تبلیغات
فریادزیرآب - دفاع پروژه

...خوش آمدید

نازنینم بی نهایت از حضورت خوشحالم! با تمام وجود می گم خوش اومدی و دوستت دارم! حرف زیادی واسه گفتن نیست جز اینکه : فریاده من شکایته یه روحه بیقراره روحه که خسته از همه زخمیه روزگاره


دفاع پروژه

خوب بلاخره 16 اسفند هم رسید .

روزی که 2 ، 3 هفته ای میشد برای نرسیدنش دعا می کردم .

تقریبا تمام زندگیم رو تحت الشعاع قرار داده بود .

گاهی وقت ها آدم فقط دلمشغولی و مشکل خودش رو میبینه اما وقتی توی یک محیط بازتر قرار میگیره از مشغله ی خودش شاید خنده اش بگیره .

از اینکه دوست داشتم زمان متوقف بشه  ، اصلا جلو نره و شاید یه جورایی 16 اسفند رو آخر زمان میدونستم .

انگار باید قدر تمام روزهای قبلش رو میدونستم . از ثانیه به ثانیه اش سود می بردم فقط و فقط به این خاطر که چهارشنبه ای در راه هست .

اما خیلی راحت دیدم زمان بدون اینکه به خواست من اهمیتی بده همچنان به حرکت خودش ادامه میده و خیلی راحت شب ها را روز و روزها را شب میکنه و ما انسان ها هستیم که باید ارزش لحظه ها را درک کنیم .

لحظه ها برای هر کس متفاوت هست . شبی که به عنوان همراه توی بیمارستان بودم و تا صبح خیلی نخوابیدم تونستم این حقیقت رو لمس کنم . لحظه هایی که شاید خیلی طولانی شده بودند . اما همون ثانیه ها برای  زندگی بیشتر یک فرد کم میومد .

هفته ی آخر تقریبا هر روز دانشگاه بودم و در تکاپوی انجام خرده کاری های پروژه . کامپیوترهای دانشگاه که به پروژه ها تخصیص داده شده  ، یکی از یکی خراب تر و تقریبا همیشه نیمی از وقتمون صرف رفع ایراداتی میشد که به صورت ناگهانی رخ می داد . به همین خاطر بیخیال کامی های دانشگاه شدیم و از لپ تاپ استفاده می کردیم . 4 ، 5 روز به مراسم دفاعیه باقی بود و ما هنوز اسلایدهای ارائه فنی رو آماده نکرده بودیم و من هم به خاطر کم کاری ، نه ! بیخیالی یکی از همگروهی ها حسابی قاطی کرده بودم و گرد و خاک به پا کرده بودم و حسابی عصبانی بودم .

 همونطور که پیش بینی می شد به خاطر همین کم کاری ها ، کلی کارمون عقب افتاد و در نهایت هم انجام یک سری از کارها ممکن نشد . روز قبل از دفاع رفتیم دانشگاه که یک مقدار با همدیگه هماهنگ بشیم که لپ تاپ هم بازی در آورد و تمام برنامه هامون رو به هم ریخت . در نهایت هم کابلش یک جرقه پیشاپیش به مناسبت چهارشنبه سوری تقدیممون کرد !!

در نهایت قرار شد من کیسم رو ، روز دفاع ببرم . ساعت 50/15 تا 30/16 به منظور دفاع ما انتخاب شده بود . و قبل و بعد از ما هم دو گروه دیگه با استاد پروژه ما دفاع داشتند .

یادمه روزی که میخواستیم استاد پروژه انتخاب کنبم ، با فاکتور گیری از نام محمد رضا !! اساتید خیلی خبره ای نمی موندند . نسبت به گروهی اصلا شناخت نداشتیم چون یا تازه وارد بودند و یا باهاشون درس نداشتیم ، در گروه دیگه هم اسامی چنگی به دل نمیزد از طرفی بعضی ها هم پر شده بود . چون هر استاد مجاز به داشتن تنها 3 گروه بود . بعد از کلی کش و قوس جناب دکتر قوامی رو انتخاب کردیم . استادی که ولقعا غیر قابل پیش بینی بود . بچه های تهران جنوب می گفتند این واحد رو خیلی سخت نمیگیره و نهایتا هم نمره های خوبی میده .

ترم 2 بودیم که جناب دکتر به جمع آی بی امی ها اضافه شد . اولین جلسه درس ساختمان داده بود که منتظر ورود استادی بودیم که تنها اسمش رو شنیده بودیم .

مردی قد بلند ، چهار شونه ، با موهای نیمه بلند ، ریش های فراوون !! و تقریبا درویش صفت وارد کلاس شد . کلاس بیشتر به درس گرافیک یا عرفان شباهت پیدا کرده بود . از همون اول سنگ هاش رو واکند .

گفت دوست دارید بیایید سر کلاس ، دوست ندارید نیایید ، دلتون میخواد وسطش بیاین ، اولش بیاین وسطش برین ! ، حضور غیاب نمی کنم ، میان ترم نمیگیرم ، جزوه دوست ندارید ننویسید ، حرف بزنید برام مهم نیست و ..............  اما ! اما ! و اما !!! اگر روز امتحان احساس کردید یک تیر آهن 18 تنی افتاد روی سرتون لطفا شاکی نشید !!! هر چند که تمام جلسه ها سر کلاس حاضر شدیم اما همیشه 2 ساعتی با تاخیر میومد و چون درس 3 واحدی بود و 3 ساعت زمان میدادند دیر اومدنش رو به پای تایم استراحت می گذاشت ، هر چند که کار به اینجاها نمیکشید و ظرف 1 ساعت سر و ته درس رو هم میاورد ، اما روز امتحان تیر آهن که سهله ، کل برج میلاد روی سر تک تکمون خراب شد . وقتی نمره های اولیه اومد همه رو انداخته بود و بعد همه رو پاس کرد و این روال کارش تا کنون بوده .

روزی که واسه امضای اولین فرم پروژه رفتم پیشش توی فرم قید شده بود که استاد باید به ازای هر نفر نیم ساعت وقت در هفته به منظور مشاوره و نظارت مشخص و به ثبت برسونه . مسئول امور پژوهشی هم به این قضیه حسابی تاکید کرده بود خصوصا برای استاد ما . داستان از این قرار بود که سال گذشته جناب استاد برای 3 دفاع خودش سر جلسات حاضر نمیشه و مسئول امور پژوهشی کل جلسات دفاعیه مربوط به ایشون را لغو میکنه و از اون روز تا الآن این دو فرد کارد و پنیر باقی موندند .

اون روز هم آب پاکی رو ریخت رو دست من و گفت برید تا روز دفاع !! این قرتی بازی ها مال خالقی هست !!! هیچ دانشگاهی دفاع نمیگیره . چند باری اوایل کار برای انتخاب موضوع پیشش رفتیم . خیلی کم پیش اومد که جواب بگیریم و بیشتر سر کار گذاشتمون . قرار میذاشت اما سر قرار هاش نمیومد .تنها استادی بود که بین سایر استاد ها برای امضای تاییدیه ازمون پیش نویس مستندات نخواست و اون رو به بعد از عید موکول کرد . روزی که فرم نهایی را تایید کرد ، برای ارجاع فرم رفتم کتابخونه . پیغام داده بود که از 5 تا 23 اسفند هر شنبه یا چهارشنبه بعد از ظهری که باشه برای تنظیم زمان دفاعیات مانعی نداره . رفتم پیش خانم داوودی !!! که دیدم ای داد بیداد ! رابطه ی کارد و پنیری دامن ما رو هم گرفته . اولین چهارشنبه ، 9 اسفند !!! یعنی 4 روز تا دفاع زمان داشتم . با روش خودم که مخصوص خانم داوودی هست انقدر روی مخش راه رفتم و گفتم تولدمه ، بیا بهم کادو بده و ..... تا تونستم بندازمش 16 اسفند اما بیشتر از اون دیگه راه رفتن جایز نبود .

16 اسفند رسید و با تمام استرس ها دست کامی رو گرفتم و با هم رفتیم دانشگاه . فقط یک ساعت زودتر رفتم دانشگاه چون زودتر از اون توی اون محیط میدونستم که قاطی می می کنم . توی راه بودم ،ساعت نزدیک 3 بود که مهناز زنگ زد و گفت عجله نکن الآن تازه گروه ساعت 1 کارشون رو شروع کردند . به تغییر ساعت های اینچنینی توی این دانشگاه حسابی عادت کرده بودم . خصوصا اینکه یک طرف قضیه خالقی باشه . اما خوب این بار تقصیر خالقی نبود و استاد راهنمای اون گروه نیومده بود و تا اون زمان منتظرش مونده بودند .

 ساعت 3 ساعتی بود که اولین گروه از 3 گروه متعلق به  استاد ما دفاع داشتند . اما جناب دکتر در دانشگاه رویت نشده بود !! در صورتی که اگر گروه های قبل به موقع کارشون انجام می شد باید استاد ساعت 3 دانشگاه می بود !! تا ساعت 5 هر کس باهاش تماس می گرفت میگفت میدون فردوسی هستم ، دارم میام !!!

اما نیومد . ساعت 30/5 بود که اولین گروه این استاد باید برای دفاع حاضر می شد . خالقی که فهمید اساد نداریم از یکی از استاد ها که برای گروهی که استادشون نیومده بود به عنوان راهنما انتخاب شده بود و گروه بعدش گروه خودش بود خواست تا برای ما 3 گروه نیز بمونه .

استاد زهدی ، استادی بود که باهاش هیچ واحدی نداشتم . خودش به بچه های گروهش موضوع داده بود که بسیار سنگین بود و هر 3 گروه پروژه ها را داده بودند بیرون براشون نوشته بودند ،  اما حسابی از بچه هاش دفاع می کرد خصوصا جلوی خالقی و شریف که نمیدونم پستش چی هست ؟!! خوشحال بودم از اینکه زیا اذیتمون نمیکنه . هر چند که اگر استاد خودمون کلامی سوال نمی پرسید و استاد ناظری هم که دعوت می کرد کسی نبود جز جناب سیبیل !! ( استاد روحانی معروف ، معرف حضور تهران جنوبی ها ) که اون هم خیلی گیر نمی داد . گروه اول کارشون را شروع کردند و استاد زهدی کم و بیش گیر داد ، آقای جمشیدی که مسئول سایت هست و به نظر من بهترین عضو این مجموعه فردی هست که هیچ وقت رابطه و ضابطه رو قاطی نمیکنه . به عنوان استاد ناظر دعوت شده بود ، تا می تونست ازشون سوال پرسید ، بدون اینکه رابطه ی نزدیکش با آقایون را در نظر داشته باشه . پرژه ی دفتر خونه تموم شد و نزدیک ساعت 30/6 بود که دفاع ما شروع شد . زهدی میخواست بره که با درخواست خالقی نتونست بره ! به عنوان استاد ما انتخاب شد !!!

شروع به ارائه ی کار کردیم ، وقتی نوبت به من رسید چون نفر آخر هم بودم و کار تموم می شد بیشتر سوال ها هدفش من بودم . خالقی تا تونست سوال پیچم کرد . زهدی که انگار 180 درجه تغییر کرده بود نه تنها دفتع نکرد بلکه کلی هم مشکل ساز شد ، جناب جمشیدی هم که دیگه واویلا !!!!!!

وقتی داشتم شیرینی تعارف می کردم بچه ها می گفتند عجب شانسی داشتید شما ها !!!

ایده های خالقی خیلی بیراه نبود . حتی شاید در دلش ما رو تحسین هم کرد که تا اینجا پیش رفتیم . اما وجدان کاری بش اجازه نمی داد از کنار ایده های جدید و بعضا ایرادات برنامه به راحتی بگذره . اما بقیه واقعا گیر های الکی دادند .

یه ذره هم شیطنت چاشنی کار شد تا خالقی سوال بیجا نپرسه!

وقتی وارد صفحه ی مربوط به چک برنامه شدم در بین انبوه اسم بانک ها ، بانک صادرات را انتخاب و شعبه ی آن را .........  زدم . بعد یه نیم نگاهی به خالقی انداختم تا عکس العملش رو ببینم . نام این بانک براش آشنا بود . درست سر خیلبون رو به روی اتاق من و خودش !!!!

در نهایت آقای خالقی با اشتهای هر چه تمامتر از شیرینی های تر ما نوش جان کردند و به جناب زهدی هم خوردنش را توصیه کردند !! اما جناب زهدی به دلیل اینکه در 4 جلسه دفاع حضور داشتند و شیرینی های خشک خورده بودند ، از ترس افزایش اضافه وزن خود از خوردن شیرینی امتناع ورزیدند ( بهتر !!!)

نیم ساعتی توی لابی با بچه ها پرسه زدیم و مشغول عکس انداختن و جمع و جور کردن شدیم . باورم نمیشد که دیگه تموم شد . که چهارشنبه ادامه داره . زمان هیچ وقت متوقف نمیشه !!  دوباره کامی رو زدم زیر بغلم و ساعت 9 شب رسیدم خونه و یک نفس راحت کشییدم تا بعد از عید که مستندات را تحویل بدم .

به هر حال زمان اون رسید که ما هم بریم دفتر جناب فراهی برای انجام امور فارغ التحصیلی ! چیزی که فکر نمی کردیک انقدر زود بهمون برسه و همیشه این روز رو برای خودمون نمی دیدیم . اما تموم شد !!! واقعا تموم شد

 

 

 

 

 


[ به قلم : فرناز ] [ساعت : 01:03 ب.ظ ] [ موضوع : دانشگاه , ]
[ نظرات []] [لینک ثابت ] [ صفحه بالای ] [ نوشته شده در تاریخ : چهارشنبه 23 اسفند 1385 ]


تبلیغات

محل درج تبلیغات شما

© استفاده از مطالب و تصاویر مندرج در این وبلاگ با اطلاع قبلی نویسنده آن بلامانع است
Copyright © 2006-2008 Lover Tanha Team Web Development, All rights reserved