تبلیغات
فریادزیرآب - ندای آزادی

...خوش آمدید

نازنینم بی نهایت از حضورت خوشحالم! با تمام وجود می گم خوش اومدی و دوستت دارم! حرف زیادی واسه گفتن نیست جز اینکه : فریاده من شکایته یه روحه بیقراره روحه که خسته از همه زخمیه روزگاره


ندای آزادی

تقاطع عباس آباد و خیابون اندیشه بود که بابا پاش رو روی پدال ترمز گذاشت و 120 ثانیه پشت چراغ قرمز معطل موندیم . نگاهی به اطرافم انداختم و دیدم درست جلوی درب اصلی دبیرستان ندای آزادی هستیم . دبیرستانی که الحق و الانصاف جزو یکی از بهترین مدارس بوده ، چند سالی نام نمونه مردمی را یدک کشیده و الآن نمونه دولتی شده اما واقعا فراتر از مدارس غیرانتفاعی کار میکرد . با چقدر زحمت و پارتی بازی تونستم اونجا ثبت نام کنم . یادم نمیره بیشتر وقت ها سر کلاس هندسه یا فیزیک با روی خوشی که دبیرها نشون می دادند بچه ها به پهنای صورت اشک می ریختند و از این پادگان شکایت می کردند . الآن که دارم به تقویم اردیبهشت ماه سال 82 نگاه می کنم میبینم هر روز هفته 2 الی 3 امتحان داشتیم واسه دوره و آماده شدن واسه امتحان نهایی ! به ساختمون نیمه تمومی نگاه می کردم که دیوارش مجاور به حیاط مدرسه بود و ظاهرا 1 ، 2 ماهی هست  کار ساختش بعد از 5 سال به پایان رسیده با سفید کاری که انجام داده نمای مدرسه رو تغییر داده . همیشه از دوران قدیم حتی قبل از ورود به ندای آزادی  از معماری و ساخت این مدرسه خوشم میومد . با مدرسه های دیگه کمی متفاوت بود . رو سردرش نوشته بود :

" چنین گفت پیغمبر راستگوی     ز گهواره تا گور دانش بجوی "

همین 2 دقیقه کافی بود تا کلی خاطره که شاید خیلی هم شیرین نبودند برام تازه بشه .

بعد از اون در جمعی قرار گرفتم که خیلی شلوغ بود و باید مدتی در ازدحام ساکن می شدم . خانمی یه مغز آکبند گیر آورد و امون نداد !!!و به اصطلاحی مخم رو ریخت توی فرغون ! من هم از هر گونه روابط این مدلی بیزار و فراری هستم .

سر صحبت را باز کرد و شروع کرد از هر دری سخن گفتن . من هم هر از چند گاهی سری تکون می دادم و لبخندی مصنوعی می زدم . بعد از اینکه شجره نامه ی پسرش رو تعریف کرد نوبت به 2 دخترش رسید . دختر کوچیکش که همراهش بود کلاس سوم دبستان بود ، معدلش 20 بود ، دختر آرومی بود و الی ماشاالله تعریف دیگه . دبستان صداقت می رفت و .... شروع کرد در مورد مدارس راهنمایی و دبیرستان اطراف سوال پرسیدن .

اطلاعاتش که در مورد راهنمایی کامل شد رفت سراغ دبیرستان ونوبت به دختر دیگه رسید .  بعد از کلی داستان سر هم کردن گفت دختر دیگه ام تجربی میخونه و با هزار زحمت تونستم ندای آزادی ثبت نامش کنم ! از اینجا به بعد یه ذره می شد به حرفاش گوش داد چون به هر حال یک موضوع مشترک بینمون پدید اومده بود . البته واسه من .

از کادرش و سخت گیری هاشون تعریف می کرد و همه را مرهون تلاش مدیر مدرسه می دونست . گفتم معاون ها هنوز همون قبلی ها هستند ؟ گفت اسمشون رو بگو یادم بیاد . با کلی فشاری که به مغزم آوردم و سرچی که کردم  تونستم اسم 2 تا از 3 تا رو بگم . اسم اولی رو گفتم گفت آره هست و وقتی اسم دومی رو بردم گفت اون که مرد !!!!!

هنگ کردم . این چی میگه ؟ خیلی از مدرسه خبر نداشتم .

مشغول لود کردن خاطراتم بودم و خانمه هم که دیگه حسابی غرق تعریف شده بود واسه خودش تند تند حرف می زد .

می گفت سال پیش عید این خانم همراه همسر و 2 دخترش توی جاده تصادف می کنند و فقط یکی از دخترها که دانشجوی پزشکی بوده زنده مونده . مدرسه براش مراسم گرفته ، شلوغ بوده و ...............  .

باورم نمیشد . هر چند که همیشه از قشر فرهنگی مدارس خصوصا رفتار اونها در جامعه بیزار بودم ( با عرض پوزش از تمام این قشر زحمتکش ) اما این دلیل نمیشد که ناراحت نشم . هیچ وقت با معاونین و کادر مدرسه مشکلی نداشتم اما همیشه رفتارهای غلطشون باعث تنفرم میشد حتی در مورد برخوردشون با خاطیان . اصلا خاطیان هم نه . حرمت قائل نبودن واسه بقیه یا اینکه تر و خشک رو با هم می سوزوندند و چون خودم فردی هستم که مغرورم ، برای به دست آوردن شخصیتم وقت گذاشتم و برام ارزش داره نمیتونم هر گونه بی احترامی و یا زورگویی رو بپذیرم .

خلاصه اینکه از سر شب باز دارم به این فکر میکنم که مرگ همیشه در یک قدمی ماست و گاه  شاید فرصتی نباشه تا دم فرو برده را آزاد کنیم . پس بیاییم گونه ای زندگی کینم که فکر کنیم فرصتی برای آزادسازی نفس خود نداریم .

 

 

 

 

 


[ به قلم : فرناز ] [ساعت : 02:04 ق.ظ ] [ موضوع : عمومی , ]
[ نظرات []] [لینک ثابت ] [ صفحه بالای ] [ نوشته شده در تاریخ : جمعه 31 فروردین 1386 ]


تبلیغات

محل درج تبلیغات شما

© استفاده از مطالب و تصاویر مندرج در این وبلاگ با اطلاع قبلی نویسنده آن بلامانع است
Copyright © 2006-2008 Lover Tanha Team Web Development, All rights reserved