گذاشته بودند یکی موبایل ها رو می گرفت و برچسب می زد و در سبدی پر از

 

گوشی مینداخت و دیگری گوش ها و جیب ها رو تفتیش می کرد ! ( شنیدم بعضی حوزه ها گفته بودند باید مقنعه هاتون رو هم بردارید ! ) . بعد از عبور از این سد 2 طبقه بالا رفتم .

 

داخل یکی از کلاس ها ( اول راهنمایی ) ردیف وسط ( همیشه توی مدرسه از ردیف وسط بیزار بودم ) نیمکت دوم ! چایی بود که عکس من روش چشبیده بود . بالا سرم هم تنها یک

 

پنکه سقفی بود . این پنکه سقفی تنها وسیله سرمایشی در اون دمای هوا و امتحان به این مهمی بود . مراقب یک خانم جنوبی بود که دیدن اون چهره صبح اول وقت و قبل از کنکور واقعا

 

کفاره داشت !! مثل تمام فرهنگی ها درب و داغون بود ( مانتوی رنگ و رو رفته ، کفش های نیمه پاره ، مقنعه ی چروک !!) و رگه های شهرستانی بیشماری هم داشت . دیگه کارت ها

 

نصب شده بود و کم کم ساعت داشت به 8 می رسید . همه سر ها روی میزها بود و اصلا انگار نه انگار که اینا میخوان الآن امتحان بدن !!! با تلاوت چند آیه از قرآن ، ضمن آرزوی موفقیت

 

برای داوطلبان گرامی و نثار 2 صلوات به روح پرفتوح بنیانگذار انقلاب اسلامی ، شهیدان ایران عزیز و 1 صلوات برای سلامتی رهبر فقید کشورمون آزمون شروع شد > وای مدیر مدرسه هم

 

اومده بود . یک چادر مشکی هم بسته بود دور کمرش و راه می رفت و حرکاتی انجام می داد که همون باعث تنفر همیشگی من از قشر فرهنگی بود . داشت روی اعصابم راه می رفت که

 

تصمیم گرفتم سرم رو به کار خودم گرم کنم . سوالات معارف عالی بود . ادبیات به جز 5 ، 6 تای آخرش که خیلی فاجعه بود و هیچ کجا ندیده بودمش خوب بود . زبان هم با اینکه می

 

خواستم نزنم ( چون نخونده بودم ) یه چیزهایی سر در آوردم و زدم . اما خوی سوالاتش مفهومی و بسیار نزدیک به هم بود . وقت سوالات عمومی 75 دقیقه بود که ساعت 30/8

 

دیدم همه دفترچه ها رو بستند و خوابیدند !! تعجب کردم . شاید از یک کلاس 20 نفره ، فقط 5 نفر مشغول بودند !!! سوال ها که تموم شد برشگتم و علامت زده ها رو چک کردم ، خلاصه

 

دقیق تا 15/9 مشغول بودم که دفترچه های عمومی جمع شد و تخصصی ها رو دادند . تا دفتر رو باز کردم با تکه برنامه های ویژوال مواجه شدم . برق 220 ولت منو گرفت ! سعی

 

کردم خونسردیم رو حفظ کنم اما مشکل بود . نه یک سوال نه دو سوال ، تمام صفحه ها با وی بی بود . برنامه هایی با حجم 12 ، 13 خط و واقعا سخت . اصلا نمیدونستم چی میخواد

 

؟ بقیه هم به جز وی بی از C++ و C# بود و از C تنها 2 سوال بود که اون هم کاملا مفهومی بود و از اون سوال هایی بود که اگر قرار بود هر 15 سوال از سی باشه بچه ها بیخیال اون 2

 

تا می شدند ! از 15 تا برنامه سازی فقط یکی رو جواب دادم البته بدون اطمینان کامل از درستی پاسخم ! رفتم سراغ سیستم عامل که خشکم زد ! اصلا تا به حال مشابه این

 

اصطلاحات رو نشنیده بودم . هر چی نگاه می کردم نمیفهمیدم . یک لحظه یاد محمدرضا افتادم . می گفت امتحان فاینال من یک Loop هست . از سوال اول به سمت آخرین سوال

 

فقط حرکت می کنید و نگاه می کنید  این حلقه بی نهایت بار تکرار میشه و شرط پایان اون شاید تمام شدن تایم انتحان باشه !! یکی دو تا رو زدم و رفتم سراغ ذخیره . مساله هایی که

 

بقیه بچه ها ولش کرده بودند و من خیلی کار کرده بودم اصلا حل نمی شدند . یقین داشتم که مفروضات و داده های مسائل کم هست . چون انقدر کار کرده بودم که دیگه لنگ نمی زدم

 

و چشم بسته حل می کردم . حیف که توی فریاد زیر آب کامپیوتری خیلی کم داریم . اما از بعد از کنکور تا الآن بحث مهم من این هست که " Pointer های ساختار ترتیبی ساده کجا

 

هستند ؟؟؟؟!!!" آخه ساختار ترتیبی pointer نداره اما جزو مفروضات مساله داشتیم !!! ( جل الخالق !) . از خیر ذخیره هم گذشتم . ساعت 15/10 بود یعنی فقط 1 ساعت از زمان 145

 

دقیقه ای توزیع دفترچه های تخصصی گذشته بود که دیدم 7 ، 8 نفر بیشتر توی کلاس ما باقی نمودند . توی راهرویی ها هم خیلی انگشت شمار بودند . همه رفته بودند . آخه

 

چطوری دلشون میومد زود برن ؟ اول گفتم این ها همون هایی هستند که الکی اومدند . به قول معروف سیاهی لشگر ! رسیدم به ساختمان . تمام آجر ها و تیر آهن های این ساختمان

 

مثل آوار اومد روی سرم . نباحث آشنا بود اما قابل حل نبود یا اگر حل می شد پاسخ توی گزینه ها نبود . از خیر ساختمان هم گذشتم رسیدم به مدار منطقی . با این که می خواستم

 

نزنم اما تونستم 2 تا سوالش رو حل کنم و رفتم سراغ درس تعطیل شده ی بعدی یعنی زبان تخصصی . اون هم بسیار وقت گیر بود و تمامش درک مطلب که کلی زمان می برد و طبق

 

استاندارد هر سال نبود . انقدر دقیق و مفهومی بود که نمی شد بین گزینه ها به راحتی پاسخ صحیح را انتخاب کرد چون همه به نظر درست میومد . اما به هر حال نسبت به اینکه

 

اصلا نخونده بودم و جزو دروس تعطیل شده بود بد جواب ندادم . انقدر سر جلسه عصبانی شده بودم که ناخوآگاه وقتی در مسائل به جواب نمی رسیدم مداد و پاک کن رو بی اختیار

 

پرتاب می کردم روی میز  و مراقب بر می گشت و نگاهم می کرد . احساس می کردم درکم میکنه . چون فهمیده بود خیلی کار کردم اما الآن دارم مثل خر توی گل دست و پا می زنم و با

 

اون هایی زود و با وجدان راحت رفتند فرق می کنم . استرسم زیاد و عصبانیتم در اوج بود و ساعت نزدیم 11 بود ، اوج گرما خصوصا در اون منظقه از تهران . حس می کردم دیگه پنکه

 

سقفی بالای سرم هم خاموش شده . مراقب اومده بود روحیه منو عوض کنه ، از یک کیسه پسته و بادومی که مامان بارم کرده بود یک مشت برداشت و ازم توی اون وضعیت آدامش می

 

خواست !!! به هر حال ساعت 40/11 آزمون به پایان رسید و تنها 3 نفر باقی مونده بودیم و من از همه عصبانی تر . وقتی از در اومدم بیرون بابا گفت هیچی نگو . خودم می دونم و

 

دیدیم ریز تر از من داره در مورد سوال ها توضیح میده . انقدر اون هایی که اومده بودند بیرون گفته بودند که تمام منتظران بیرون در جریان امر قرار گرفته بودند . اومدم خونه . از عصبانیت

 

داشتم سکته می کردم .آخه مگه میشه این همه درس خوند ، واسه دلخوشی هم که شده حتی یک سوال از محفوظات نیاد ؟ به جای اون همه برنامه سازی خفن و پر نکته از

 

c++,c#,Vb سوال بیاد ؟ آخه چطور ممکنه ؟ وقتی مقسمی با اطمینان کامل می گفت این سوال ها و این تکه برنامه از بس تکرار شده دیگه حفظش کنید یا حداقل از بودجه بندی بود

 

که تعداد سوالات طرح شده از هر فصل مباحث درسی بسیار روتین و استاندارد بود . مگه میشه ساختمان از گراف و درخت و مباحث مهم سوال نیاد ؟ وای خدا اگه این همه هم به

 

خودم سختی نمی دادم با بقیه که هیچی نخونده بودند هیچ فرقی نداشتم . این هم از شانس من هست . فقط سر حلسه خیلی خودم رو کنترل کردم که به هر سوالی در صورت

 

شک پاسخ ندم و این تنها نیتونه برگ برنده ام باشه . آخه خیلی ها از زور عصبانیت فکر کرده بودند آب از سرشون گذشته و فقط سیاه می کردند . مثل نفر جلویی من که سوال های

 

جواب نداده توی پاسخنامه اش پیدا نمی شد . اما برگه ی من خیلی خالی بود . پر از خالی !

بعضی ها هم که در جریان کار نبودند و تا تونسته بودند پاسخ های نادرست داده بودند و اصلا

 

متوجه نشده بودند سوال ها غیر استاندارد و غیر از منابع هر ساله هست . ( نه منابعی که باید داخل دفتچه اعلام می شد اما آقایون زحمت ورق سیاه کردن هم به خودشون ندادند ) .

 

رسیدم خونه مهناز زنگ زد . گفت فرنازی چی کار کردی ؟ داشتم حرف می زدمکه دیدم اون از من قاطی تر هست . کار به جایی کشیده بود که منداشتم اون رو دلداری می دادم . مهناز

 

می گفت عصبانی شدم هر چی گیر آوردم زدم . عصری بود بعد از 3 ساعت خواب زنگ زدم ببینم حالش چطوره که گفت تمام دوستام که ماهان ، پارسه ، مدرسان شریف و اندیشه

 

اساتید می رفتند هم خیلی شاکی بودند . آخه پارسه ای ها خیلی به جزواتشون می نازیدند و حاضر نبودن به هیچ کس بدن . یک کتاب 300 صفحه ای رو می کردن 30 برگ و می گفتند

 

فقط این رو بخونید و مطمئن باشید !!! لاصه یه مقدار امیدوار شدم . اومدم توی اتاقم دیدم بابا تمام کتاب هایی که چند روز پیش جمع کرده بود رو مثل پشته های ساختمان داده گذاشته

 

روی هم و روی میزم . نگاهی با حسرت به اون همه برگه ای که با هر کدومشون جونم در اومده بود تا تمومشون کنم انداختم و به بابا گفتم همه رو ببرید همون حایی که تا امروز بودند

 

! نمی خاوم ببینمشون . دو سال پیش که کنکور دادم بعد از کنکور با سرعت به دنبال پاسخ سوال ها می گشتم اما 22 تیر پاسخ ها توی هیچ کدوم از کتاب ها نبود .

 

امروز سومین روز از مسافرت ما هست . ساعت نزدیک 8 شب هست . 4 ساعت پیش صحرا sms داد و گفت مقسمی سوال ها رو حل کرده و همه اشتباه بوده . به بچه ها گفته فردا

 

ساعت 10 صبح جلوی در سازمان سنجش جمع بشین و اعتراض صورت می گیره . دقیقا می دونم چی غلط بوده ؟ همون مساله هایی که نمیشد حل کرد . اون هایی که انقدر طولانی

 

بود نمی شد بشهون به عنوان تمرین کلاسی نگاه کرد چه برسه به تست کنکور ! همون سوال هایی که نوشته بود از برنامه صفحه 3 تست شماره ... کپی بگیرید بذارید توی خط ...

 

برنامه .... درس ساختمان داده و با این مفروضات جدید " بسم ا.." ! حلش کنید !!!!

چهارمین روز سفر ساعت 40/10 مینا زنگ زد . میخواست بهم بگه که برم تظاهرات . اما من شمال بودم . مینا جلوی در سنجش بود و سر و صدا زیاد بود . می گفت خیلی شلوغه و داریم نامه می نویسیم .

 

امروز صبح مهناز زنگ زد و گفت دیروز نسبت به سوالات اعتراض شده و امروز هم ساعت 10 صبح جلوی وزارت علوم اعتراض دیگری در مورد نداشتن سهمیه دانشگاه دولتی رشته نرم افزار صورت میگیره . می گفت مینا گفته یه پسره قاطی کرده بوده می گفته لعنتی ها 8 ماه درس خوندم اما چی شد ؟؟؟؟


[ به قلم : فرناز ] [ساعت : 10:07 ق.ظ ] [ موضوع : عمومی , ]
[ نظرات []] [لینک ثابت ] [ صفحه بالای ] [ نوشته شده در تاریخ : چهارشنبه 27 تیر 1386 ]


تبلیغات

محل درج تبلیغات شما

© استفاده از مطالب و تصاویر مندرج در این وبلاگ با اطلاع قبلی نویسنده آن بلامانع است
Copyright © 2006-2008 Lover Tanha Team Web Development, All rights reserved