تبلیغات
فریادزیرآب

...خوش آمدید

نازنینم بی نهایت از حضورت خوشحالم! با تمام وجود می گم خوش اومدی و دوستت دارم! حرف زیادی واسه گفتن نیست جز اینکه : فریاده من شکایته یه روحه بیقراره روحه که خسته از همه زخمیه روزگاره


تولد


[ به قلم : فرناز ] [ساعت : 10:24 ب.ظ ] [ موضوع : ]
[ نظرات []] [لینک ثابت ] [ صفحه بالای ] [ نوشته شده در تاریخ : شنبه 23 آذر 1387 ]


دفتر خاطرات و دستنوشته

11 سال پیش كه مامان جون برای اولین بار میخواست بره پیش عموها دفتر خاطراتم رو دادم برد وعموها برام نوشتن !

عمو فریدون اون جمله رو نوشته بود و عمو فرهاد با استفاده از طبع بذله گوی خودش این نوشته رو برام نوشت !

با دستخط خودش تموم می كنم .

فریاد زیر خاک

 

باران می بارد امشب

دلم غم دارد امشب

 

آرام جان خسته

ره می سپارد امشب

در نگاهت مانده چشمم

شاید از فکر سفر بر گردی امشب

از تو دارم یادگاری

سردی این بوسه را پیوسته بر لب

قطره قطره اشک چشمم

می چکد با نم نم باران به دامن

 

بسته ای بار سفر را

با تو ای عاشقترین بد کرده ام من

رنگ چشمت رنگ دریا

سینه ی من دشت غمها

یادم آید زیر باران

با تو بودم با تو تنها

زیر باران با تو بودم

زیر باران با تو تنها

باران می بارد امشب

دلم غم دارد امشب

آرام جان خسته

ره می سپارد امشب

این کلام آخرینت

برده میل زندگی را از سر من

گفته ای شاید بیایی

از سفر اما نمیشه باور من

رفتنت را کرده باور

التماسم را ببین در این نگاهم

زیر باران گریه کردم

بلکه باران شوید از جانم گناهم

کی رود از خاطر من

آخرین بوسه شبی در زیر باران

رفتی و کردم صدایت

 اما در آغوش شب گشتی تو پنهان

 

                                                      

امروز که محتاج توام جای تو خالیست

فردا که میایی به سراغم نفسی نیست

در من نفسی نیست ، نفسی نیست

در خانه کسی نیست .........

نکن امروز را فردا

بیا با ما که فردایی نمی ماند

که از تقدیر و فال ما

در این دنیا کسی چیزی نمی داند

تا آینه رفتم که بگیرم خبر از خود

دیدم که در آن آینه هم جز تو کسی نیست

من در پی خویش هم به تو بر می خورم انگار

در تو شده ام گم به من دسترسی نیست

نکن امروز را فردا

دلم افتاده زیر پا

فرناز ] [ساعت : 02:07 ق.ظ ] [ موضوع : عمومی , ]
[ نظرات []] [لینک ثابت ] [ صفحه بالای ] [ نوشته شده در تاریخ : یکشنبه 6 مرداد 1387 ]


تشكر

از تمام دوستان عزیزی كه توی این مدت با من همراه بودن و ابراز لطف و محبت و همدردی نمودند تا شاید كمی از بار غم و اندوهم بكاهند بی نهایت سپاسگزارم و برای یكایك شما عزیزان آرزوی عمری پر بركت و با عزت و نیز توفیق روزافزون را از دراه خداوند منان خواستارم .

با تشكر از تمامی میل ها و كامنت ها ی شما عزیزان

علی ( شیخ الشیوخ ) ، عباسی ، پوریا ، علی ( بامداد ) ، ارمیا ، محبوبه ، صحرا ، بهمن ، علی ( پور زند ) ، پرستو ، امیر ،المیرا ، سایه، ندا ، داریوش ، كامران و ....

 

 


[ به قلم : فرناز ] [ساعت : 01:07 ق.ظ ] [ موضوع : عمومی , ]
[ نظرات []] [لینک ثابت ] [ صفحه بالای ] [ نوشته شده در تاریخ : یکشنبه 6 مرداد 1387 ]


آخربن نامه

خوابیدی بدون لالایی و قصه

 

 بگیر آسوده بخواب بی درد و غصه

 

دیگه کابوس زمستون نمی بینی

 

توی خواب گلهای حسرت نمی چینی

 

دیگه خورشید چهرتو نمی سوزونه

 

جای سیلیای باد روش نمی مونه

 

دیگه بیدار نمی شی با نگرونی

 

 یا با تردید که بری یا که بمونی

 

رفتی و آدمکها رو جا گذاشتی

 

قانون جنگلو زیر پا گذاشتی

 

اینجا قهرن سینه ها با مهربونی

 

تو تو جنگل نمی تونستی بمونی

 

 دلتو بردی با خود یه جای دیگه

 

اونجا که خدا برات لالایی میگه

 

میدونم میبینمت یه روز دوباره

 توی دنیایی كه ادمك نداره

                                     


[ به قلم : فرناز ] [ساعت : 01:07 ق.ظ ] [ موضوع : عمومی , ]
[ نظرات []] [لینک ثابت ] [ صفحه بالای ] [ نوشته شده در تاریخ : یکشنبه 6 مرداد 1387 ]


گل من دنیای من بود

رفتی حالا به کی بگم خیلی دلم تنگه برات

میخوام  یه بار ببینمت  سر بزارم رو شونه هات

دوست داشتم با گلای سرخ میومدم به دیدنت

نه اینکه با رخت سیاه  چشمای سرخ ببینمت

گل و پرپر میکنم سر مزارت

تا ابد بارونیه چشمای یارت

رفتی افسوس گل من تو در دل خاک

از تو یادگاریه چشمای مهتاب

پاییزه غریب و بی رحم اون همه برگ مگه کم بود

گل من رو چرا چیدی

 گل من دنیای من بود

گلمو ازم  گرفتی تک و تنهام زیر بارون

حال که نیستی کنارم

میزارم سر به بیابون

هنوزم بارون میباره تو میای انگار کنارم

خودتم بهتر میدونی  مثل بارون میبارم  

پاییزه غریب و بی رحم اون همه  برگ مگه کم بود

گل من رو چرا چیدی

...

 گل من دنیای من بود


[ به قلم : فرناز ] [ساعت : 01:07 ق.ظ ] [ موضوع : عمومی , ]
[ نظرات []] [لینک ثابت ] [ صفحه بالای ] [ نوشته شده در تاریخ : یکشنبه 6 مرداد 1387 ]


تو نباشی ...

رفته بود دنبال عروس ، دسته گلی به دست داشتند و توی پارك خلوتی داشتند قدم میزدند و این متن ترانه بود .

توی روزگاری که دل واسه شکستنه
قیمت طلای دل قدر سنگ و آهنه بین این همه غریبه یه نفر مثل تو میشه
آشنایی که تو قلبم میمونه واسه همیشه
تو نباشی چه کسی منو نوازش میکنه
با صبوری با منه دل خسته سازش میکنه
تو نباشی چه کسی منو نوازش میکنه
با صبوری با منه دل خسته سازش میکنه
تو نباشی نمیخوام لحظه ای رو سر بکنم
نمیدونم بعد تو من چی رو باور بکنم
نمیتونم نمیتونم که تو رو رها کنم
بعد تو من چه کسی رو عشق من صدا کنم
تو نباشی چه کسی منو نوازش میکنه
با صبوری با منه دل خسته سازش میکنه
تو نباشی چه کسی منو نوازش میکنه
با صبوری با منه دل خسته سازش میکنه
توی روزگاری که عشق دیگه رسم زندگی نیست
وقتی تو دلهای سنگی هیچکسی همیشگی نیست
بین این همه غریبه یه نفر مثل تو میشه
آشنایی که تو قلبم میمونه واسه همیشه
تو نباشی چه کسی منو نوازش میکنه
با صبوری با منه دل خسته سازش میکنه
تو نباشی چه کسی منو نوازش میکنه


[ به قلم : فرناز ] [ساعت : 12:07 ق.ظ ] [ موضوع : عمومی , ]
[ نظرات []] [لینک ثابت ] [ صفحه بالای ] [ نوشته شده در تاریخ : یکشنبه 6 مرداد 1387 ]


خداحافظ طلوع من

خداحافظ برای تو چه آسان بود

 

ولی قلب من از این واژه لرزان بود

 

خداحافظ برای تو رهایی داشت

  

برای من غم تلخ جدایی داشت

 

  خداحافظ طلوع من غروب من

 

خداحافظ تو ای محبوب خوب من

  

سلام تو طلوع پاک شبنم بود

 

غروب ظلمت تاریکی وغم بود

 

سلام تو شروع آشناییها

 

نوید مهربانی ها زمان همزبانیها

 

 دریغ از قطره های اشک سوزانم که از بیداد تو بر رخ چکیده

 

 خزان زندگی آمد دل افسرده بعد از تو بهاری را ندیده

   

خداحافظ طلوع من غروب من

 

خداحافظ تو ای محبوب خوب من

 

 

دریغ از قطره های اشک سوزانم که از بیداد تو بر رخ چکیده

 

 خزان زندگی آمد دل افسرده بعد از تو بهاری را ندیده

 

 

خداحافظ                 خداحافظ                   خداحافظ  

 


[ به قلم : فرناز ] [ساعت : 12:07 ق.ظ ] [ موضوع : عمومی , ]
[ نظرات []] [لینک ثابت ] [ صفحه بالای ] [ نوشته شده در تاریخ : یکشنبه 6 مرداد 1387 ]


۳۱ تیر و لحظه ی دیدار

31 تیر بدترین تاریخی بود كه تا به امروز توی تقویم زندگیم ثبت شده .

بامداد اون روز عمو با هواپیما به ایران منتقل شده بود . توی یك چمدون،با یه دست كت و شلوار و كراوات و عطری كه دوست داشت ، بین یه عالمه گل توی تابوت . نذاشتن كه به استقبالش برم . مدام به ساعت نگاه می كردم . قرار بود كه ساعت 30/23 پرواز بشینه . همیشه قبل از اومدن مافرها زنگ میزدم و از فرودگاه زمان فرود رو میپرسیدم . اما اینبار مسافر من با پاهای خودش نمیومد ، اینبار نباید پشت شیشه ها منتظر دیدن صورت مسافرم میبودم . نزدیك بامداد پرواز به زمین نشست و كارهای اداری و انتقال به خونه ی ابدیش تا 4 صبح طول كشید .

دلم نمیخواست صبح برسه . نمیخواستم . من از دیدن یك آدم بی جون وحشت داشتم . تا حالا ندیده بودم . تا حالا نزدیك نرفته بودم . از شنیدن " لا اله الا الله " رعشه بر اندامم می افتاد و خوف پیدا می كردم . تا به حال مراسم تدفین رو ندیده بودم .

اما این بار نمیتونستم بگذرم . نمیتونستم بعد از این همه مدت ، بعد از این همه جدایی ، حالا كه خودش بدون روحش اومده پیشم از دیدنش سر باز بزنم . نه نمشید . ترس برام معنی نداشت . اون مهربون من بود . كسی بود كه هر روز باهاش زندگی می كردم . باید به استقبالش می رفتم .

تا به حال جلوی درب غسالخونه نرفته ودم ، الا نیدونستم كجای بهشت زهرا هست . از ماشین پیاده شدم . مامان خیلی از من میترسید . ازم خواست كه نرم جلو و اصلا نبینمش . اما زورگویی من اجازه نمیداد . تو حال خودم نبودم . دست مامان رو گرفته بودم و میكشیدمش تا تندتر راه بیاد . بدون خوف و هراس پیش میرفتم . اشك نمیریختم . صدا میومد . صدای تشییع جنازه . جلوی من داشت مرده حركت می كرد و من بیخیال به سمت مسیر خودم پیش میرفتم . نه بابا بود و نه عموها . تمام روزهای پر خاطره ام داشت از جلوی چشمانم رد میشد .

توی بلندگو اعلام میشد كه از تجمع در جلوی درب غسالخونه به منظور تحویل متوفی خود پرهیز كنید . باورم نمیشد . باورم نمیشد كه او یه متوفی هست .هر كس رو كه بیرون می آوردن و تشییع میكردن حالم خراب میشد . چون میدونستم تا چند لحظه ی دیگه یكی از عزیزترین هایم رو در این شرایط خواهم دید .

همه داشتند گریه می کردند همه . اما هیچ کس به اندازه ی من از روزهای پایانی زندگی عمو خبر نداشت . هیچ کس نیدونست توی دلش چی گذشت حتی مامان جون . فقط من میدونستم . فقط من !

اومد ، بلاخره اومد . باورم نمیشد . پلاكارد رو كه میدیدم ، اسم و فامیلی رو كه میدیدم مثل پتكی میكوبید روی سرم . نه این عموی من نیست . این اندام زیر ترمه اون نیست . اسمش برام غریبه بود .

گذاشته بودنش روی دوششون . ولی بابا نرفت زیر تابونت رو بگیره . دلش نمیومد خب . هنوز باور نداشت . دنبالش حركت كردم . همه داشتند اشك میریختند اما من هنوز خودمو رو كنترل میكردم و فرو میدادمش . نمیخواستم با اشك به استقبالش برم . تا مسیری به دنبالش رفتم و گذاشتنش زمین . سر و ته اش بسته و شكلات پیچ بود . بدون تعارف ! لحظه ای ترسیدم . نمیتونستم برم جلو و ببینمش كه روی زمین هست . اما باز هم طاقت نیاوردم . مامان رو كشیدم جلو . گفتم میخوام ببینمش . مامان باهام اومد جلو . پایین پاش نشستم . فقط نگاهش كردم و اشكم جاری شد . اون نمیتونست از جاش بلند بشه . نمیتونست منو در آغوش بگیره . نمیتونست بهم بگه دوست دارم . نیتونست بگه عشق عمو جون عمو . من باید یه كاری می كردم . جرات دست زدن نداشتم . اما از افسوس و حسرت بعدش هم واهمه داشتم . آروم دستم رو روی بدن بی جونش گذاشتم . ترس دیگه معنی نداشت . اون مهربون من بود ، فقط خوابیده بود و دیگه نمیتونست منو بخندونه . دست راستم بدنش رو لمس كرد . 

دستم ، بازوم به شدت داغ شد و گرفت . ماهیچه ام واقعا خشك شده بود و نمیتونستم تكونش بدم . داشتم گریه میكردم كه نمیدونم كی پاسم داد عقب. آخه میخواستن نماز بخونن . به دایی بابا التماس می كردم كه بذار ببینمش و اون سعی می كرد آرومم كنه و می گفت بشه میبینیش . فرناز جان الان كه نمیشه . نماز خوندن و من ایستادم و مثل بهت زده ها فقط نگاه كردم .

دوبار گذاشتنش روی دوششون و به سمت آمبولانس رفتن . قبل از آمبولانس گذاشتنش روی زمین و بلند كردن و سه مرتبه گفتن " به عزت و شرف لا اله الا الله " و من داشتم از غصه دق می كردم . رفت توی آمبولانس و من مثل بهت زده ها در حالی كه داشتن روی صورتم آب میریختن به سمت اتوبوس روانه بودم . نای راه رفتن و كشیدن خودم رو نذاشتم . پشت سرم ، درست كنار گوشم داشتن جنازه ای رو تشییع می كردن و من بدون ترس حركت می كردم و تا حدی جلو جنازه سد معبر كرده بودم . رفتم توی ماشین نشستم . یكی از دوستان تسبیحی از تربت كربلا داده بود بهم نگه دارم تا بذارن توی قبر . می گفت واسه خودم كنار گذاشته بودمش . كلی ایه و دعا و ... خوندم ، چون توی اون شرایط كسی به فكر این كارها نیست . اما الان واجبه كه بدم واسه فرهاد . توی ماشین توی دستم بود . همونی دستی كه داغ شده بود و حركت نمیكرد . توی دستم خیس شده بود و عرق كرده بود . گرمای من رو به خودش گرفته بود . دیگه اون تسبیح بوی من رو داشت و میتونست واسه همیشه بره پیشش . روسریم دیگه روی سرم بند نبود . توی ترافیك گیر كردیم . وقتی رسیدیم محل دفن گذاشته بودن توی خاك و دوست عمو توی قبر ایستاده بود . دور قبر شلوغ بود . دست مامان رو میكشیدم تا به اون جلو برسم .میگفتم میخوام ببینمش و فكر میكردم كه مامان نمیذاره . اما بهم گفت باشه عزیزم ، میریم میبینیش .  نمیدونستم یه مرده چه شكلی هست ؟ رفتم جلو . جمعیتی كه اونجا بودن تا منو دیدن برام یه جا باز كردن برام . باز هم پایین قبر نشستم . باز هم پایین پاش . قبر دو طبقه بود و عمقش زیاد بود . نشستم و دولا شدم تا ببینشم . فقط صورتش معلوم بود . به پهلوی راست خوابیده بود . صورتش مثل همیشه مهربون بود . انگار صد سال بود كه خوابیده بود . ای كاش میتونست بلند بشه و منو در آغوش بگیره . میدونستم كنارم نشسته . كاملا حسش میكردم . اون موقع فهمیدم كه وقتی میگن رنگت شده مثل میت یعنی چی ؟ آره سفیده سفید بود . یه مقدار ریش هاش جوونه زده بود . خوابه خواب بود . تسبیح رو توی دستم محكم فشار میدادم . وقتش رسیده بود كه بدم بذارن اون تو . با دست محكم فشارش دادم و روی لب هام گذاشتم و بوسیدمش .

میخواستم خودم براش بوسه ام رو با تسبیح عرق كرده رو پرتاب كنم كه آقا مهرداد نذاشت .

گرفتش و گذاشت زیر گوشش . دیگه دست خودم نبود . جمعیت رو نمیدیدم و دوست داشتم كه گریه كنم . اما همون گریه كار دستم داد . دیدم یكی شونه هام رو از پشت گرفته و داره منو بلند می كنه . برگشتم دیدم علی هست . گفتم علی نكن . بذار ببینمش .  دستش رو گرفتم  گفتم تو هم بیا ببین . یادته وقتی بچه بودیم ... ! یادته علی ؟ و همون لحظه بود كه بابا هم وارد داستان شد و دو تایی بلندم كردن و نذاشتن تا آخرین لحظه كنارش باشم . از دیدن لحظه ای كه روش خاك میریزن و سنگ رو میذارن متنفر بودم . دل نداشتم ببینم .

بابا اومده بود توی اون شرایط من رو آروم كنه . میخواستم جلو بابا خودم رو كنترل كنم ، خودش به اندازه كافی داغون بود، اما نتونستم . سرم رو روی سینه اش گذاشتم و دستم رو دور كمرش حلقه زدم و بلند بلند گریه كردم . بابا بغضش گرفته بود اما هی قورتش می داد . همه داشتن به منو بابا نگاه می كردن .

بعد از كلی آب دادن و ناز و نوازش و آروم كردنم به بابا گفتم حالم خوبه . شما برو ببین . حق مسلم و طبیعیش بود كه بره و ببینه . دختری كه علشق عمو بود ولی جور نشده بود و حالا ازدواج كرده بودو بچه دار شده بود و همیشه من رو دوست داشت اومد و دستم رو گرفت و برد نشوند روی صندلی ها و پا به پای من اشك ریخت . خاكش كردن و من ندیدم .

همه سوار ماشین شدیم و به سمت تالار حركت كردیم . اما من ماتزده بودم و با هیچ كس توان صحبت كردن نداشتم . دیگه هیچی باورم نمیشد . دیگه  قبول نداشتم كه عمو بین ما نیست هیچ چیز رو باور نداشتم . باور نمیكردم اون همه جمعیت واسه عمو اومده باشن . انگار خواب بودم .

از اون روز و لحظه به بعد دیگه نتونستم گریه كنم ، مثل سنگ شدم  در برابر تمام گریه ها .

وقتی از تالار برگشتیم خونه توی او هوای داغ ساعت ۳ برق نداشتیم و توی یه خونه ی ۴۰ متری به لطف دولت مهرورزمون همه داشتند عرق می ریختند . خیلی ها توی حیاط ایستاده بودند اما بیرون بدتر از داخل بود و اصلا هیچ کجا نمیشد تنفس کرد . دیوارهای سیمانی هم مزید بر علت شده بود .

شبش در مراسم شام غریبان مداح میخوند : " عجب رسمیه رسم زمونه ........     مادر بمونه   فرهاد بمیره !!!

"

همه ی ما از مراسم سوم با شكوهی كه برگزار شد به خود بالیدیم و تمام خستگی ها و بی خوابی های ۲ ۳ ساعته در شب های قبل یادمون رفت . نزدیك به 27 عدد تاج گل در مجلس حاضر شده بود به طوری كه با دو وانت به سمت منزل بردیم . وقتی توی كوچه ی تنگ و باریك خونه مامن جون راه میرفتیم دو طرف پر از گل شده بود . قدم های بلندم رو شمردم و به عدد سی رسیدم . به این تعداد توی كوچه پر از گل شده بود . گل های دو طبقه ی بلند و دو متری . كوچه رویایی شده بود .

نمیدونستیم باید با گل ها چه كنیم ؟

توی حیاط خونه هم جا نمیشد . جمعیتی بالغ بر ۱000 نفر در مراسم شركت كردند . مجلس در مسجد نور برگزار شده بود . توی این مسجد كه مثل سالن آمفی تئاتر یا سینما هست یك ردیف صندلی مربوط به صاحبین عزا هست كه رو به روی سایر صندلی ها قرار میگیره و ما به ناچار باید روی اونها می نشستیم و اسم صاحب عزا رو به یدك میكشیدیم . من كه واقعا یادم نمیاد در عمرم انقدر دست داده باشم یا انقدر روبوسی كرده باشم . خیلی شلوغ بود . از ریز و درشت تا پیر و جوون به مجلس اومده بودن . فقط ازش نام نیك به جا مونده بودو خوبی و مهربونی .

عمو خیلی مهربون بود . نمیتونست ببینه یه بچه یتیم داره سختی میكشه ، نمیتونست ببینه یه خونواده در امرار معاشش مشكل داره ، نمیتونست ظلم و بیداد رو قبول كنه . ازشكم خودش میزد تا به دیگران كمك كنه . عمو انقدر مهربون بود و مردم دار كه با رفتنش كلی از آدم ها رو به هم رسوند دوباره !! خیلی ها !!!

مامان جون فیلم عقد و عروسیش رو كه در خارج از ایران برگزار شده بود گذاشته بود و می گفت میخوام ببینم . همه جمع حاضر به نحوی از جلو تلویزیون پراكنده شدند به جز من . نگاه میكردم . ما زنگ زده بودیم و داشتیم باهاشون حرف میزدیم . نگاه میكردم بدون اینكه چیزی رو باور كنم . انگار هیچ اتفاقی نیوفتاده . عمو خوشحال بود . می رقصید و شاد بود . عمو واقعا شش سال از زندگیش لذت برد و زندگی كرد .

روز چهارم قرار بود زن عموم كه كارش به صورت معجزه آسایی درست شده بود و خودش می گفت تمامش كار فرهاد هست به ایران بیاد بعد از چندین سال دوری . وقتی باهاشون بعد از این اتفاق صحبت كردم میگفت تو یادگار فرهادی ! تو بوی اون رو میدی ! تو .... ! و من بی اختیار اشك میریختم . شب فرودگاه فرا رسید و با 5 تا ماشین به استقبال رفتیم . استقبال كسی كه تا كنون افتخار آشنایی و همصحبتی از نزدیك رو نداشتیم اما انگار سال ها بود كه همدیگر رو می شناختیم . وقتی رسیدیم ، وقتی من رو دید من لال شده بودم ، نمیتونستم حتی سلام كنم ، دیگه بغض داشت خفه ام می كرد . منو محكم در آغوش گرفت و اشك ریخت و گفت توبوی فرهادم رو میدی . فقط نگاهش می كردم و بهم میگفت اشك نریز ، طاقت دیدن اشكات رو ندارم . خیلی زود ساكت شدم .

هنوزم نمیتونم به راحتی و با دل سیر گریه كنم و تاثیر مستقیمش رو روی معده ام دارم میبینم .

بابا رو در آغوش کشیده بود و گریه می کرد و اشک صورتش رو پوشانده بود .

توی فرودگاه همه جمعیت حاضر نگاهشون به سمت ما خیره شه بود . همه با لباس مشكی و چشم گریان به استقبال رفته بودیم . اشك برخی از غریبه ها هم در اومده بود از دیدن این صحنه ، خصوصا اینكه در فرودگاه امام سالن پروازهای ورودی و خروجی از هم جداست و در سالنی كه ما بودیم باید همه شاد می بودند . 

اومدیم خونه مامان جون ، خونه ای كه تا به حال ندیده بودش . خونه ای كه جای جایش بوی فرهاد رو میداد .توی خیابون سراسر پارچه های مشکی و اعلامیه بود . 

 عكسش توی یه سبد بزرگ تاج گل گوشه ی اتاق بود . همه اشك ریختن و من باز هم بهت زده فقط نگاه كردم .

شب هفت فرا رسید . جمعیت زیادی آمده بودند ، جمعیتی خارج از حساب و كتاب ما . خانمش اومد سر خاك تا ببینه فرهاد مهربونش كه براش توی این 6 سال همه كس بود كجا خوابیده ، تن بیجونش كجا رفته ، حالا توی اون شهر غریب كه ازش دوره باید بدونه فرهادش كجاست ؟ مثل مادرانی كه داغ فرزند دیده اند روی خاك افتاده بود و گریه می كرد ، همه تحت تاثیر قرار گرفته بودند . مداح كدیحه سرایی می كرد . چرت و پرت زیاد می گفت . میگفت مادر یادته فرهادت اومده بود به وطن و وقتی داشت میرفت فكر نمیكردی بار آخری باشه كه میاد ؟؟؟ وقتی می گفت مرحوم مغفور شادروان فرهاد ----  من كر می شدم . هنوز هم توی خواب بودم و قبول نداشتم چیزهایی رو كه میگفتن و میدیدم و میشنیدم .

بابا اون روز بعد از رفتن جمعیت خیلی سر خاك ناراحتی كرد .بعد از 15 سال نشسته بود سر

خاك برادری كه ارتباط عاطفی بالایی باهم داشتند .  همه ناراحت بودیم .

مامان جون دوست داشت كه روزی هر ۴ پسرش كنار هم باشند و حالا اون روز رسیده بود !

نمیدونم شاید خودش كمك كرده تا اشك نریزم ، تا ناراحتش نكنم ، تا باور نكنم كه بینمون نیست .

چیزی كه هست اینه كه من بعد از خاكسپاری دیگه نبودنش رو باور ندارم و فكر نمیكنم كه پیشم نیست .

نمیتونم به نبودنش عادت كنم . نمیتونم . كی گفته خاك سرده ؟ كی ؟؟؟؟؟

پ ن : به لطف این دولت محترم برای از دست دادن عزیزان هم باید به نبال برنامه ای جامع باشیم . باید واسه مردن هامون به زوج و فرد بودن پلاك های ماشینمون فكر كنیم ، باید مردن ها و مراسم گرفتنمون رو با قطعی های های 2 ساعته ی هر روز تنظیم كنیم . باید قبل از فوت باك باك ماشین هامون رو پر از بنزین كنیم تا در روزهایی كه نیاز هست توی صف های طویل و طولانی پمپ بنزین های بدون برق معطل نشیم .

با این حساب بهتره ما هم بمیریم !!

 


[ به قلم : فرناز ] [ساعت : 12:07 ق.ظ ] [ موضوع : عمومی , ]
[ نظرات []] [لینک ثابت ] [ صفحه بالای ] [ نوشته شده در تاریخ : یکشنبه 6 مرداد 1387 ]


عموی من کجایی ؟

عكس تو همیشه اینجاست که نده دوریت عذابم

بشمرم چند تا ستاره که ببینمت تو خوابم

عمو رفت ....

چرا بگم عمو رفت ؟ بهتره بگم زندگیم رفت ....

عمو !

چه واژه ی قشنگی ! چه اسم دوست داشتنی ای !

عمویی كه همه تعریف می كنند نهم اسفند ماه با شنیدن خبر تولد من با پای برهنه تمام مسیر منزل تا بیمارستان رو طی می كنه و توی راه و در زمان جنگ كه شادی كردن جرم محسوب میشده می رقصیده .

عموفرهادی كه وقتی بچه بودم منو میچسبوند به كمرش و دست هام رو از دور گردنش آویزون می كرد و باهام بازی می كرد . می گفت عشقه عمو كیه ؟ فرنازه لوس میگفت من ! می گفت عمره عمو كیه ؟ فرناز می گفت من . عمو می گفت : عمو واسه كی میمیره ؟ فرناز می گفت من !! می گفت عاشق كیه ؟ می گفتم من ! كی به عمو بوس میده و می گفتم من !! دو تا بوس آبدارش می كردم و میرفتم توی دنیای كودكانه ی خودم .

عمو فقط عمو نبود !

عمو تكیه گاه بود . عمو فرناز رو لوس كرده بود . تنها نوه ی اون روزهای خانواده شده بود سوگلی عموفرهادش . مامانش می گفت فرهاد نكن ! فرهاد نذارش رو دوشت ! عمو فرهاد ناراحت می شد و می گفت دوستش دارم ! مهم نیست .

عمو فرهاد بابای فرناز شده بود توی روزهای سخت خدمت بابا !

عمو منو میبرد اتوبان كودك كه اون روزها توی خیابون ولی عصر چهار راه امیریه بود . با آرامش خاصی به حرفام گوش می داد . عشق من اتوبان كودك بود . كلی با هم بازی می كردیم و كیف و صفا .

عمو برام شعر میخوند . هنوزم كاستی كه شعر خونده بود رو دارم !هنوزم شعرش تو ذهنمه .

ای از آن روز كه عمو فرهاد راننده شده

طرز رانندگی او سبب خنده شده

زیر كرده سه نفر را عمدا

تا همه خلق بدانند كه اون راننده شده

به خوبی دور زده از یه چهارراهی كه

كیوسك یه تلفن از جا كنده شده

عمو شوخ بود . عمو بذله گو بود . عمو كارش كم كردن غصه ها بود . عمو دلش بزرگ بود . عمو طاقت غم نداشت . عمو كسی بود كه بابا می گه وقتی بچه بود و میفرستادنش نون بخره انقدر اون یه نون رو به زور به همه تعارف می كرد كه وقتی میرسید خونه اندازه یه وجب از نون باقی مونده بود .

عمو مهربون بود .

عمو وقتی توی 6 سالگی من خبر نداشت و اومد خونمون و دید دو تا پام تا زانو باندرول شده و با آب كتری جوش وحشتناك سوخته دو دستی كوبید توی سرش و نشست مثل ابر بهاری های های گریه كرد و تا من خوب نشم روزی نبود كه از صبح تا شب پیشم و نباشه وتنهام نذاره .  

عمو ازدواج كرد ! عمو بچه دار شد !

عمو تولد یك سالگی فرشاد رو یادته ؟

عمو یادته ؟ بلا ای بلا ای بلا دختر مردم بلا !!

بلا ای بلا ای بلا بوی گل گندم بلا

.......................................................

عمو یادت میاد ؟

با توام مسافر شهر غریبه

تویی كه غربتم خوب میدونی

میدونم تو بهتر از هر غریبه

غم دوری رو تو چشمام میخونی

میدونی كه آرزوم رسیدنه

رفتن و دوباره ایرون دیدنه !!!

فقط 9 سال عمو داشتم !

تولد هشت سالگیم آخرین تولد شلوغم بود كه عموها بودند . عمو فرهاد كه متخصص در خندوندن و سرگرم كردن بچه ها بود دوستام رو برده بود توی اتاق و انقدر خندونده بودشون كه اشك از چشم هاشون جاری شده بود . هنوز هم كه هنوزه پرستو دوست دوران دبستان تا كنونم هنوز حال عموها رو ازم میپرسه .

آره رفتن و دوباره ایرون دیدنه !

شبی كه داشت داشت می رفت رو فراموش نمیكنم . نمیدونستم كه دیگه نمیبینمش . توی فرودگاه بین اون همه انبوه جمعیت من غرق دنیای كودكانه ی خودم بودم . با بچه ها دور محوطه ی مهراباد كه شكل الان رو نداشت می چرخیدیم و قایم موشك و گرگم به هوا بازی می كردیم . از نفس افتاده بودم توی تیرماه گرم اون تابستون . عموها كلافه بودن . ناراحت بودن . عمو فرهاد یه كت و شلوار مشكی پوشیده بود و كراوات آلبالویی رنگی زده بود و صورتش رو حسابی صفا داده بود . یادمه خیلی با بابا راه رفت . حرف زد . نزدیك یك ساعت . و من میدونم كه چی می گفتن و من ..............

و من حسرت اون روز رو میخورم . زمان رفتن رسید . فرشاد رو نشوند روی شونه اش و با انبوه جمعیت اشك به چشم و نیمه غش كرده خداحافظی كرد . منو فشار داد . بوسید و اشك ریخت . های های گریه كرد . وارد سالن انتظار فرودگاه شدیم . جلو و جلوتر ذفتیم . وارد بخش بازرسی شد و تا جایی كه میتونستم با قد كوتاه اون روزهام از بین انبوه جمعیت حاضر مسیرش رو با چشم دنبال كردم . انقدر كه دیگه گمش كردم .

اون روز نمیدونستم چی به سرم میخواد بیاد . اون روز نمیدونستم كه بار آخری بود كه عموفرهاد رو دیدم . همه میگفتن باز میاد و میبینیش . اما افسوس ! افسوس كه هیچ وقت نتونست بیاد ! هیچ وقت ........

تولد 9 سالگی اولین تولد خلوتم بود . عمو كه قریحه ی خط و نقاشی و ابتكارات بالایی داشت برام روی یه مقوای زرد رنگ یه قلب كشیده بود و توش نوشته بود فرناز !

بیرون مقوا نوشته بود : " عشق عمو ! جون عمو ! تولد تو میلاد عشق و گل و خنده بر قلب و روح رنجورم بود "

عمو رفت . اما از لحظه ی رسیدنش برام همیشه نامه میداد . توش می نوشت موهات رو شاخ كن و برام عكس بگیر و بفرست . بعد می گفت ناراحت نشی منظورم از شاخ همون دو تا گوشیه خوشگلی هست كه درست میكنی .

اولین سال تولدم كه نبود برام یه اسباب بازی خوشگل پست كرده بود . یه عروسك كوچولو كه توی یه وان آب نشسته بود و وقتی توی وان آب مبریختم از دوشش آب روی سر دخترك میریخت و ........

عمو همیشه زنگ میزد و باهام حرف می زد . یه بار اون اوایل پای تلفن بغضم تركید و گوشی رو پرت كردم . زنگ زد و یك ساعت تموم حرف هایی زد كه دیگه اشكم از خنده شده بود.

روزها به همین منوال گذشت تا زمانی كه اینترنت جهان رو تسخیر كرد . اون اوایل عمو توی خونه اینترنت نداشت و هنوز سیستم های اروپا هم دیال آپ بود . میومد كتابخونه و برام میل می زد . كم كم با پیشرفت سریع تكنولوژی فیبرهای نوری هم به اروپا رسید و دیگه ما هر روز چت می كردیم . میل می داد برام و نمیذاشت تنها باشم .

توی سه چهار سال اخیر هم كه این رابطه بیداد میكرد . خصوصا از زمان تولد فریاد زیر آب . عمو یكی از مشوق های اصلی ادامه دادن كار وبلاگیم بود . عمو بهم می گفت بنویس . تا میتونی بنویس . عمو خودش وقتی قلم به دست می شد آنچنان با كلمات بازی می كرد و آنچنان تشبیه برانگیز می نوشت كه من اغلب مبهوت و قاصر در پاسخگویی هام بودم .اگه عمو نبود فریاد زیر آب 4 ساله نمیشد .  عمو برام وقت میذاشت . در مورد هر موضوع وبلاگم میل های طویلی میداد و نوشته هام رو نقد می كرد . عمو دیگه جزیی از وجود من بود . از خودم به خودم

نزدیك تر بود . عمو با اینكه از من دور بود اما كلیه ی خصوصیات  و حالات روحیم رو میدونست .

عمو خیلی چیزها رو میدونست .

هر روز صبح توی آمار بازدید وبلاگم كه میدیدم محال بود كه بین ساعت 6 تا 7 صبح بازدیدی از اون كشور و از اون شهر و با اون آی پی ثابت نداشته باشم . بازدیدهاش بهم انرژی میداد .

عمو نمیدونست كه من چقدر روی بازدیدها دقیقم . خودش توی حرف هاش می گفت صبح كه ساعت 4 بیدار میشم قهوه رو میارم تا حاضر بشه میام پای كامی و چند تا از سایت ها رو بازدید می كنم و یكی از اون ها سایت تو هست كه بهم انرژی میده ! فقط ! گاهی وقت ها اون موزیكش حسابی خوابم رو میپرونه !!

"غریب آشنا" ی فریاد زیر آب كسی نبود جز مهربون خودم .

چه میل هایی كه نمیزدیم و چه لحظاتی كه از دیدارمون ترسیم نمی كردیم . آخه عمو می گفت من توی ایران كاری ندارم . من فقط میخوام تو رو ببینم . هر جا كه شد . میگفت وقتی فكر می كنم می بینم كه غلط ترین تصمیم در مهاجرت به اینجا فقط و فقط دور بودن از تو هست .می گفت دوست داشتم كه كنارت بودم و رشد كردنت رو میدیدم . من 8 سال عمو داشتم و 15 سال با خاطره ی همون عمو زندگی كردم و امید به دیدار داشتم . ایران نه اونجا هم نه ! اما به هر حال یك جایی . عمو عزمش رو جزم كرده بود برای یك دیدار بین راهی و به من می گفت با بابا حرف میزنم و هماهنگ می كنم !

من با عمو زندگی می كردم و عمو با من .

عمو یه پرسپولیسیه دو آتیشه بود . اما نه !! پرسپولیسی نبود . عاشق علی پروین بود و فرشاد پیوس . واسه همین اسم پسرش رو گذاشت فرشاد !! عمو به قول خودش علی آقا رو دوست داشت . منم كه استقلالی نبودم . منم عاشق حجازی بودم . وای كه این فصل با حضور حجازی در اس اس و پروین در استیل آذین چه كل كل هایی كه نداشتیم . چه تلفنی و چه میلی . عمو امید داشت كه استیل آذین صعود كنه و این فصل لیگ برتری بشه . عمو چه كلیپ هایی برام درست نمیكرد . چه عكس هایی رو حجازی و پروین مونتاژ نمیكرد و منو نمیخندوند .

عمو یادته ؟ تو کوچه ی صمد مرغابی قرار بود عروسی بشه ؟؟

عمو مریض شده بود . عمو مریض بود و من میدونستم اما نه بیماری ای كه بخواد اینطور اونو از من بگیره .

عمو می گفت نزدیك تر از تو به من كسی نیست . می گفت توی رویام با تو بیرون میرم و گپ میزنم و بستنی میخورم و با تو زندگی می كنم . با من درد و دل می كرد . از چیزهایی می گفت كه حتی نزدیك ترین افراد بهش نمیدونستند . عمو به من اعتماد می کرد . منو محرم اسرارش کرده بود .

خودش می گفت . به همه نزدیكانش نگاه می كرد و بهشون لبخندی میزد و آرامشی بهشون هدیه می كرد اما توی دلش غوغایی بود و من از اون غوغا باخبر بودم .

همه میدونند كه توی كل فامیل همه یه طرف و عموهام یه طرف . من واقعا عموهام رو میپپرستم . عمو فرهاد با اون حالت عاطفیش از بچگی منو وابسته ی خودش كرد و این روزها طوری بود كه بیشتر از افرادی كه دور و برم هستند ازشون و كارهاشون مطلع بودم و همینطور بلعكس .

خودش می گفت من تو رو از فرشاد بیشتر دوست دارم .  

اما برای كنكور سال گذشته ی من ناراحت بود . وقتی من تو اوج ناراحتی بودم زنگ میزد و دقایق زیادی باهام حرف میزد و می گفت تا داغی خودت رو خالی كن و در برابر ظلمشون ساكت نباش که این خشم درونت بمونه. عمو كمكم كرد تا خودمو سبك كنم و حالا افسوس نخورم.

عمو مرد زندگی در این دنیا نبود . عمو آسمونی بود . عمو نمیتونست با این مردم زندگی كنه .نمیتونست محبت كنه و نامهربونی ببینه . عمو سختی زیاد کشیده بود . خیلی زیاد . عمو عاشق کمک به ضعیف ها بود . به بچه های بی سرپرست و به ........

عمو زندگیش رو پای تفکرش و خواسته اش و عقیده اش و آزاد اندیشیش داده بود.

عمو با اراده بود . هر كاری میخواست می تونست انجام بده . با چهل و اندی سال سال گذشته موفق شد با یك زبون بیگانه و بین اون همه فرد بومی به عنوان شاگرد نمونه انتخاب بشه و لوح تقدیر بگیره .

در زمینه کاری بسیار موفق باشه .

از من كتاب ها و سی دی هایی در زمینه كامپیوتر میخواست كه گاهی اوقات وقتی با دوستام به دنباشون میرفتیم همه در حیرت میموندند كه چطور میخواد یاد بگیره ؟ ما كه رشتمون كامپیوتر هست از اینا فراری هستیم . و احسنتی میگفتند كه برای من غرور آمیز بود .

اما حیف ! حیف كه فكر كنم هنوز خیلی از ..........

دو روز پیش ازاتفاق برام میل زده بود . از حال و هواش گفته بود . نوشته هاش بوی خاصی می داد . من خونه نبودم . فردا شبش كه اومدم و میل رو دیدم پاسخش رو موكول كردم به روز بعد . انتهای میلش نوشته بود " تا بعد "! روزی كه قرار بود پاسخ میل رو بدم عمو فری زنگ زد . عمو فری گفت حالش خیلی بده . خیلی بد . یعنی خیی خیلی بد . یعنی بد . یعنی چی بگم ؟ یعنی من نمیتونم این خبر روبدم !!!!!!!

وای كه چه غوغایی به پا شده بود . چیزی كه اصلا انتظارش رو نداشیم . بابا سرش رو به دیوار می كوبید . بابا هوار میزد . بابا قابل كنترل نبود . بابا روی این زمین نبود .تا به حال گریه های بابا رو ندیده بودم . خودم مثل ابربهار اشك میریختم . داد میزدم . دروغ میگن . دروغه . خودش برام میل داده . من باید برم جواب میلش رو بدم . به خدا دروغ می گن . ای خدا .......... ! ایكاش مثل خواب شب قبل كه وقتی از خواب بیدار شدم و دیدم همه چیز خواب بوده نفس راحتی میكشیدم . ایكاش ! ایكاش ...........

عموی من كجا رفتی ؟؟ عمو فرهادم تازه 10 روز پیش تولدتون بود و تازه توی میل آخر ازم بابت كارت ها تشكر كرده بودین . عموی من كجا ؟؟؟؟؟ مگه ما این همه برنامه نداشتیم كه همدیگه رو ببینیم ؟

عمووووووووووووو ! مگه توی میلم ازتون نخواسته بودم كه حالا با شرایط كمی متفاوت ترتون باید بهم قول بدید بیشتر مراقب خودتون باشید ؟

عموووووووووووووو ! مگه نگفتید دیگه نگرانتون نباشم . دیگه اون حال و هوا و اون روزها تموم شده ؟

عموووووووووووووو! مگه نگفتید دیگه نگرانتون نباشم .

عموووووووووووووو! مگه ازم معذرت خواهی نكردید كه باعث طغیان احساساتم شدید ؟

عمو فرهاد !!!!!!!! پس چرا باهام این كار رو كردی ؟ چرا تنهام گذاشتید ؟ چرا آرزوهام رو به باد دادید ؟ چرا طاقت نیاوردید ؟ چرا نذاشتید فقط یه بار ببینمتون ؟

حالا با كی باید درد و دل كنم ؟ حالا با كی باید حرف هام رو بزنم . حالا باید واسه كی میل بزنم ؟ حالا منتظر میل كی باشم ؟ حالا نظرات وبلاگم رو از كجا بیارم ؟ حالا به چه انگیزه ای بنویسم ؟ حالا به تشویق كی ادامه بدم ؟ حالا آی پی شما رو كجا توی اون بازدید ها ببینم ؟ من چطوری با این غم كنار بیام ؟ هنوز آخریم میلتون رو که توی صندوق میلم میبینم باورم نمیشه . هنوز قبول نکردم . میخوام جواب میلتون رو بدم . نمیخوام حرف بقیه رو قبول کنم . میخوام به ارتباطم ادامه بدم .

شما كه خودتون رو واسه نوشتن برخی گرفتاری ها و مشكلات برای من محكوم می كردید و می گفتید جای من تو عموی من و سنگ صبورم شدی و ناراحت بودید از اینكه شاید ناراحت باشم پس چرا باهام این كار رو كردید ؟

حالا باید منتظر بمونم تا بعد از 15 سال ببینمتون . آره ببینم !

اما قرار ما اینطور دیدن نبود . بود ؟ من باید اون لحظه چیكار كنم ؟ من كه طاقت نمیارم . قرار ما این نبود . عمو فرهاد گله دارم . این رسمش نبود . كمرم رو شكستی و تنهام كردی . پیشم نبودی و ازت دور بودم اما میددونید كه با هم  ثانیه به ثانیه زندگ می كردیم .

امروز مامان جون اومد . طفلك هنوز بی خبره . داره تدارك سفرش رو میبینه كه تا دو هفته دیگه بره پیش عموها!

مامان جون نشست و گفت فرناز جون كیف من رو بیار . كیف رو دادم دستش . از توش یه سی دی در آورد و گفت بیا ببین عموفرهادت برات سی دی داده یكی از دوستاش آورده دم خونه. یخ كردم . دنیا رو سرم خراب شد . عمو چیزی بهم نگفته بود .

خیلی خودم رو كنترل كردم . قلبم تند تند میزد . بابا و عمو و مامان با وحشت نگاهم میكردند تا مبادا عكس العملی نشون بدم كه مامان جون متوجه بشه . مامان جون دق می كنه . مامان جون بچه هاش رو میپرسته . مثل بقیه مادر ها نیست . سی دی رو با دست های لرزون و رنگ پریده گرفتم . نگاهش كردم . روش كاور بود و عكسی از عمو و خانمش روی اون بود .با سرعت  اومدم توی اتاقم و درش رو باز كردم و روی سی دی نوشته بود " فرناز عزیزم " . طاقت دیدنش رو نداشتم . فقط به عكس نگاه كردم . های های گریه كردم . خیلی مهربون داشت نگاه میكرد . حس می كردم كنارم نشسته . اون به آرزوش رسیده و من رو دیده . اما پس من چی ؟ من چطور باید به آرزوم برسم ؟ با دیدن جنازه اش مگه آرزوی آدم برآورده میشه آخه ؟؟ در رو قفل كردم و تا تونستم با هق هق های بلند گریه كردم . فرنازی كه دوست نداره كسی اشك هاش رو ببینه بدون ترس از دیدن اشك هاش گریه كرد . بابا به زور اومد تو اتاق .فقطنگاهم می کرد و چیزی نمی گفت . حال خوشی نداشت خودش هم . از میزان وابستگی من آگاهی کامل داشت .  مجبور بودم صدام رو كم كنم تا مامان جون متوجه نشه . بغض ها رو فرو دادم و دیگه هیچی نفهمیدم ! هیچی ....  كاشكی توی اون لحظات دیگه بر نمگشتم به این دنیای كوفتی .

بمیرم كه چقدر منتظر عكس العمل من بودی . بمیرم كه میل آخرت رو بی جواب گذاشتم .فكر نمبكردم اجل مهلت نده . نمیدونستم زمانه انقدر ظالم و سنگدله . احساس عذاب وجدان می كنم . خیلی حالم بده

عموی من !!!!!!!! چرا انقدر دوستم داشتی ؟ چرا مدام بهم فكر می كردی ؟ چرا بهم از این سی دی نگفتی ؟ آخه چرا ؟؟ فكر می كردی این سی دی این موقع به دستم برسه ؟ فكر می كردی از عكس روی كاور برای قاب عكس مراسمت استفاده میشه ؟؟؟

عموی نازم میدونستی كه بعد از این همه آپ نكردن وبلاگ پست بعدی چنین پستی هست ؟

توی این چند روز نكبت بار نیاز به نوشتن داشتم . نوتشنی كه میدونم عمو ازش مطلع هست . عمو كامنت میخوام . اما دیگه نمینویسم . فقط میام و با دیدن عمو و انجام مراسمش و نوشتنش در اینجا رو تخته می كنم و دیگه نمیخوام به خاطرات این كلبه فكر كنم . این كلبه دیگه چراغش خاموش شده .

تابستون ازت متنفرم .

یک دستنوشته از غریب آشنا

http://faryadzireab64.mihanblog.com/Post-99.aspx

 و من .......

 http://faryadzireab64.mihanblog.com/Post-31.aspx

http://faryadzireab64.mihanblog.com/Post-215.aspx


[ به قلم : فرناز ] [ساعت : 04:07 ق.ظ ] [ موضوع : عمومی , ]
[ نظرات []] [لینک ثابت ] [ صفحه بالای ] [ نوشته شده در تاریخ : چهارشنبه 26 تیر 1387 ]


پست ماقبل آخر

خدای من

 

چرا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

این حق ما نبود !

 

دیگه انگیزه نوشتن ندارم

 

دیگه نایی برام نمونده

 

دیگه پوچم

 

دارم به تعطیلی فكر می كنم

 

فكرهامو می كنم و میام و احتمالا آخرین پستم رو میذارم.

 

 


[ به قلم : فرناز ] [ساعت : 08:07 ق.ظ ] [ موضوع : عمومی , ]
[ نظرات []] [لینک ثابت ] [ صفحه بالای ] [ نوشته شده در تاریخ : سه شنبه 25 تیر 1387 ]


تبلیغات

محل درج تبلیغات شما

© استفاده از مطالب و تصاویر مندرج در این وبلاگ با اطلاع قبلی نویسنده آن بلامانع است
Copyright © 2006-2008 Lover Tanha Team Web Development, All rights reserved